گمونم يکی از نشانه های خستگی روحی اینه که احساس مي کنی از زمان و مکان عقب افتادی. همه چيز داره پيش ميره و متحول ميشه! ولی تو ساکن و راکت نشستی و توانايی حرکت نداری، همانند حس ناتوانی در دويدن در خواب ...
 
 
 

 

يه تئوری عصب شناسی هستش که توسط مارک سولمز ارائه شده. این تئوری ميگه؛ يک سيستم جستجوگر  در مغز انسان وجود داره که مغز ميانی رو به قسمت پيشانی مغز (که حرکات ارادی از کارکرد های این بخش از مغزه) و سامانه عصبی مغز متصل ميکنه، چنانچه این سيستم جستجوگر آسيب ببينه، فرد ديگه رويا نمی بينه! حالا فکر کن حتی روياهای آدم هم به فنا بره!   
 
 
 
 

 

وقتی سه ساعت برای پيدا کردن و خريدن هدفون مورد نظرم وقت گذاشتم، ياد مارکوزه افتادم. حس کردم منم توی این جامعه بلعيده شدم و ناخواسته درگير برآورده کردن نياز های غير ضروری شدم.
وقتی غرق در این جامعه بشی؛ برآورده کردن نياز های کاذب و غير ضروری طوری مشغولت ميکنه که خلاقيت، انديشه، اخلاق و ... به فراموشی سپرده ميشه و تبديل ميشی به يک انسان تک ساحتی! انسانی محصور در ارزش های مادّی.
 
 
 
پ ن: برای تسکين خودم اینطور فکر ميکنم " شايد این هدفون، برای من که عاشق موسيقی ام، ضروری باشه و هنوز غرق در مصرفگرايی نشدم! " ولی وقتی به اهميت محل زندگيم، مدل ماشينم،  مدل لپتاپم، مارک موبايلم،  لباسام، کفشام، ادکلنم و حتی خودکاری که استفاده ميکنم و هزار و يک چيز ديگه فکر مي کنم، ميبينم غرق شدم.
 
 

 

گاهی وقتا يه اتفاق هايی توی زندگی ميوفته که هرچی بگردی، جز خودتمقصری واسش پيدا نمی کنی تا کمی از بار اشتباهاتت رو بدوش بکشه! يجور هايی احساس تنهايی با چاشنی حماقت ميکنی.
اینجاست که هوس ميکنی، يه نسخه فون زاخری واسه روحت بپيچی، شايد تسکينت بده!
 
 
 
 

 
دنيايی که می بينيم يا می پنداريم که ميبينيم؛ تنها تفسيريست متکی بر نياز ها و خواست های آدمی.
منطقی کردن، عقلانی کردن، توجيه کردن و ... وسيله و ابزاری اند برای این تفسير.
 
 
پ ن: بر گرفته از قطعه ای از کتاب اراده قدرت اثر نيچه، ترجمه زنده ياد دکتر مجيد شريف. 
 
 

 
بيشتر ما آدم ها چندين نوع کارکتر يا شخصيت داريم:
شخصيتی که برای عموم به نمايش می ذاريم. شخصيتی که واقعا داريم. شخصيتی که خيال می کنيم داريم. شخصيتی که دوست داريم داشته باشيم (بيشتر در دنيای مجازی بروز می ديم). شخصيتی که دوست دارند که داشته باشيم و نقشش رو ایفا می کنيم ...  
 
 
پ ن : ماه پشت ابر نمی مونه و آدم ها با گذشت زمان شخصيت واقعی خودشون رو آشکار می کنن و نمی تونن برای مدت طولانی پنهانش کنن و نقش بازی کنن. 
 
