نخست از فکر خویشم در تحیر
 چه چیزاست آنکه گویندش تفکر؟
 
کدامین فکر ما را شرط راه است؟
چرا گه طاعت و گاهی گناه است؟
 
که باشم من؟ مرا از من خبر کن
چه معنی دارد اندر خود سفر کن؟
 
 
پ ن: بخشی از  سوالات منظوم امير حسينی هروی (از پيروان شهاب الدين سهروردی) از محمود شبستری که پاسخ آن به پديد اومدن مثنوی گلشن راز انجاميد.
 
 

ای تنهايی، ای تنها خانه من، آنقدر در جاهای نامأنوس غريبه به سر برده ام که اکنون که به سوی تو باز می گردم، نمی توانم جلوی ريزش اشک خويش را بگيرم.

با من حرف بزن، بگو; که بود که روزی چون يک تندباد از من گريخت؟ که بود آنکه هنگام عزيمت فرياد می زد "بيش از حد در انزوا به سر برده ام و بدين نحو سکوت را فراموش کرده ام" شايد دوباره آن را آموخته باشی! اکنون تو فراگرفته ای که بين ترک دوستی و تنها بودن فرق بسيار است و این را نيز آموخته ای که تا ابد در بين آدميان غريبه و عجيب خواهی بود.
 
 
پ ن: بر گرفته از کتاب چنين گفت زرتشت، شاهکار فريدريش نيچه،  صفحه سيصد و چهل و پنجم.
 
 

 
بطور کلی از حشرات خوشم نمياد و به هيچ گونه ای از حشرات علاقمند نيستم، ولی چند روزه يه ارتباطی بين من و يه عنکبوت شکل گرفته!
چند روز پيش يه عنکبوت زشت و درشت رو کنج ديوار اتاقم ديدم، خواستم با دستمال کاغذی بگيرمش و از پنجره بندازمش بيرون، ولی  باد و بارون شديد بود، هنوزم داره بارون می باره، يجور هايی مثه داستان کلبه مادربزرگه جو گير شدم، گذاشتم بمونه.
هر دو حواسمون به همديگه هستش و يجور هايی همديگرو زير نظر داريم، هيچکداممون از ديگری خوشش نمياد، ولی داريم کنار هم مدارا می کنيم.
شب ها با اینکه سرده، ولی پنجره اتاقم رو  کمی باز می ذارم تا شايد پشه ای، چيزی، بياد این رفيقمون گرسنه نخوابه.
 

پ ن: ترانه The Spider از آلبوم  The Red Album کاری از Weezer رو می تونيد از اینجا بشنويد.

 

 
فرديت ما تشکيل شده از ضمير خودآگاه و ضمير ناخود آگاه. زمانی احساس امنيت و آرامش می کنيم که این دو ضمير مقابل هم قرار نگيرن و مکمل هم باشن. سختی های زندگی و فشار های جامعه باعث شده اکثر آدم ها ضمير ناخودآگاه خودشون رو فراموش کنن، ضميری که بقول کارل يونگ به اندازه کهکشان ها; طبيعی، نامحدود و توانا ست.
وقتی در جامعه با افراد گوناگون ملاقات می کنيم و در شرايط مختلف قرار می گيريم، نمایی که از شخصيت خودمون به نمايش می ذاريم، متفاوته! کارل يونگ از واژه Persona استفاده می کنه که به يونانی يعنی نقاب يا ماسکی که در يونان باستان بازيگران به چهره می زدن. در واقع این ماسک ها  همون شخصيتی هستن که ما باهاشون در جامعه ظاهر می شيم و شخصيت خصوصی خودمون رو در پشتش پنهان می کنيم. هر چقدر فشار های جامعه سنگين تر شن، این ماسک ها متنوع تر و ضخيم تر می شن، طوری که ضمير ناخودآگاه ما رو هم می پوشنن و ديگه بجای بازی با اون ماسک به آن نقش تبديل می شيم.
 
 
پ ن: ترانه Destiny از آلبوم Alternative 4 کاری از Anathema رو می تونيد از اینجا بشنويد.
 

 
احساس و علم براين که انسان تنهاست. تنهايی عميق‌ترين واقعيت در وضع بشری است. انسان يگانه موجودی است که مي‌داند تنهاست و يگانه موجودی است که در پي يافتن ديگری است. آن‌گاه که او از خويشتن آگاه است، از نبود آن ديگری يعنی از تنهايی‌اش هم آگاه است. ما همه نيروهايمان را به کار مي‌گيريم تا از بند تنهايی رها شويم، براي همين، احساس تنهايی ما اهميت و معنايی دوگانه دارد: از سويی آگاهی برخويشتن است، و از سوی ديگر آرزوی گريز از خويشتن.
در دنيای ما عشق تجربه‌ای تقريبا دست نيافتنی است. همه‌چيز عليه عشق است: اخلاقيات، طبقات، قوانين، نژادها و حتي خود عشاق. عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پيوستن در ميان فضا مرتکب مي‌شوند. مفهوم رمانتيک عشق که متضمن گسستن و گريختن و فاجعه است يگانه مفهومی از عشق است که امروز ما می‌شناسيم، چون همه‌چيز در جامعه ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد شود.
 
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
 آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
 
 گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
 گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
 
 من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
 سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
 
 گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
 
 گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
 گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
 
 ای نشسته تو در این خانۀ پر نقش و خیال
 خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
 
 
پ ن:  متن فوق برگرفته از کتاب ديالکتيک تنهايی، اثر اوکتاويو پاز، ترجمه خشايار ديهيمی، نشر لوح فکر، شعر هم شاهکار مولانا.
 
 

 
ترک نامتناهی، واپسين مرحله پيش از ایمان است. ابراهيم از عشقی که همه محتوای زندگی اوست دست می شويد و در رنج آرام می گيرد و به ناممکن  بودن آن از ديدگاه انسانی يقين دارد. از این رو يگانه چيزی که می تواند او را نجات دهد، محال است و او آن را با ایمان بدست می آورد، پس او عدم امکان را تصديق می کند و در همان لحظه به محال باور دارد.
ایمان غريزه بی واسطه قلب نيست، بلکه پارادوکس زندگی ست. ایمان سرشار از این پارادوکس‌هاست و ارزش آن هم در تحمل رنجِ قرارگرفتن در آن‌هاست. هیچ‌کس در راه ایمان نمی‌تواند انسان را درک کند. هیچ‌کس نمی‌تواند او را همراهی کند. هیچ‌کس تنهاتر از ابراهيم نیست.
 
 
پ ن: برگرفته از کتاب ترس و لرز، اثر سورن کیرکگارد، ترجمه عبدالکريم رشيديان، نشر نی.
 
 

 
 
اونی که ديروز از پس فردا می دونست، بهره ای جز رنج و تنهايی نبرد و به اميد اینکه شايد پس فردا فهميده شه گوشه ای نشسته! غافل از اینکه پس فردا رو نمی بينه و جنون راه فرار از این رنجه و ديوانگی راهی برای پاک کردن حافظه از درد و رنج.
 
 
پ ن: ترانه Street Spirit از آلبوم The Bends کاری از Radiohead رو می تونيد از اینجا بشنويد.