يک تکرار ديگه

 
دست و پا زدن از اميد تا خاطره، از کارهای روزمره ست.
ديالکتيک با آينه، يک کار بی فايده ست.
شنا کردن در سراب روزگار، يک شاهکار ديگه ست.  
 

تنها

 
شبی سرد، گيلاسی کونياک، شکلاتی تلخ، کافيست برای جدا شدن از آنچه هستيم و رسيدن به آنچه آرزوی بودنش رو داريم. جرعه ای برای شناخت خويش و جرعه ديگر برای فرار از خويشتن. 
 

احساس مردانگی

 
هفته گذشته يکی از دوستانم از من خواسته بود تا با نگهداری از بچه هاش، این فرصت رو براش فراهم کنم که بتونه آخر هفته با همسرش به يک مهمونی بره. شنبه بعدظهر همراه با پسر شش ساله و دختر چهار سالش، همچنين يک ليست بلند بالا که چی کار بکنيم، چی کار  نکنيم، چی بخوريم، چی نخورم ... پيشم اومدن.
جای شما خالی، به پارک رفتيم و کلّی بازی کرديم و از هر چيز ممنوعه که می تونستيم خورديم، پاستيل، شکلات، نوشابه، چيپس، پاپ کورن و ...  
به بسته بيسکوئيت و آبمييوه ای که باباشون آورده بود هم دست نزديم! شب هم به برگر کينگ رفتيم و کمی همبرگر با کلّی سيب زمينی سرخ کرده خورديم. نيمه  شب وقتی بابا و مامانشون اومدن دونبالشون، اولين چيزی که به مامانشون گفتم این بود که اگه بچه ها رودل کردن و خواستی به من فحش بدی، به لحظات  خوش مهمونی فکر کن!
لحظه خداحافظی، پسر شش ساله به من گفت; کی بزرگ ميشه و مثه من مرد ميشه، تا هر وقت خواست از این کار هايی که امروز انجام داد رو خودش به تنهايی انجام بده؟!
بهش گفتم; خيلی زود!
وقتی رفتن، ياد اولين احساس مردانگیم افتادم! اون لحظه ای که اولين بار جلوی آينه ایستادم و کلّی کف ريش به صورت ماليدم و با تيغ به جون اون موهای اضافه که در نظر خودم ريش بود افتادم. فکر ميکردم ديگه مرد شدم!  حالا هفته ای دو جلسه باشگاه پرورش اندام برای کلفت تر شدن بازو ها و جلوتر اومدن سينه ها بماند. امّا وقتی در اولين خداحافظی در مهر آباد نتونستم خودمو کنترل کنم و در آغوش مادرم گريه کردم، فهميدم هنوز بچه ام!
وقتی مادربزرگم رو دعوت کردم تا چند هفته بياد پيشم، احساس مردانگيم بيشتر شد، مخصوصا وقتی  به گردش و خريد می رفتيم. ولی وقتی اون شب بهم تلفن زدن و گفتن مادر بزرگم از پيش ما رفته، در حالی که تا صبح گريه ميکردم به این فکر ميکردم که خيلی خيلی بچه ام هنوز!
ای کاش می تونستم به اون کودک شش ساله يجوری حالی کنم که برای مرد شدن عجله نداشته باشه.
 
 

شانس

 
"کسی که گفته، ترجيح ميده آدم خوش شانسی باشه تا يه آدم خوب! نگاه عميقی به زندگی داشته.
مردم از روبرو شدن با این حقيقت که بخش عمده ای از زندگی به شانس بستگی داره می ترسن، حتی فکر اینکه خيلی چيز ها از کنترل خارجه هراس آوره. در يک بازی تنيس، لحظاتی هست که توپ به لبه تور برخورد می کنه و در چند صدم ثانيه يا به جلو ميره يا به عقب بر می گرده، با کمی خوش شانسی جلو ميره و امتياز مال شماست، يا اینطور نميشه و امتياز رو از دست می دين." 
نوشته بالا، جملات آغازين فيلم مچ پوينت به کارگردانی وودی آلن بود که از زبان کريس گفته شد.
 
خيلی لحظات از زندگی، حکم اون لبه تور و توپ سرگردان رو دارن! اینجا ديگه کنترل از دست بازيکن خارجه و تنها بايد به شانس اميدوار باشه. هميشه توپ برگشت خورده بد شانسی نيست، گاهی برگشت توپ هم می تونه خوش شانسی باشه، تنها گذشت زمان این رو اثبات می کنه.
خيلی وقتا همونقدر از تشخيص خوش شانسی يا بد شانسی اتفاقات زندگی ناتوانيم، که از کنترل اون اتفاقات!
 
