يکی بود که آرزوی نمکپاش بودنو داشت، از اونجا که هنر ديگه ای نداشت، حرفاش جز شوری مزه ای نداشت!
اون يکی می خواست کوووول و باحال باشه، فکر می کرد فحش و بد دهنی تو وبلاگ، راهشه!
يکی ديگه می خواست با کلاس باشه، فکر می کرد پا رو پا، اسپرسو به لب، موزيک کلاسيک، راهشه!
اون يکی لباس های مارک دار می پوشيد، با ماشين مدل بالا تو خيابون لايی می کشيد، ولی شامپاين رو مثه عرق سگی سر می کشيد!
يکی هم اسم فيلسوف و نويسنده از بر می کرد، تو حرفاش پز و قمپز هی در می کرد!
آن يکی هرکی جز خودش رو احمق می پنداشت، غافل از اینکه خود مظهر حماقت بود و خبر نداشت!
يکی کارش ديدن عيب و ایراد بود، غافل از اینکه خودش سراپا ایراد بود!
امّا قهرمان قصه ما، فقط بود، ولی آرزو می کرد که ای کاش نبود!