خسته از تجربه اندوزی
چوخوف ميگه: آنجا که اشتباهی هست تجربی ای هم هست.
پ ن: این آهنگ هيچ ربطی به مطلب بالا نداره، خوشم اومد، گذاشتم تا بقيه هم بگوشن.
چوخوف ميگه: آنجا که اشتباهی هست تجربی ای هم هست.
پ ن: این آهنگ هيچ ربطی به مطلب بالا نداره، خوشم اومد، گذاشتم تا بقيه هم بگوشن.
کدام دليل عقلانی حکم می کنه در اساسی ترين امور زندگی دنبال اکثريت باشيم در حالی که در ساده ترين امور زندگی دنبال متخصصينی هستيم که در اقليت هستن. پس چرا بايد کميت رو بر کيفيت ارجح دونسته و رای يک فيلسوف رو با رای يک لا شعور برابر بدونيم؟
پيامبرانی که در يک سنت دينی قرار داشته اند مدعی نبوده اند که دين تازه ای آورده اند. آنان کوشيده اند نشان دهند که چگونه منفعت طلبی و دنيا طلبی عده ای سبب شده است که سنت خدا واژگون شود و کسانی که به خدا و پيامبران او دروغ می بندند از آن در جهت مقاصد خود بهره برداری کنند و انسانها را گروه گروه کنند و دست ستم را بر جان و مال گروه بزرگی از امت خود گشوده دارند و بدين وسيله در زمين فساد کنند.
پ ن: این نوشته بخشی از مقدمه آقای محمد سعيد حنايي کاشاني در ترجمه «دين و ناقدان روشنفکر آن» (Religion and its Intellectual Critics) اثر پل تيليش (Paul Tillich) بود که به نظر جالب اومد.
وقتی زندگی رنگ تکرار بگيره، روح آدمی به ابتذال کشيده ميشه.
پ ن ۱: خيلی حکيمانه بود! نه؟
پ ن ۲: شايد دويست ساله ديگه يکی بياد این جمله منو تو وبلاگش بنويسه و بگه از بيقرار; فيلسوف، عارف و دانشمند اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يکم.
مردم همواره نسبت به عدم عادلانه تقسيم شدن هر چيزی معترضند بجز يک چيز، بقول دکارت:
«هيچ چيز به اندازه فهم و شعور عادلانه تقسيم نشده است: هر کسى اعتقاد دارد به مقدار کافى از آن برخوردار است.»
ای خدای بزرگ؟ تو چه باشی چه نباشی, من اكنون سخت به تو نیازمندم. تنها به این نیازمندم كه تو باشی.
ای انسانها! آن روز كه یقین كردیم در این جهان خدایی نیست, انسانی ترین وظیفه ای كه در خود احساس كه در خود حس میكنیم این خواهد بود كه, نومیدانه اما به سرعت دست به كار ساختن یك "انسان جاوید" شویم تا پس از ما نشاط صبح و عفت سپیده دم, اندوه ملایم غروب و اسراری را كه در دل شبها چشم انتظار "كسی" هستند تا آنها را درك كند و این هستی تشنه را كه همواره در جستجوی دست اندیشه ایست كه او را بنوازد در یابد.
اكنون در چهره هستی و در چشمان این آسمان معصوم, بیم حسرت آمیزی را می خوانم كه روزی اگر انسان را از دست بدهند چه خواهند كرد؟
دكتر علی شریعتی
اطراف ما پر است از آدم هايی که گمان می کنند هميشه حق با اونهاست. پاول واتسلاويک يک جمله خيلی زيبا داره:
«خطرناک ترين و جنون آميزترين عقيده اين است که ما عقيده و باور خود را واقعيت محض بدانيم.»
پ ن ۱: نوشته فوق از چوانگ تسه بود.
پ ن ۲: چوانگ تسه بعد از لائوتسه بزرگترين فيلسوف تائوسيم در قرن چهارم پيش از ميلاد بود.
به کسی گفتند خانچه میبرند
گفت: به من چه؟
گفتند به طرف خانهی تو میبرند
گفت: به شما چه؟
بيشتر آدم ها آنچه را می دانند، می گويند. فرهيختگان آنچه را می گويند، می دانند.