 
پ ن: شايد وودی آلن در زندگی خصوصيش مشکلات اخلاقی داشته باشه، ولی نويسنده و کارگردانی بزرگ و در خور احترام و ستايش هستش.
 

يکی بود يکی نبود

 
يکی بود که آرزوی نمکپاش بودنو داشت، از اونجا که هنر ديگه ای نداشت، حرفاش جز شوری مزه ای نداشت!
اون يکی می خواست کوووول و باحال باشه، فکر می کرد فحش و بد دهنی تو وبلاگ، راهشه!
يکی ديگه می خواست با کلاس باشه، فکر می کرد پا رو پا، اسپرسو به لب، موزيک کلاسيک، راهشه!
اون يکی لباس های مارک دار می پوشيد، با ماشين مدل بالا تو خيابون لايی می کشيد، ولی شامپاين رو مثه عرق سگی سر می کشيد!
يکی هم اسم فيلسوف و نويسنده از بر می کرد، تو حرفاش پز و قمپز هی در می کرد!
آن يکی هرکی جز خودش رو احمق می پنداشت، غافل از اینکه خود مظهر حماقت بود و خبر نداشت!
يکی کارش ديدن عيب و ایراد بود، غافل از اینکه خودش سراپا ایراد بود!
امّا قهرمان قصه ما، فقط بود، ولی آرزو می کرد که ای کاش نبود!
 

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی  ...

 
ويروس پست قبل، تنها يکی از ابزار هايی هستش که بوسيله اون، ما رو به دسته ها و گروه های مختلف تقسيم کنن، تا بتونن  هر طور که دوست دارن با ما بازی کنن.
يک روز سر کارمون بذارن، يک روز بيکارمون کنن، يک روز ما رو به جون همديگه بندازن، يک روز ما رو به خيابان ها بکشونن، يک روز ما رو اسير فروشگاه ها کنن و ...
ما چه بخواهيم يا نخواهيم بطور مستقيم يا غير مستقيم در این بازی شرکت داريم!
اگه روزی فردی ادعا کرد "زئوس، هرا، کرونوس، اورانوس، گايا و ... تنها ماسون هايی در لژهای يونان باستان بودن و طرح نظم نوين جهانی می ريختن!" نه بهش می خندم، نه تعجب می کنم. شايد فوکو هم همين رو می خواست بگه ولی با يک زبان آکادميک و فلسفی!
 

Inquisition

 
يک نوع ويروس که افکار انسان رو هدف قرار ميده. در قرون وسطی اپيدمی شد، در رنسانس واکسنش بيرون اومد، ولی هنوز ريشه کن نشده! نوع ساده ش  همچنان در کشور های توسعه نيافته و در حال توسعه شايع هستش. امّا نوع تکامل يافته و پيشرفته این ويروس کشور های صنعتی و افکار روشنفکرانه رو هدف قرار داده، برخلاف نوع ساده، مذهبی و سکولار هم براش فرقی نمی کنه.
هيچ فکر کردين تا به امروز چند دفعه مورد این سوال قرار گرفتين که عقيده و مذهبتون چيه؟ چند تا فرم اداری و غير اداری رو پر کردين که مجبور بشين عقيده يا مذهبتون رو بيان کنين؟!
در مقياس کوچکتر این ويروس حتی در جمع های دوستانه و خانوادگی هم ديده ميشه. معمولا در هر جمعی هستن افرادی که دائما در حال بحث های اعتقادیند، همراه با تبليغ و ترويج عقايد خودشون يا تخريب عقايد مخالف! خيلی از این آدم ها نسبت به عقايد خودشون نامطمئن  هستن و سعی دارن به نوعی يک تاييديه از اطرافيانشون بگيرن تا به آرامش برسند! که البته همواره در همين مسير آرامش در حال دست و پا زدن هستن بدون اینکه به مقصد برسن.
 
پ ن ۱: اگه عقايد من متحجرانه و احمقانه ست، بد به حال من! اگه عقايد شما درست و منطقی ست، خوش به حال شما! خب ديگه بحثی نمی مونه!

پ ن ۲:  ترانه ای که ربطی به این مطلب نداره رو از اینجا بشنويد.
 

