شايد يکی از عواملی که باعث بروز مشکل در درک و دريافت مفاهيم يا کشمکش در تبادل نظر و مباحثه ميشه، خورده سواد يا به عبارتی يکمی از هر چيزی دونستن باشه. البته اصل دونستن ولو ناچيز، نتنها بد نيست بلکه مفيده، مشکل زمانی نمود پيدا می کنه که خرده سواد، این توهم رو در ما ایجاد کنه که خيلی باسواديم و برای اثبات باسواد بودنمون سعی کنيم هر پديده ای رو از نگاه علمی تعريف کنيم.
ويتگنشتاين در این گونه موارد از واژه « علم زدگی » استفاده می کرد، نا گفته نمونه ويتگنشتاين نتنها با علم مشکلی نداشت، بلکه احترام عميقی هم براش قائل بود، چرا که قبل از اینکه فيلسوف باشه يه مهندس بود. وی معتقد بود اگه در توضيح يا تعريف چيزی، نظريه علمی نداشته باشيم، دال بر نادرست بودن آن يا نفهميدن ما نيست، علوم انسانی يا اخلاقی لزوماً نيازی به تظاهر در علمی بودن ندارند.
کافيه يه نگاه به جامعه خودمون بندازيم تا علم زدگی رو به وضوح حس کنيم. آنچه که بوفور در بين ما ایرانی ها يافت ميشه آدم روشنفکره، توهم روشنفکری جامعه ما رو فراگرفته، نشانه های این توهم از بحث هامون در شبکه های اجتماعی مجازی گرفته تا بحث های خودمونی بعد شام مشهوده!
کانال های اونور آب رو می بينيم، در فيسبوک، گوگل پلاس، توييتر و لينکداين و ... عضويم، سفر های خارجی می کنيم و مقيم کشور های پيشرفته شديم، مدارک عالی تحصيلی کسب می کنيم، روزنامه می خونيم (دروغ چرا! می خواستم بگم دو تا کتاب می خونيم ديدم این يه قلمو انجام نمی ديم) و حالا که اینقده با کمالات شديم؛ سعی می کنيم در مورد هر چيزی بر اساس علم نداشتمون قضاوت کنيم!
خودمون رو هاوکينگ و داوکينز و ... می پنداريم و مخالفانمون رو انسان های متحجر. اگه بحث سياسی پيش بياد، خودمون دموکرات و آزادی خواه و مخالفانمون کمونيست يا سانديس خور! بماند که خودمون در توهم ردبول اسيريم ...