گفتمان و بحث کردن يکی از راه های تکامل فکری و باز شدن پنجره ای جديد به دنيای پيرامونمون هستش، مخصوصا  با افرادی که مثه ما فکر نمی کنن! شايد به لذت بخشی گفتمان با همفکرانمون نباشه، ولی مزيت هاش به مراتب بيشتره.
امّا برای اینکه مسير تکامل رو هموارتر کنيم و پنجره هامون رو به نور و خورشيد باز شه، چند نکته ساده ولی مهم رو نبايد ناديده بگيريم:
اول اینکه; تا شنونده خوبی نباشيم، نمی تونيم گوينده خوبی باشيم!
به نيت پيروزی و ديکته کردن فکر خودمون وارد بحث نشيم.
ما تنها آدم عاقل روی زمين نيستيم و قرار نيست هميشه حق با ما باشه!
و نکته مهم ديگه این که هر کسی هم لياقت بحث کردن رو نداره! مثلاً تا جايی که ممکنه از همکلام شدن با آدم های متعصب و کنسرواتيو دوری کنيم. بقول برنارد شاو "وقتی با خوک کشتی بگيری، این تو هستی که کثيف ميشی و بدتر این که خوک از این کار لذت می بره."
  
 

 
خدا از سر تقصيرات کسانی که برای آرامش اعصاب خودشون و بر هم ريختن اعصاب و روان ديگران، آدامس می جوند، نگذرد! آمين.
 
 

   
همه ما آدم ها به نوعی با ضمير ناخودآگاه خودمون مرتبط يا شايدم درگير هستيم. کارل يونگ در کتاب «رابطه من و ضمير ناخودآگاه» ارتباط ضمير ناخودآگاه و خودآگاه رو به آدمی و سايه ش تشبيه کرده. صادق هدايت هم در مقدمه بوف کور ميگه " فقط برای سايه ی خودم می نويسم که جلوی چراغ به ديوار افتاده و بايد خودم رو بهش معرفی کنم. "
يونگ معتقد بود; خيلی وقتا از سايه خودمون گريزانيم، خيلی وقتا جستجوش می کنيم، راه غلبه بر این بيقراری يا کشمکش يا هرچی که اسمشو بذاريم، اینه که در خود بميريم و دوباره زاده بشيم! همچون ققنوس.
يعنی هدايت هم می خواست دوباره زنده شه؟ ولی در بوف کور اون سايه پير دور ميشه و خبری از تولد دوباره نيست! فرق هدايت با يونگ، در تولد دوباره بود، وقتی يونگ در چهل سالگی به بن بست فلسفی رسيد، پنج سال خونه نشين شد، حتی کرسی دانشگاه رو از دست داد، ولی دوباره زنده شد و روانشناسی تحليلی رو به جهانيان معرفی کرد.
 
شايد این شعر پناهی بی ربط نباشه

نور بودم در روز
سايه بودم در شب
بيکرانه است دريا
کوچيکه قايق من

 

 
بی تفاوتی، بی خوابی، عادت به تنهايی، آغاز يا شايدم تکرار يک تراژدی.
 
 
 

 
اون شهر آرمانی، مدينه فاضله، پارادايس، الدورادو يا هرچی اسمشو بذاريم، جايی که خود مردم به خودشون حکومت می کنن و حکومت ها با آرای اکثريت مردم تعيين ميشن. آزادی بيان، آزادی انديشه سياسی و اعتقادی، هر حزب و گروهی می تونه خودشو کانديدای انتخابات کنه. (دموکراسی) 
 
امّا درين فضای آزاد انتخاباتی، کدام گروه موفق به جلب اکثر آرای ملّت ميشه؟ سوال سختی نيست،  گروهی که صاحب سرمايه باشه، مديا و رسانه ها رو در دست می گيره و عرصه فضای تبليغاتی رو برای ديگر گروه ها يا احزاب تنگ می کنه. البته شده گروه های رندی که از اعتقادات ملّت استفاده ابزاری کردن تا قدرت رو بدست گيرن، هرچند این روش هم نياز به پشتيبانی مالی و رسانه ای داره! شايد اگه ساده جواب این سول رو بديم، گروه سرمايه داری که بهتر ملّت رو فريب بده! (تيموکراسی)

حالا اون اقليت سرمايه دار به قدرت رسيده و داره به اکثريت حکومت می کنه. جایی که قانون گذار، مجری قانون و صاحب سرمايه يکی ست، همه چيز برای چپاول آماده و محيا ست. (پلوتوکراسی)

حالا ديگه بقيه گروه ها و اکثريت مردم جرات کوچکترين اعتراض يا حتی انتقادی نسبت به حکومتی که توسط خودشون انتخاب شده رو ندارند! هر حرفی که خوشايند حکومت وقت نباشه مصداق جرم هستش. (ديکتاتوری)

این شهر آرمانی، این مدينه فاضله کجاست؟ توهم بود يا يک دروغ بزرگ؟ يا شايدم يک فريب بزرگتر!
 
