هفته گذشته يکی از دوستانم از من خواسته بود تا با نگهداری از بچه هاش، این فرصت رو براش فراهم کنم که بتونه آخر هفته با همسرش به يک مهمونی بره. شنبه بعدظهر همراه با پسر شش ساله و دختر چهار سالش، همچنين يک ليست بلند بالا که چی کار بکنيم، چی کار نکنيم، چی بخوريم، چی نخورم ... پيشم اومدن.
جای شما خالی، به پارک رفتيم و کلّی بازی کرديم و از هر چيز ممنوعه که می تونستيم خورديم، پاستيل، شکلات، نوشابه، چيپس، پاپ کورن و ...
به بسته بيسکوئيت و آبمييوه ای که باباشون آورده بود هم دست نزديم! شب هم به برگر کينگ رفتيم و کمی همبرگر با کلّی سيب زمينی سرخ کرده خورديم. نيمه شب وقتی بابا و مامانشون اومدن دونبالشون، اولين چيزی که به مامانشون گفتم این بود که اگه بچه ها رودل کردن و خواستی به من فحش بدی، به لحظات خوش مهمونی فکر کن!
لحظه خداحافظی، پسر شش ساله به من گفت; کی بزرگ ميشه و مثه من مرد ميشه، تا هر وقت خواست از این کار هايی که امروز انجام داد رو خودش به تنهايی انجام بده؟!
بهش گفتم; خيلی زود!
وقتی رفتن، ياد اولين احساس مردانگیم افتادم! اون لحظه ای که اولين بار جلوی آينه ایستادم و کلّی کف ريش به صورت ماليدم و با تيغ به جون اون موهای اضافه که در نظر خودم ريش بود افتادم. فکر ميکردم ديگه مرد شدم! حالا هفته ای دو جلسه باشگاه پرورش اندام برای کلفت تر شدن بازو ها و جلوتر اومدن سينه ها بماند. امّا وقتی در اولين خداحافظی در مهر آباد نتونستم خودمو کنترل کنم و در آغوش مادرم گريه کردم، فهميدم هنوز بچه ام!
وقتی مادربزرگم رو دعوت کردم تا چند هفته بياد پيشم، احساس مردانگيم بيشتر شد، مخصوصا وقتی به گردش و خريد می رفتيم. ولی وقتی اون شب بهم تلفن زدن و گفتن مادر بزرگم از پيش ما رفته، در حالی که تا صبح گريه ميکردم به این فکر ميکردم که خيلی خيلی بچه ام هنوز!
ای کاش می تونستم به اون کودک شش ساله يجوری حالی کنم که برای مرد شدن عجله نداشته باشه.