این تن هايی که به سختی محدودند و حرف می زنند و چشمانشان می درخشند؛ چه چيز بيشتر ترا به آنها مربوط می کند؟! تو با آنها متجانس نيستی و به همين مناسبت این پرسش را در تو بر انگيخت!
همه چيز وهم است؛ خانواده، دفتر اداره، دوست، کوچه و همچنين دورترين و نزديکترين زن، همه اش فريب است. نزديکترين حقيقت آنست که سرت را به ديوار زندانی بفشاری که در و پنجره ندارد.
 
 
 
پ ن: يادداشت هايی از کافکا درباره دوستان و اطرافيانش، برگرفته از کتاب پيام کافکا به قلم صادق هدايت.
 
 
 
 

 

گمونم يکی از نشانه های خستگی روحی اینه که احساس مي کنی از زمان و مکان عقب افتادی. همه چيز داره پيش ميره و متحول ميشه! ولی تو ساکن و راکت نشستی و توانايی حرکت نداری، همانند حس ناتوانی در دويدن در خواب ...
 
 
 

 

يه تئوری عصب شناسی هستش که توسط مارک سولمز ارائه شده. این تئوری ميگه؛ يک سيستم جستجوگر  در مغز انسان وجود داره که مغز ميانی رو به قسمت پيشانی مغز (که حرکات ارادی از کارکرد های این بخش از مغزه) و سامانه عصبی مغز متصل ميکنه، چنانچه این سيستم جستجوگر آسيب ببينه، فرد ديگه رويا نمی بينه! حالا فکر کن حتی روياهای آدم هم به فنا بره!   
 
 
 
 

 

وقتی سه ساعت برای پيدا کردن و خريدن هدفون مورد نظرم وقت گذاشتم، ياد مارکوزه افتادم. حس کردم منم توی این جامعه بلعيده شدم و ناخواسته درگير برآورده کردن نياز های غير ضروری شدم.
وقتی غرق در این جامعه بشی؛ برآورده کردن نياز های کاذب و غير ضروری طوری مشغولت ميکنه که خلاقيت، انديشه، اخلاق و ... به فراموشی سپرده ميشه و تبديل ميشی به يک انسان تک ساحتی! انسانی محصور در ارزش های مادّی.
 
 
 
پ ن: برای تسکين خودم اینطور فکر ميکنم " شايد این هدفون، برای من که عاشق موسيقی ام، ضروری باشه و هنوز غرق در مصرفگرايی نشدم! " ولی وقتی به اهميت محل زندگيم، مدل ماشينم،  مدل لپتاپم، مارک موبايلم،  لباسام، کفشام، ادکلنم و حتی خودکاری که استفاده ميکنم و هزار و يک چيز ديگه فکر مي کنم، ميبينم غرق شدم.
 
 

 

گاهی وقتا يه اتفاق هايی توی زندگی ميوفته که هرچی بگردی، جز خودتمقصری واسش پيدا نمی کنی تا کمی از بار اشتباهاتت رو بدوش بکشه! يجور هايی احساس تنهايی با چاشنی حماقت ميکنی.
اینجاست که هوس ميکنی، يه نسخه فون زاخری واسه روحت بپيچی، شايد تسکينت بده!