پ ن: این نوشته برگرفته از نگاه انتقادی افلاطون به دموکراسی بود که در کتاب قانون مطرح شده.
 
 همچون گذشته می تونيد ترانه ای رو از اینجا بشنويد.
 

 
بعضی آدم ها در زندگی کم ميارن، کارشون يا به جنون می رسه يا خودشون رو خلاص می کنن. واسه بعضی ديگه از آدم ها، دنيا کم مياره و توان نگه داشتن شون رو نداره. چه فرقی می کنه آدم کم بياره يا دنيا! سرنوشت هردو مشابه هستش.
شايد اون هايی که ته دلشون يه ذره اعتقاد باشه، اميد این رو داشته باشن که يکی دستشون رو بگيره و قراری به دل بی قرارشون بده ...
 
همچون گذشته می تونيد ترانه ای رو از اینجا بشنويد.
 
 

 
در دوره ای از دوران زندگيمون، با توجه به سن و سال، شرايط روحی، اوضاع اجتماعی يا ... دست و دلمون خيلی راحت و آسون می لرزه! خوبه يادمون باشه، این دوره هم مثه بقيه دوره ها زودگذره و جاشو به دوره های ديگه خواهد داد. آنچه ازش باقی می مونه خاطراتی شيرين يا خاطراتی تلخ يا تنها يک آه و حسرت هستش. نه اینکه آدمی فقط در دوره ای خاص از زندگی عاشق ميشه! ولی با گذشت زمان و سير عمر، دل و دست آدم خسته و بی حوصله تر از این ميشه که با هر شوری به لرزش بيوفته.
 
ترانه آی عشق با صدای بابک اميری رو می تونيد از اینجا بشنويد. 
 

 
نمی دونم چرا وقتی علامت سياه وسط پيشونی بعضی آدم ها رو می بينيم، بجای اینکه ياد مهر و سجود بيوفتم، آيات پانزده و شانزده سوره العلق يادم مياد!
 
كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ
نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ
 
شايد بخاطر مادر بزرگم بوده که بيش از شصت سال بر روی مهر نماز خوند، ولی پيشونیش تا لحظه مرگ سفيد سفيد بود!
 
 ترانه ای که ربطی این نوشته نداره رو می تونيد از اینجا بشنويد.
 

 
هر چيزی يا هست يا نيست، نمی تونه هم باشه هم نباشه! هر تئوری يا درسته يا غلطه، نمی تونه هم درست باشه هم غلط! 
تا جايی که در محدوده رياضی و لاجيک هستيم، این طرز تفکر جواب می ده، ولی وقتی این تفکر رو کمی به دنيای اطراف بسط و گسترش بديم، دچار دگرگونی ميشه.
مثلا اگه به فيزيک (مخصوصا فيزيک کوانتوم)  بسطش بديم، جایی که ابعاد چندگانه زمان مطرح ميشه، ديگه راحت نمی شه از بودن يا نبودن، درست يا غلط، صحبت کرد.
حالا اگه باز هم دامنه این طرز فکر رو بيشتر بسطش بديم و برسيم به زندگی و دنيای اطرافمون، ديگه بودن و نبودن يا درستی و نادرستی به آسونی رياضيات قابل اثبات نيست! شايد این جا يک روی ديگه از رياضيات خودشو هويدا کنه که بهش می گيم احتمالات!
ولی خيلی از آدم ها هستن که به خاطر شباهت زندگی به رياضیات، تفاوت های این دو رو ناديده می گيرن! افرادي که همه چيز رو به صفر يا يک، سياه يا سفيد و ... تقسيم می کنن. شايد مثه افکار خودشون بشه این گروه افراد رو به دو دسته تقسيم کرد: يا خيلی عاقلن يا خيلی احمق!
اکثر ديکتاتور ها و سياست مداران تندرو با افکاری فاشيستی، از همين سيستم به ظاهر لاجيک، در زندگی استفاده می کنن، يعنی «يا با مايی يا در مقابل ما».
 
ترانه ای که ربطی به این مطلب نداره رو می تونيد از اینجا بشنويد.