پشت در آسانسور می ایستيم، دکمه آسانسور رو فشار می ديم، بی صبرانه منتظريم تا هرچه زودتر در آسانسور باز شه و وارد بشيم، در باز ميشه، وارد ميشيم، دکمه طبقه مورد نظر رو فشار می ديم، باز هم بی صبرانه منتظريم، ولی اینبار برای خارج شدن از آسانسور عجله داريم!
کودکيم، دوست داريم گوشه ای از مسئوليت های زندگی به ما سپرده شه و ما رو هم قاطی بزرگتر ها کنن، حالا برزگ شديم، خسته از این مسئوليت های زندگی، آرزو می کنيم به کودکی بر گرديم!
تنهايی کلافه مون کرده، بی صبرانه دنبال يک دوست يا همدم می گرديم، شريک زندگيمون رو پيدا می کنيم، حالا باز هم کلافه ایم، کلافه از اشتراک گذاشتن زندگيمون، آرزوی تنهايی می کنيم!
خسته ایم از اجتماع اطرافمون، دنبال يک تجربه جديد می گرديم، مهاجرت می کنيم به يک اجتماع به ظاهر آزاد و مدرن، ولی حالا دلتنگ اون جامعه سنتی و قديمی هستيم!
بيقراريم، کلافه ایم، خسته ایم، از این زندگی، از این جبر و از این اختيار، ملک الموت مياد، حالا دوست داريم از لحظه لحظه زندگی استفاده کنيم، هيچ چيز لذت بخش تر از يک دم و باز دم از هوای اطرافمون نيست!