می تونی وسط زمستون تا صبح پنجره رو باز بذاری و از زير پتو يواشکی ماه رو نگاه کنی، تنهايی هم مزايای خودشه رو داره.
  

 
هرچقدر بيشتر بدونی، زودتر تسليم ميشی، اینجاست که خيلی چيز ها معنی و مفهوم و خودشو از دست ميده و ديگه تمايلی به درک وقايع پيرامونت نداری.
چون چند گام از اطرافيانت جولوتری، اون ها هم قادر به درک تو نيستن و این سرآغاز افسردگی و تنهايی ست و يا ایمان به عجز و ناتوانی. بقول جاستين؛ يا بايد در توالت به این زندگی شاشيد يا اینکه این پايان رو پذيرفت. شايدم پذيرفتن این پايان تلخ با لمس عشق يا اميد به يک معجزه محال، کمی آسون تر شه.
 
 
پ ن: برداشتی از فيلم ماليخوليا ساخته لارس فون ترير.  
 

 
وقتی انتظار می کشی، زمان دير و سخت می گذره! نکته اینجاست؛ وقتی هم منتظر نيستی، زمان زود و خوش نمی گذره! 
 

 
يهو به خودت ميای، ميبينی منزوی شدی، حتی نمی دونی تو از آدم های اطرافت فاصله گرفتی يا اونا از تو! بعضی وقتا چه سخته معاشرت کردن! شايد این جمله حقيقت داشته باشه که "انسان ذاتاً موجودی اجتماعی نيست و جبر طبيعت باعث شده تا انسان برای بقا به زندگی جمعی تن بده."

 

 
استریپتیز ِ يک خاطره، لخت و نازيبا، لازم ولی غير ضروری
  
 

 
کسی از رابطه من و اون  فیکوس گوشه سالن خبر نداره! همه فک می کنن؛ اون روبان های فيروزه ای که به شاخه هاش گره خورده واسه تزئينه! گلدان فيروزه ای رنگش و اون چندتا سنگ فيروزه ای روی خاکش، اجازه نمی ده بيننده به چيزی جز تزئين فکر کنه.
ولی خودم که می دونم؛ هر وقت دلم می گيره يا احساس ترس می کنم، به فيکوسم دخيل می بندم.