خيلی وقتا به خودم می گم؛ شايد با ظهور این همه روشنفکر  که مدام افکار روشنفکرانه از مغزشون تراوش می کنه و به گمان خودشون تمام مسائل و پيچيدگی های دنيا رو حل کردن و پاسخ گفتن، ابوالهول وفای به عهد کرده و خود رو به گرداب انداخته! يا شايدم از دست این همه روشفکرنما خسته شده و خودشو به گرداب انداخته، واسه همينه روزگار اینقدر تاريکه! 
 
 
پ ن: ابوالهول يا اسفينکس از اساطير افسانه های مصر باستان و مظهر  آفتاب و روشنايی بود. در افسانه های مصر باستان اومده که ابوالهول معما های فلسفی طرح می کرد و  کسانی که موفق به حل معمای او نمی شدند رو می کشت. ابوالهول عهد کرده بود اگر کسی معما هاشو حل کنه، خود رو به گرداب می اندازه. معما های ابوالهول به گونه ای بود که به ما نشون ميداد؛ ساده ترين مفاهيمی که به آگاهی از اون اطمينان داريم، می تونه تاريک ترين نقطه از افکار ما باشه.  
 
 

 
دکتر برنارد هازلهاف ميگه؛ "اگه توی يه جزيره وسط دريا باشی، مجبور ميشی به هم نشينی با خودت عادت کنی، فقط تويی و نارگيل ها."
بايد با خودم کنار بيام، با همه عيب و نقصها و ناکاملی هام. همه انسان ها ناکامل هستن، این ما نيستيم که عيب و نقصهامون رو انتخاب می کنيم، اون ها بخشی از وجود ما هستن و بايد باهاشون کنار بيايم.
دکتر هازلهاف يه چی ديگه هم ميگه؛ "زندگی هرکس مثه يه راه بی انتهاست."
بعضی ها صاف و آسفالت شده هستن، بعضی هاشون مثه مال من پر از شکاف، پوست موز و ته سيگار.
 
 
پ ن ۱: بخشی از نامه مکس به مری از انيميشن مری و مکس ساخته آدام اليوت.
 
پ ن ۲: از موفقيت های آقای اصغر فرهادی بسيار خوشحالم. يکی از بيشمار نکات برجسته فيلم های آقای فرهادی اینه که کارکتر سفيد يا سياه در فيلم هاش وجود نداره! کارکتر هاش خاکستری يا بهتره بگم رنگی و ملموس هستن، يعنی همون آدم هايی که روزانه باهاشون سر و کار داريم؛ گاهی وقتا خوب! گاهی وقتا بد! گاهی صادق! گاهی دروغگو! ... بقول مکس ناکامل. 
 

 
بيشتر وقتا؛ آنچه که ظاهراً نشون داده ميشه، آنچه که واقعا هست و آنچه که خيال می کنيم هست، يکی نيستن! این "آنچه" ميتونه يه کالا باشه، يه آدم باشه، يه مفهوم باشه، يه ایدئولوژی باشه، يه رفتار باشه، من باشم، تو باشی ...
  

 
حتی نااميد ترين آدم ها، بعضی وقتا که از گذشته و حال فرار می کنن، به آينده پناه می برن. يکی از فرق های يه زنده با يه مرده در همين آينده ست. سارتر در کتاب هستی و نيستی می گه "گذشته هر فرد؛ گذشته ایست که توسط  فرد تجربه شده، حال؛ واقعيت موجود، آينده؛ بازتاب ظرفيت های بلقوه يا پتانسيل اون فرده. پس از مرگ ديگه نميشه به ثبت چيزی در زمان حال  ادامه داد. در واقع هر فردی پس از مرگش تبديل به زندگی گذشته ش ميشه، بدون حال و آينده. يه مرده در اذهان افرادی که اونو بياد ميارن ثابت و بدون تغييره."
 نمی دونم؛ اميدوارم؟ نااميدم؟ مرده ام؟ زنده ام؟ امّا می دونم دوست ندارم ثابت و بدون تغيير بمونم.  
  
 

 
قديما؛ منم بجای اینکه بشينم خاطرات گذشته رو ورق بزنم، با کلی رويا و آرزوی محال خيالبافی می کردم. فک کنم؛ ديگه نه من به آينده تعلق دارم، نه آينده به من! 
کانت می گفت؛ اگه آرزو و خواب رو از کسی بگيرن به بدترين موجود روزگار تبديل خواهد شد، هنوز جای شکرش باقيه که عاشق خوابم. 
 

 
"اول نسبتی كه در وجود لازم آمد نسبت جوهرِ قائم بود با نور قيوم و اين نسبت امِّ جمله‌ی نسبت‌هاست و شريفترين. و اين جوهرِ قائم، عاشق است مر اول قيوم را و او قاهر است به نور قيوميت و اين نسبت سرايت كرد به هر نسبت كه در جمله‌ی عالم است و لازم آمد ازدواج قسمت‌ها"
 
شيخ جان؛ هرچند توصیفت پیچیده بوده ولی ازدواج رو ساده پنداشتی! آنچه گفتی‌ لازم بود، ولی برای این دوره زمونه کفایت نمی کنه.
 
 
 پ ن: پاراگراف اول نقلی بود از شهاب الدين سهروردی (شيخ اشراق) در باب ازدواج.