خيلی وقت ها نگاه و دريافت های ما نسبت به دنيای اطرافمون تحت تاثير افکار عمومی قرار ميگيره. اگر يک جمع کثيری عملی رو درست و صحيح بدونن، ولو اینکه اون عمل در ديدگاه ما نادرست باشه! ولی به آنچه که ميبينيم شک می کنيم و چه بسا افکار عمومی رو تاييد کنيم.
خيلی از انديشمندان بخاطر نوع تفکر رايج در زمان خودشون جرات بيان عقايدشون رو پيدا نکردند و يا اینکه بعد از بيان کردن بخاطر فشار افکار عمومی اون رو پس گرفتن.
قضاوت اینکه تا چه حد بايد نسبت به افکار عمومی انعطاف پذير باشيم کار ساده ای نيست! چون پايفشاری بيش از اندازه به ديدگاه شخصی خودمون می تونه به تعصب کورکورانه ختم شه، از طرفی اطمينان بيش از اندازه به معيار ها و شاخص هايی که توسط ديگران تعريف ميشه به زودباوری و ساده لوحی می انجامه.
خوندن این حکايت کوتاه از کليله و دمنه خالی از لطف نميتونه باشه:
“ زاهدي از براي قرباني، گوسپندي خريد. در راه طايفهاي از دزدان بديدند، طمع در بستند و با يکديگر قرار دادند که او را بفريبند و گوسپند بستانند. پس نخست يک تن به پيش او در آمد و گفت: «اي شيخ، اين سگ کجا ميبري؟»
سپس ديگري گفت: «شيخ عزيمت شکار ميدارد که سگ در دست گرفته است.» بعد سوم بدو پيوست و گفت: «اين مرد در کسوت اهل صلاح است، اما زاهد نمينمايد که زاهدان با سگ بازي نکنند و دست و جامه خود را از برخورد سگ دور دارد.»
دزدان از اين گونه هرچيز مي گفتند تا شکي در دل زاهد افتاد و خود را در آن متهم گردانيد و با خود گفت: «شايد بود که فروشنده اين، جادوگر بوده است و چشم بندي کرده.» پس درجمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت گوسپند را بگرفتند و ببردند. ”