وقتی سه ساعت برای پيدا کردن و خريدن هدفون مورد نظرم وقت گذاشتم، ياد مارکوزه افتادم. حس کردم منم توی این جامعه بلعيده شدم و ناخواسته درگير برآورده کردن نياز های غير ضروری شدم.
وقتی غرق در این جامعه بشی؛ برآورده کردن نياز های کاذب و غير ضروری طوری مشغولت ميکنه که خلاقيت، انديشه، اخلاق و ... به فراموشی سپرده ميشه و تبديل ميشی به يک انسان تک ساحتی! انسانی محصور در ارزش های مادّی.
 
 
 
پ ن: برای تسکين خودم اینطور فکر ميکنم " شايد این هدفون، برای من که عاشق موسيقی ام، ضروری باشه و هنوز غرق در مصرفگرايی نشدم! " ولی وقتی به اهميت محل زندگيم، مدل ماشينم،  مدل لپتاپم، مارک موبايلم،  لباسام، کفشام، ادکلنم و حتی خودکاری که استفاده ميکنم و هزار و يک چيز ديگه فکر مي کنم، ميبينم غرق شدم.
 
 

 

گاهی وقتا يه اتفاق هايی توی زندگی ميوفته که هرچی بگردی، جز خودتمقصری واسش پيدا نمی کنی تا کمی از بار اشتباهاتت رو بدوش بکشه! يجور هايی احساس تنهايی با چاشنی حماقت ميکنی.
اینجاست که هوس ميکنی، يه نسخه فون زاخری واسه روحت بپيچی، شايد تسکينت بده!