چون مدتى بر اين برآمد، قدرى چشم من بازگشود. بدان قدر چشم مى نگريستم. چيزها مى ديدم که ديگر نديده بودم و از آن عجب مى داشتم تا هر روز به تدريج، قدرى چشم من زيادت بازکردند و جهان را بدين صفت که هست به من نمودند.
هان تا سر رشته خود گم نکنى
خود را ز براى نيک و بد گم نکنى
رهرو رويى و راه تويى، منزل تو
هشدار که راه خود به خود گم نکنى !
نه فاضلام نه جاهل. خوشیهایی داشتهام. این که چیزی نیست: زندگی میکنم و این زندگی بیشترین لذت را به من میبخشد. پس، مرگ؟ وقتی بمیرم (شاید همین حالا) به لذت بیکرانی میرسم. از مزهی اولیهی مرگ حرفی نمیزنم، که بیمزه است و اغلب نامطبوع. اما حقیقت مهمی که از آن مطمئنام از این قرار است: از زندگی کردن لذتی بیحدوحصر دارم و از مردن ارضای خاطری بیحد.
آبا خودخواهام؟ به کسی، جز چند نفر، احساسی ندارم، ترحم برای هیچکس، به ندرت مایلام خوشایند کسی باشم، به ندرت مایلام کسی خوشایند من باشد، و من، کم و بیش برای خودم بیاحساس...
برگرفته از کتاب «جنون روز» اثر موريس بلانشو ترجمه پرهام شهرجردی
پ ن: آشنايی من با پرهام شهرجردی بر می گرده به مقاله ای به نام «حقيقت چقدر آسيب پذير است» که وی به حمايت از سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی پرداخت، این کار رو هم به نحو احسنت انجام داد.
دنيای انسان ها، دنيای ساختن و توليد و صنعته. تا بوده همين بوده! بی ترديد این پيشرفت صنعتی و تنوع توليدات، ابزار و وسيله ای هستند در جهت تامين معيشت و رفاه بيشتر در زندگی، ولی این روز ها آنچه که مشهوده; این ابزار ها و ادوات جايگزين مقصد و هدف در زندگی شدن. درسته که ابزار ها و ادوات بهتری داريم، امّا تمامی ابعاد و جوانب ديگر زندگی تحت تاثير این ادوات و توليدات قرار گرفته! دنيامون صنعتی شده ولی خيلی چيز ها رو از دست داديم، به هر حال هر چيزی يک قيمتی داره و انسان ها تاوان و قيمت این صنعتی شدن رو پرداخت کردن.
تو هستی یک پیچ اضافی آوردم
نمی دونم اون پیچ مال بوده یا نبود؟!
گمونم باز فلسفم عود کرده!
حسين پناهی
نمی دونم سکوت در باب معنا منفيست يا مثبت؟ گاهی وقتا سکوت نشانه رضايته، گاهی وقتا يک سکوت درد آلود از فرياد هم بدتره! اگر سکوت رو دوا بدونيم، هر انسانی برای دقايقی هم شده به این دوا نيازمنده، هرچند درين زندگی پر مشغله شهری يافتن این دارو مثه خيلی داروی های ناياب ديگه آسون نيست. اگر سکوت رو درد بدونيم، تمام روان پريشی ها و ناهنجاری های روحی درين درد نهفته ست.
زندگی يک لحظه ست
سعی نکن این لحظه رو کش بدی
کش يعنی سوال
کش يعنی زوال
کش يعنی خيال
کش يعنی محال
کش يعنی تکرار
مردی را می شناسم
ادعا می کند آهنگساز است، ولی سازی ندارد
نقاش است، ولی رنگی ندارد
معلم است، ولی کتابی ندارد
پزشک است، ولی دارويی ندارد
ناگهان به خودش می آيد
و می گويد
انسان است، ولی عقلی ندارد
پاسخگوی سوالات ديگران است، ولی پاسخی برای سوالات خود ندارد
به هيچ کس بغير از خودش شکی ندارد
شايد کتابی نوشته است، ولی سواد خواندن و نوشتن ندارد
آن مرد در گوشه چشم من است، ولی چشم من برای او جايی ندارد
مدت هاست که می خواهد با من گپی بزند، ولی فقط حرفی ندارد
پ ن: مدت ها قبل متنی رو خونده بودم تحت عنوان مرد ديوانه، متاسفانه موفق به يافتن نام نويسندش نشدم، این نوشته من بر گرفته از همون متن هستش.