امروز يه خانومی به نقل از سهراب می گفت «چشم ها رو بايد شست». امشب من می گم «چشم هارو بايد بست». با چشم باز که نميشه خوابيد و خواب ديد و از این عيش بينوايانه لذت برد! زندگی هم همينطوره، اگه بخوای هر چيزی رو با دقت ببينی و برای هرچی که می بينی دنبال يک دليل منطقی بگردی، زندگی جهنم ميشه! بقول داستايوفسکی در کتاب جوان خام «هرچقدر سعی کنی در زندگی هوشمند تر باشی افسرده تر هم ميشی!». بد نيست، وقتی رو هم به این عيش محقرانه اختصاص بديم و چشم ها رو ببنديم و به هيچ چيز فکر نکنيم.
 
 
 پ ن: این نوشته تقديم به اونی که خودش می دونه.
 
 

 
عمری در جستجوی رنگ ها  سپری شد، به این اميد که زندگی رنگی بگيره! غافل از اینکه رنگ به چه کار آيد، وقتی چيزی واسه نقاشی کشيدن نباشه! بگذريم، من که نقاش خوبی هم نبودم.
 
 
پ ن: ترانه ای بنام جستجو رو می تونيد از اینجا بشنويد.