گفتار ما را این فایده بس باشد که تو را در عقاید کهنه و موروثی به شک افکند، زیرا شک پایۀ تحقیق است. کسی که شک نمیکند درست تأمل نمیکند و هر که درست بنگرد و خوب نبیند، در کودکی و حیرانی به سر میبرد.
 

پ ن: مطلب فوق برگفته از کتاب ميزان العمل اثر محمّد غزالی ست که حدود پنج قرن پيش از تولد دکارت نگاشته شده.
 
 

 
وقتی به گذشته خودم نگاهی ميندازم، می بينم؛ چه بيراهه ها نرفتم و چه اشتباهات که نکردم!  حتی اگه راهی برای بازگشت به گذشته وجود می داشت، برای من فرقی نمی کرد، چون توان بازگشت رو در خودم نمی بينم. چه راحت دور شدمو چه زود خسته! هر چقدر به دور و برم نگاه می کنم که مقصری پيدا کنم تا بخشی از سنگينی اشتباهاتمو به دوشش بندازم، بی فايدست، کسی جز خودم نيست.
 
 

 
شايد يکی از عواملی که باعث بروز مشکل در درک و دريافت مفاهيم يا کشمکش در تبادل نظر و مباحثه ميشه، خورده سواد يا به عبارتی يکمی از هر چيزی دونستن باشه. البته اصل دونستن ولو ناچيز، نتنها بد نيست بلکه مفيده، مشکل زمانی نمود پيدا می کنه که خرده سواد، این توهم رو در ما ایجاد کنه که خيلی باسواديم و برای اثبات باسواد بودنمون سعی کنيم هر پديده ای رو از نگاه علمی تعريف کنيم.
ويتگنشتاين در این گونه موارد از واژه  « علم زدگی » استفاده می کرد، نا گفته نمونه ويتگنشتاين نتنها با علم مشکلی نداشت، بلکه احترام عميقی هم براش قائل بود، چرا که قبل از اینکه فيلسوف باشه يه مهندس بود. وی معتقد بود اگه در توضيح يا تعريف چيزی، نظريه علمی نداشته باشيم، دال بر نادرست بودن آن يا نفهميدن ما نيست، علوم انسانی يا اخلاقی لزوماً نيازی به تظاهر در علمی بودن ندارند. 
کافيه يه نگاه به جامعه خودمون بندازيم تا علم زدگی رو به وضوح حس کنيم. آنچه که بوفور در بين ما ایرانی ها يافت ميشه آدم روشنفکره، توهم روشنفکری جامعه ما رو فراگرفته، نشانه های این توهم از بحث هامون در شبکه های اجتماعی مجازی گرفته تا بحث های خودمونی بعد شام مشهوده!
 کانال های اونور آب رو می بينيم، در فيسبوک، گوگل پلاس، توييتر و لينکداين و ... عضويم،  سفر های خارجی می کنيم و مقيم کشور های پيشرفته شديم، مدارک عالی تحصيلی کسب می کنيم، روزنامه می خونيم (دروغ چرا! می خواستم بگم دو تا کتاب می خونيم ديدم این يه قلمو انجام نمی ديم) و حالا که اینقده با کمالات شديم؛ سعی می کنيم در مورد هر چيزی بر اساس علم نداشتمون قضاوت کنيم!
خودمون رو هاوکينگ و داوکينز و ... می پنداريم و مخالفانمون رو انسان های متحجر. اگه بحث سياسی پيش بياد، خودمون دموکرات و آزادی خواه و مخالفانمون کمونيست يا سانديس خور! بماند که خودمون در توهم ردبول اسيريم ...
 
 

 
يونانيان باستان معتقد بودن؛ بيماری های جسمی مثه طاعون، جزام و ... تنها منشاء جسمی و فيزيکی ندارن و ناپاکی های روحی هم در فراگير شدن این بيماری ها نقش دارن.
همونطور که با استحمام جسم پاک می شود، روح هم به تزکيه و تطهير نيازمنده، این روند  تطهير روح رو کاتارسيس می ناميدند، که از کلمله کاتارين به معنی پاک کردن مشتق شده بود.
ارسطو کاتارسيس رو اینطور تعرف کرده؛ کاتارسيس فرايندی ست که طی آن عناصر چهار گانه طبع انسان که با ارتکاب گناه و خطا به هم ريخته را به حالت اول خود باز می گرداند. (اگه بخواهيم مفهوم کاتارسيس از ديد ارسطو رو امروزی تر بيان کنيم، يه چيزی شبيه فرايند ری استور در سيستم عامل ويندوزه که ويندوز رو به روز اول بر می گردونه.)
ارسطو معتقد بود؛ تئاتر يا نمايش تراژيکی که با کاتارسيس قهرمان داستان پايان بپذيره، حس تزکيه و تطهير روحی رو در تماشاگر بر می انگيزه، در نتيجه ميتونه يه کاتارسيس برای تماشاگر باشه. يعنی همون نقش هنر در تزکيه نفس.
از ديد نيچه؛ موسيقی هم این قابليت رو دارا هستش تا با نوازش روح، تطهيرش کنه. شايد ادبيات، شعر و هر هنری که با روح آدمی در ارتباط باشه، بتونه يه کاتارسيس باشه.
 

 
خيلی وقتا تفکيک توهم و حقيقت کار ساده ای نيست. به خيلی چيزا رنگ حقيقت زدن  و بخورد مردم دادن. چه دروغ ها که تا حالا به خورد ما ندادن!  دموکراسی، عدالت اجتماعی، سقوط ديکتاتور، موج روشنفکری و ...
 آنچه که می بينيم و می شنويم؛ حقيقته يا توهم؟
 افلاطون در کتاب جمهوری جلد هفتم يه مثالی داره که معروفه به مثال غار:
 "عده‌ای از انسانها دست و پایشان بسته و در درون غار بدون اینکه بتوانند به چپ و راست نگاه کنند نشسته اند؛ پشت سر شان دیوار کوتاهی ست و در بیرون غار آتش روشن ست، افراد اشیایی را در لبه دیوار به این سو آن سو می‌برند، غارنشینان سایهٔ آن چیزها و سایهٔ خودشان را بر روی دیوار روبرویشان می‌بینند. صدای کسانی که در بیرون رفت آمد می‌کنند از دیوار غار منعکس می‌شود و آنها خیال می‌کنند که سایه‌ها با همدیگر صحبت می‌کنند. غارنشینان همهٔ اینها را واقعیت می‌دانند، و گمان می‌برند که به معرفت دست یافته‌اند. اگر زنجیر پای یکی از آنها را باز کنی و بیرون غار را به او نشان دهی چون نور بیرون غارچشم او را آزار می‌دهد، او نمی‌تواند ببیند. لذا می‌خواهد هر چه سریعتر به داخل غار برگردد و همان سایه‌ها را حقیقی تر از اشیاء واقعی می‌داند ..."
 
پ ن: مثال غار بر گرفته از کتاب افلاطون، نوشته کارل بورمان، ترجمه محمد حسن لطفی، نشر طرح نو  ست.