Hypermnesia 2

 
امسال تابستون به خودم قول داده بودم بيشتر خونه بمونم و از همنشينی با خانواده لذت ببرم، ولی خيلی چيز ها دست به دست هم داد تا يبار ديگه پيش خودم بدقول شم. هرچند شب ها با شوق خوابيدن در اتاقی که هر گوشه ش يه خاطره از کودکی و نوجوانيم رو يدک می کشيد و  مدت ها آرزوی دوباره خوابيدن درش رو داشتم، به خونه بر می گشتم. يکی از همين شب ها وقتی پا به اتاقم گذاشتم بوی غريبی حس کردم! از همون اتاق با صدای بلند مامانم رو صدا زدم و گفتم "کی تو اتاق من بوده!"
مامانم گفت "آهان نبودی فلانی با پسر چهار ساله ش اومده بود."
گفتم "مگه ایرانه"
گفت "آره"
اولين چيزی که به ذهنم رسيد این بود که زمان چقدر زود می گذره! انگار همين ديروز بود همبازی بوديم! ولی حالا با بچه اش اومده، اینارو به زبان نياوردم، بجاش تند گفتم "چه زود آمريکايی شد!"
مامانم پرسيد " چطور مگه!"
گفتم "از بوی تند عطرش ميگم، هنوز تو اتاق مونده!"
خواستم پنجره اتاق رو باز کنم تا هوا عوض شه که لاشه يکی از اسباب بازی های دوران کودکيم رو ديدم. اسباب بازی هايی که به جونم بسته بود و همشون را تا به امروز مثه روز اولشون تميز و نو نگه داشته بودم و حالا به جزئی از دکور اتاقم تبديل شده بودن.
می خواستم به يکی فحش بدم، ولی نمی دونستم به کی؟ نمی دونستم کار اون پسر بچه چهار ساله ست يا مادرش؟! مادری که يه زمانی سر و سری با هم داشتيم .
وقتی داشتم باربند شکسته گلف نارنجی مو با چسب قطره ای به هم می چسبوندم، رفتم به اون دوران، همون موقع که این ماشين اسباب بازی رو برام خريدن، خاطرات پشت خاطرات زنجير وار جولو چشمم ميومد. بخودم اومدم ديدم بغض کردم!  از خودم شاکی شدم و تو دلم گفتم "مرد که بغض نمی کنه!" بعد گفتم "خب نامرد زده ماشينمو شکونده!"
 
 

پاييز

 
این پاييز لعنتی يادآور احساسی تکراری ست، که در درونم می خونه "نميشه به غربت عادت کرد".
شايد برای خيلی ها فصلی زيبا و دلفريب باشه! ولی به ده ها دليل، فصل من نيست.
 

زامپانو

 
شايد تا به حال به این موضوع فکر کرده باشين که همين حالا، يکی در يک گوشه از این دنيا در هر زمينه ای با شما تفاهم داره و منتظر يکی مثه شماست! ولی احتمال این که دو نفر در طول زندگيشون این فرصت رو داشته باشن که همديگرو ملاقات کنن چقدره؟
با يک نگاه اجمالی و حساب سر انگشتی به تعداد آدم هايی که در رينج سنی شما درين کره خاکی زندگی می کنن، تعداد اندک آدم های ایده آل شما از این دامنه وسيع و تعداد آدم هايی که شما در طول عمرتون با اون ها ملاقات می کنيد، احتمال ملاقات شما با این ایده آل آرمانی درين بازه زمانی حياتتون بسيار ناچيزه.
پس بهتره اگه روزی يکی رو ديديد که به ایده آل شما نزديکه، حتی اگه با اون ایده آل آرمانی فاصله داشت، خفتش کنيد تا در آينده افسوسشو نخوريد.
 
پ ن ۱: تلفيق جبر و اختيار در زندگی، همينجا معنی پيدا می کنه! ما مختاريم تا زوج مناسب زندگيمون رو انتخاب کنيم، ولی مجبوريم از بين کسانی که ملاقاتشون می کنيم يکی رو انتخاب کنيم.
 
پ ن ۲: شايد ربطی به این پست نداشته باشه، سال آخر دبيرستان بودم، يکی هر روز خونمون تلفن ميزد! خودشو معرفی نمی کرد و هيچ نوع آشنايی که به واسطه اون بشناسمش نمی داد. اون موقع از این سيستم نشانه گر شماره تلفن و این قرتی بازی ها خبری نبود! تلفن ها اغلب آنالوگ بودن. تا بيش از يک سال حتی زمانی که دانشجو بودم این تماس ها ادامه داشت. با اینکه گاهی ساعت ها می حرفيديم و چه شب ها که به صبح نرسونديم! هرگز ملاقاتش نکردم و نفهميدم کيه؟!  شايد خودم هم این بازی رو دوست داشتم و می خواستم هميشه يک صدای پشت تلفن باقی بمونه، حتی به خودم زحمت ندادم در موردش حدس بزنم! احتمالا اون هم این بازی رو دوست داشته، با این تفاوت که منو خوب ميشناخته. الان ده دوازده سال از اون موقع می گذره و من هنوز نمی دونم اون کی بوده؟!
 
پ ن  ۳: اگه روزی همون فرد ناشناس این پست منو بخونه! مديون منه اگه خودشو معرفی نکنه!