هرچقدر بيشتر بدونی، زودتر تسليم ميشی، اینجاست که خيلی چيز ها معنی و مفهوم و خودشو از دست ميده و ديگه تمايلی به درک وقايع پيرامونت نداری.
چون چند گام از اطرافيانت جولوتری، اون ها هم قادر به درک تو نيستن و این سرآغاز افسردگی و تنهايی ست و يا ایمان به عجز و ناتوانی. بقول جاستين؛ يا بايد در توالت به این زندگی شاشيد يا اینکه این پايان رو پذيرفت. شايدم پذيرفتن این پايان تلخ با لمس عشق يا اميد به يک معجزه محال، کمی آسون تر شه.
پ ن: برداشتی از فيلم ماليخوليا ساخته لارس فون ترير.