 

 
شايد نسبت موفقيت در زندگی، با ميزان رعايت معيار های اخلاقی و انسانی، نسبت عکس داشته باشه! و بهتر باشه پارامتر های موفقيت رو بجای اینکه در ميزان خلاقيت، پشتکار، شعور و ... بيابيم! در رياکاری، خودخواهی، جاه طلبی و ... جستجو کنيم!  فرقی هم نميکنه؛ که این انسان موفق، تريپ روشنفکر باشه يا پيشونی از فرط ایمان سياه کرده باشه!  
 
 
پ ن: تعريف موفقيت نسبی ست، این نوشته هم مطلق نيست. هميشه جا برای استثنا هست.  
 

 
بعضی روزا نميشه گفت: امروز؛ آخرين روز از زندگی گذشته ست، يا اولين روز از بقيه زندگی. فقط ميشه گفت: بعضی وقتا، زندگی اونطوری که انتظارشو داری پيش نمی ره!
  
 

 
این روز ها به يه آدم خجالتی و ترسو تبديل شدم. قديما از اشتباهات خودم شرمنده می شدم، این روزا از اشتباه کردن می ترسم و از اشتباهات ديگران شرمنده. 
اسلاوی ژيژک در رساله «ترس از اشک های واقعی» می گفت؛ "آنچه باعث می شود احساس شرم کند ربط چندانی به کاری که دیگری کرده ندارد، بلکه بیش از آن ناشی از خود واقعیت است که دیگری از کاری که کرده شرمنده نیست."
 

 
وقتی بايد کاری رو انجام بدم ولی از انجام دادنش فرار می کنم، حس می کنم يجام درد می کنه!
مثه نرفتن سر جلسه ای که بايد حضور می داشتم، يا اگه به قبلتر برگردم؛ درس هايی که بايد ميخوندم و نخوندم و شب امتحان جمع شد (هنوزم بعضی شب ها خواب می بينم سر جلسه امتحان نشستم، در حالی که هيچی نخوندم). در این مواقع، يجور هايی دنبال مسکّن می گردم، مسکّنی که احساس و منطقم رو فريب بده و بهم القا کنه همه چی مرتبه! مثه يه مسکّر، يه مخدر، يه ...
بقول نيچه "احساس اجبار به انجام هر عملی از وجدان بر مياد، يا به عبارتی باور به جبر سرچشمه وجدانه."
با این حساب؛ اون درد همون درد وجدانه! بايدی که به وقوع نپيوست و حالا داره به وجدان ناخن می کشه.

 

 
يک جمله ميتونه پوچ و بی معنی باشه يا يک سخن حکيمانه! بستگی داره چه کسی اون جمله رو گفته.
يک جمله ميتونه باعث رنجش باشه يا شادی و مسرت! بستگی دار کی و کجا بيان شده باشه. 
گاهی وقتا برای درک معنی و مفهوم يک جمله؛ به چيز هايی بيشتر از معنی يک به يک کلمات اون جمله نيازه.
 

   

ساغر باش؛ برسان خود را به وی، به سلامی پر از می
و بمان
ساعت باش؛ برسان خود را به هشت، به قراری که گذشت
و بمان
آتش باش؛ برسان خود را به گل، بپزش تا مرز دل
و بمان
کاغذ باش؛ برسان خود را به يار، دو سه شب قبل از بهار
و بمان
با من باش؛ برسان خود را به تن، برسان خود را به جان
و بمان
 
 
پ ن: ترانه نامه های اسفند (و بمان) کاری از گروه دنگ شو.
 
 
 

 
خروج انسان از خوار شدنی که خود بر خویش تحمیل کرده. این خوار و ذليل شدن؛ ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری ست.
این خوار شدن خود- تحمیلی است، اگر علت آن نه در بی خردی بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد.
 
