اگه می تونستم به گذشته بر گردم، هرگز سعی نمی کردم سارتر و برلين و مارکوزه و ... رو بفهمم. بجاش راه های پولدار شدن رو ياد می گرفتم که خيلی هم آسون تر بود. از پولی که در مياوردم يک ماشين شاسی بلند می خريدم تا قد کودک آدامس فروش کنار خيابون به پنجره ماشينم نرسه تا نکنه نگاهم به نگاه معصومانش بيوفته و با يادآوری نگاهش، لذت خواب شبانه خودم رو حروم کنم!

 

 

 
 
پشت در آسانسور می ایستيم، دکمه آسانسور رو فشار می ديم، بی صبرانه منتظريم تا هرچه زودتر در آسانسور باز شه و وارد بشيم، در باز ميشه، وارد ميشيم، دکمه طبقه مورد نظر رو فشار می ديم، باز هم بی صبرانه منتظريم، ولی اینبار برای خارج شدن از آسانسور عجله داريم!
 
کودکيم، دوست داريم گوشه ای از مسئوليت های زندگی به ما سپرده شه و ما رو هم قاطی بزرگتر ها کنن، حالا برزگ شديم، خسته از این مسئوليت های زندگی، آرزو می کنيم به کودکی بر گرديم!
 
تنهايی کلافه مون کرده، بی صبرانه دنبال يک دوست يا همدم می گرديم، شريک زندگيمون رو پيدا می کنيم، حالا باز هم کلافه ایم، کلافه از  اشتراک گذاشتن زندگيمون، آرزوی تنهايی می کنيم! 
 
خسته ایم از اجتماع اطرافمون، دنبال يک تجربه جديد می گرديم، مهاجرت می کنيم به يک اجتماع به ظاهر آزاد و مدرن، ولی حالا دلتنگ اون جامعه سنتی و قديمی هستيم!
 
بيقراريم، کلافه ایم، خسته ایم، از این زندگی، از این جبر و از این اختيار، ملک الموت مياد، حالا دوست داريم از لحظه لحظه زندگی استفاده کنيم، هيچ چيز لذت بخش تر از يک دم و باز دم از هوای اطرافمون نيست!
 

 
 
يکی از عبث ترين کارها، معنی کردن و قابل فهم کردن چيز های مبهم اطرافمونه.
اکثر  تفاسير از دنيای مبهم اطرافمون، معنايی سطحی و نا معقول از اون چيز مبهم ارائه می دن و بيشتر در راستای عوام فريبی يا تامين منافع شخصی ارائه می شن.
نه موعظه کنيد و نه وقتتون رو پای واعظان تلف کنيد! بيخيال هرمونوتيک! کسی که بايد بفهمه می فهمه.