احساس و علم براين که انسان تنهاست. تنهايی عميق‌ترين واقعيت در وضع بشری است. انسان يگانه موجودی است که مي‌داند تنهاست و يگانه موجودی است که در پي يافتن ديگری است. آن‌گاه که او از خويشتن آگاه است، از نبود آن ديگری يعنی از تنهايی‌اش هم آگاه است. ما همه نيروهايمان را به کار مي‌گيريم تا از بند تنهايی رها شويم، براي همين، احساس تنهايی ما اهميت و معنايی دوگانه دارد: از سويی آگاهی برخويشتن است، و از سوی ديگر آرزوی گريز از خويشتن.
در دنيای ما عشق تجربه‌ای تقريبا دست نيافتنی است. همه‌چيز عليه عشق است: اخلاقيات، طبقات، قوانين، نژادها و حتي خود عشاق. عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمی است که دو ستاره با خارج شدن از مدار مقررشان و به هم پيوستن در ميان فضا مرتکب مي‌شوند. مفهوم رمانتيک عشق که متضمن گسستن و گريختن و فاجعه است يگانه مفهومی از عشق است که امروز ما می‌شناسيم، چون همه‌چيز در جامعه ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد شود.
 
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
 آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
 
 گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
 گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
 
 من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
 سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
 
 گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
 گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
 
 گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
 گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
 
 ای نشسته تو در این خانۀ پر نقش و خیال
 خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
 
 
پ ن:  متن فوق برگرفته از کتاب ديالکتيک تنهايی، اثر اوکتاويو پاز، ترجمه خشايار ديهيمی، نشر لوح فکر، شعر هم شاهکار مولانا.