 
پ ن: برگرفته از مقاله «در پاسخ به پرسش روشنگری چيست؟» نوشته ايمانوئل کانت.
(Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung) 
 
 

 
روی کاغذ؛ حتی اگه درستی يا نادرستی يک گزاره بر ما پوشيده باشه، اون گزاره قطعا درسته يا غلطه، نمی تونه هم درست باشه هم غلط! ولی در واقعيت زندگی؛ گزاره ها فريبنده هستن، واسه همين درستی يا نادرستی گزاره ها هميشه مطلق نيست، می تونه تابعی از مکان يا زمان باشه. يه عمل ميتونه در جایی درست  و در جای ديگر نادرست باشه، می تونه در يک دوره زمانی درست و در زمان ديگه نادرست باشه، مثه خوبی و بدی که خيلی وقتا نسبيه. تعريف گزاره ها در زندگی خيلی سخته، به سختیه قضاوت ...
 
 

 
در آن روز تاريک و خاموش فصل خزان، وقتی ابرها آسمون رو فرا گرفتن
سوار بر اسبی تنها، تنهاترين مسير این سرزمين رو می پيمودم
وقتی به خودم اومدم، خورشيد داشت غروب می کرد
در حالی که خونه اميدم در کوهستان بود
می دونم چيزی که قرار بود بشه، نشد
وجودم رو غمی طاقت فرسا فرا گرفته بود
ولی در اولين نگاه
شعری رو می ديدم؛ که فرار واهی من از این ورطه رو بتصوير می کشيد
شعر ديوار های متروک و بی کس
شعر وجدان های افسرده
همه جا سرد و خشک بود
غوطه ور، برای پيدا کردن ذات زندگی.
 
 
پ ن: برگرفته از آخرين ديالوگ فيلم Detachment به کارگردانی Tony Kaye و بازی Adrien Brody.
 
 

 
در کارگاهِ نجاری در حال چکش زدن به میخ هستیم، که ناگهان چکش می شکند. ما تا پیش از این
غرق در فعالیتمان بودیم و درکی از محیط نداشتیم، آنچه ما را خود آگاه می سازد گسستن تار و پود ریتم تکراری و یکنواخت زندگی ست.
 
 
پ ن ۱: تمثيلی از مارتین هایدگر در بيان روزمرگی انسان و تکرار روزهایی که بر اساس تعریف ثابت ما از زندگی ساخته شده و تنها حوادثی که بر مبنایی غیر منتظره تعریف شده، گهگاهی ما را از این زندان خود ساخته آزاد می کنه.
 
 
پ ن ۲: برگرفته از مقاله روزمر‌‌گی انسان معاصر، گسست آرمان و حقیقت (با نگاهی به آراء هایدگر)، فرشاد نوروزی.
 

 
اگه تعصب رو کنار بذاريم، ميبينيم زندگی جمعی ما همونطور که خيلی مزايا داره بی مشکل هم نيست! توی جامعه ما، فرد يا عضو جامعه به تنهايی ضعيف و شکننده ست و نيازمند حمايت جمع، مثه خيلی از جوامع شرقی، فرديت تحت تاثير گروه يا جمع هستش. در چنين جامعه ای ادامه حيات منوط به اطاعت افراده. جامعه هم در پی حفظ بقای خودش. در این جامعه ميزان قدرت و بقای جامعه به افراد برجسته يا پايه گذاران اون جامعه وابسته ست، بنابرين بقای این افراد برای اجتماع ضروری ست، در نتيجه جامعه نيازمنده این افراد شاخص رو حتی بعد مرگشون حفظ کنه و این امر باعث رشد و ترويج مرده پرستی در جامعه ميشه. از طرف ديگر افراد این جامعه هم نگران سرنوشت خودشون هستن و هم ناتوان از بدست گرفتنش، از این رو به خرافات، سحر، جادو و امثال اون پناه ميارن ... 
هنری برگسون این گونه جوامع رو جامعه بسته با عقايد ساکن و ایستا ناميده. هر چند با همه این مشکلات، بشخصه جامعه گروهی شرقی رو به جوامع فردگرای غربی ترجيح ميدم.
 
 

 
من با آزادی موافقم؛ مخالفت زمانی شروع ميشه که از آزادی «ديگران» صحبت کنم.
من با انتقاد موافقم؛ مخالفت زمانی شروع ميشه که «من» زير تيغ نقد قرار بگيرم.
ای کاش به اندازه نيمی از آنچه ديگران رو مواخذه می کرديم، خودمون رو هم مواخذه می کرديم.
ای کاش به اندازه نيمی از آنچه حق و حقوق خودمون می دونيم، این حق رو برای ديگران هم قائل بوديم.
تفاوت بين «من» و «ديگران» رو ميشه در يک زندگی مشترک، يک جامعه يا حتی فراتر و در روابط بين المللی مشاهده کرد. 
 

 
خيلی وقتا به خودم می گم؛ شايد با ظهور این همه روشنفکر  که مدام افکار روشنفکرانه از مغزشون تراوش می کنه و به گمان خودشون تمام مسائل و پيچيدگی های دنيا رو حل کردن و پاسخ گفتن، ابوالهول وفای به عهد کرده و خود رو به گرداب انداخته! يا شايدم از دست این همه روشفکرنما خسته شده و خودشو به گرداب انداخته، واسه همينه روزگار اینقدر تاريکه! 
 
 
پ ن: ابوالهول يا اسفينکس از اساطير افسانه های مصر باستان و مظهر  آفتاب و روشنايی بود. در افسانه های مصر باستان اومده که ابوالهول معما های فلسفی طرح می کرد و  کسانی که موفق به حل معمای او نمی شدند رو می کشت. ابوالهول عهد کرده بود اگر کسی معما هاشو حل کنه، خود رو به گرداب می اندازه. معما های ابوالهول به گونه ای بود که به ما نشون ميداد؛ ساده ترين مفاهيمی که به آگاهی از اون اطمينان داريم، می تونه تاريک ترين نقطه از افکار ما باشه.  
 
 

 
دکتر برنارد هازلهاف ميگه؛ "اگه توی يه جزيره وسط دريا باشی، مجبور ميشی به هم نشينی با خودت عادت کنی، فقط تويی و نارگيل ها."
بايد با خودم کنار بيام، با همه عيب و نقصها و ناکاملی هام. همه انسان ها ناکامل هستن، این ما نيستيم که عيب و نقصهامون رو انتخاب می کنيم، اون ها بخشی از وجود ما هستن و بايد باهاشون کنار بيايم.
دکتر هازلهاف يه چی ديگه هم ميگه؛ "زندگی هرکس مثه يه راه بی انتهاست."
بعضی ها صاف و آسفالت شده هستن، بعضی هاشون مثه مال من پر از شکاف، پوست موز و ته سيگار.
 
 
پ ن ۱: بخشی از نامه مکس به مری از انيميشن مری و مکس ساخته آدام اليوت.
 
پ ن ۲: از موفقيت های آقای اصغر فرهادی بسيار خوشحالم. يکی از بيشمار نکات برجسته فيلم های آقای فرهادی اینه که کارکتر سفيد يا سياه در فيلم هاش وجود نداره! کارکتر هاش خاکستری يا بهتره بگم رنگی و ملموس هستن، يعنی همون آدم هايی که روزانه باهاشون سر و کار داريم؛ گاهی وقتا خوب! گاهی وقتا بد! گاهی صادق! گاهی دروغگو! ... بقول مکس ناکامل. 
 

 
بيشتر وقتا؛ آنچه که ظاهراً نشون داده ميشه، آنچه که واقعا هست و آنچه که خيال می کنيم هست، يکی نيستن! این "آنچه" ميتونه يه کالا باشه، يه آدم باشه، يه مفهوم باشه، يه ایدئولوژی باشه، يه رفتار باشه، من باشم، تو باشی ...
  

 
حتی نااميد ترين آدم ها، بعضی وقتا که از گذشته و حال فرار می کنن، به آينده پناه می برن. يکی از فرق های يه زنده با يه مرده در همين آينده ست. سارتر در کتاب هستی و نيستی می گه "گذشته هر فرد؛ گذشته ایست که توسط  فرد تجربه شده، حال؛ واقعيت موجود، آينده؛ بازتاب ظرفيت های بلقوه يا پتانسيل اون فرده. پس از مرگ ديگه نميشه به ثبت چيزی در زمان حال  ادامه داد. در واقع هر فردی پس از مرگش تبديل به زندگی گذشته ش ميشه، بدون حال و آينده. يه مرده در اذهان افرادی که اونو بياد ميارن ثابت و بدون تغييره."
 نمی دونم؛ اميدوارم؟ نااميدم؟ مرده ام؟ زنده ام؟ امّا می دونم دوست ندارم ثابت و بدون تغيير بمونم.  
  
 

 
قديما؛ منم بجای اینکه بشينم خاطرات گذشته رو ورق بزنم، با کلی رويا و آرزوی محال خيالبافی می کردم. فک کنم؛ ديگه نه من به آينده تعلق دارم، نه آينده به من! 
کانت می گفت؛ اگه آرزو و خواب رو از کسی بگيرن به بدترين موجود روزگار تبديل خواهد شد، هنوز جای شکرش باقيه که عاشق خوابم. 
 

 
"اول نسبتی كه در وجود لازم آمد نسبت جوهرِ قائم بود با نور قيوم و اين نسبت امِّ جمله‌ی نسبت‌هاست و شريفترين. و اين جوهرِ قائم، عاشق است مر اول قيوم را و او قاهر است به نور قيوميت و اين نسبت سرايت كرد به هر نسبت كه در جمله‌ی عالم است و لازم آمد ازدواج قسمت‌ها"
 
شيخ جان؛ هرچند توصیفت پیچیده بوده ولی ازدواج رو ساده پنداشتی! آنچه گفتی‌ لازم بود، ولی برای این دوره زمونه کفایت نمی کنه.
 
 
 پ ن: پاراگراف اول نقلی بود از شهاب الدين سهروردی (شيخ اشراق) در باب ازدواج. 
 

 
می تونی وسط زمستون تا صبح پنجره رو باز بذاری و از زير پتو يواشکی ماه رو نگاه کنی، تنهايی هم مزايای خودشه رو داره.
  

 
هرچقدر بيشتر بدونی، زودتر تسليم ميشی، اینجاست که خيلی چيز ها معنی و مفهوم و خودشو از دست ميده و ديگه تمايلی به درک وقايع پيرامونت نداری.
چون چند گام از اطرافيانت جولوتری، اون ها هم قادر به درک تو نيستن و این سرآغاز افسردگی و تنهايی ست و يا ایمان به عجز و ناتوانی. بقول جاستين؛ يا بايد در توالت به این زندگی شاشيد يا اینکه این پايان رو پذيرفت. شايدم پذيرفتن این پايان تلخ با لمس عشق يا اميد به يک معجزه محال، کمی آسون تر شه.
 
 
پ ن: برداشتی از فيلم ماليخوليا ساخته لارس فون ترير.  
 

 
وقتی انتظار می کشی، زمان دير و سخت می گذره! نکته اینجاست؛ وقتی هم منتظر نيستی، زمان زود و خوش نمی گذره! 
 

 
يهو به خودت ميای، ميبينی منزوی شدی، حتی نمی دونی تو از آدم های اطرافت فاصله گرفتی يا اونا از تو! بعضی وقتا چه سخته معاشرت کردن! شايد این جمله حقيقت داشته باشه که "انسان ذاتاً موجودی اجتماعی نيست و جبر طبيعت باعث شده تا انسان برای بقا به زندگی جمعی تن بده."

 

 
استریپتیز ِ يک خاطره، لخت و نازيبا، لازم ولی غير ضروری