شايد بار ها جمله معروف شکسپير در نمايشنامه هملت رو شنيديم؛  "بودن يا نبودن"
آلکسيوس ماينونگ (فيلسوف معاصر اتريشی) ديد متفاوتی به بودن يا نبودن داشت و معتقد بود؛   
چيستی فراتر از هستی ست. وقتی ما به چيستی اشياء و دنيای اطرافمون پی ببريم به خودی خود، هستی و بود و نبودش رو هم پاسخ گفتيم.
ميشه این نظريه اشياء ماينونگ رو به مشکلات و اتفاقات دور و اطرافمون هم بسط و توسعه داد. وقتی از چيستی يک رخداد آگاه شيم، می تونيم قضاوت کنيم که آيا این رخداد، يک اتفاق ناگوار هست يا نيست! و اگه هست چه راه حلی ميشه براش پيدا کرد.
البته این در مورد ما ایرانی ها زياد صدق نمی کنه! چون اگه مشکلی واسه ما پيش بياد، اول يک مقصر واسش پيدا می کنيم (ترجيحاً فردی که گردنش باريکتر و ديوارش کوتاه تر از بقيه باشه، در صورت يافت نشدن فرد مورد نظر؛ ليست غايبان رو جستجو می کنيم) سپس دنبال راهی برای فرار از مشکل می گرديم. خلاصه هر کاری می کنيم جز شناخت مشکل و پيدا کردن راه حل!
 
 

 
زمان ما پيش رس بدنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است، تنها پس فردا از آن من است. عده ای پس از مرگ متولد می شوند.
 
 
پ ن: نوشته ای به مناسبت سالروز تولد فريدريک نيچه، بر گرفته از کتاب  فرا سوی نيک و بد، اثر نيچه، ترجمه داريوش آشوری، نشر خوارزمی.
 

 
دوران کودکی، همون زمان که خوشمزگی رو در شيرين بودن می دونستم، دوست نداشتم شب بشه! کی فکرشو می کرد؛ يه روزی عاشق شب بشم و چای و قهوه تلخ بنوشم!
نمی دونم چرا ياد جمله ای از کيتارو افتادم که می گفت؛ واقعيت يعنی تناقض و هرچه عميق تر  به این تناقض  بيانديشيم، بيشتر به حقيقی بودن واقعيت پی می بريم.
 
 

 
هر وقت از زندگی کلافه ميشيم، به رويا پناه می بريم و هرچقدر در زندگی واقعی مفلس تر (چه مادی، چه معنوی) بشيم، روياپرداز تر ميشيم. سينما همون چيزی ست که می تونه زندگی واقعی رو به رويا پيوند بزنه! شايد واسه همينه؛ ديوار فقير و غنی خيلی راحت در باليوود فرو می ريزه و فيلم های باليوودی مملو از رقص و پايکوبی ميشه! يا جوانمردی و از خودگذشتگی های فيلم فارسی های خودمون! يا قهرمان های شکست ناپذير دنيای هاليوود که از دل آمريکا بر ميخيزن و يک تنه مشکلات کل دنيا رو حل می کنن! (هر چند مقوله هاليوود کمی متفاوت تره و خيلی وقتا این هاليووده که به مردم تلقين می کنه  چه رويا هايی داشته باشن.)
این نکته رو نبايد فراموش کرد؛ پل بين رويا و واقعيت تنها بخشی از هنر سينما هستش، نه همه اون!
خيلی وقتا دوست داريم يه فيلمی ببينيم که افکار ما رو مشغول نکنه و حتی يه جور هايی افکارمون رو از بند مشکلات روزمره رها کنه! در اینجور مواقع به فيلم های باليوودی، فارسی يا هاليوودی پناه می بريم و متاسفانه این باعث ميشه بعد مدتی سينما رو تنها در بر آورده کردن همين رويا های مجازی ببينيم و از چشيدن لذت واقعی این هنر محروم بشيم.
 
  

 
يه روزی نگاه زئوس (Zeus، پادشاه خدايان در اسطوره های يونان باستان) به چشم های زنی زمينی افتاد. این معشوق زيبای زمينی سمله (Semele) نام داشت.  زمانی که سمله از زئوس آبستن بود؛ فريب هرا (Hera، ملکه آسمان ها در اسطوره های يونان باستان) که به عشق این دو حسادت می ورزيد رو خورد و به زئوس شک کرد. زئوس برای اینکه این شک رو از ميان ببره؛ جلال و شکوه خودش رو بر سمله نمايان کرد، ولی سمله که موجودی زمينی بود، تاب ديدن این جلال و شکوه رو نداشت و باديدن روشنايی در آتش سوخت. زئوس، نوزاد رو از رحم بی جان سمله بيرون کشيد و از اونجايی که نوزاد هنوز کامل نشده و آماده پای گذاشتن به این دنيا نبود، ران خودش رو شکافت و نوزاد رو در ران خودش جای داد. فرزند این عشق نا فرجام ديونيسوس (Dionysus، خدای شراب و ميگساری در اسطوره های يونان باستان) نام گرفت. نيمی از خاک، نيمی از عرش!
 
 
من  ظاهر  نیستی   و هستی  دانم
من  باطن  هر  فراز و پستی  دانم
 
با این هـمه از دانش خود شرمم باد
گـر  مرتبه ای  ورای  مستی  دانم
 
 

 
اگه روزی محدوديت باورهای خودمون رو بپذريم (آرزوی محال) و باور کنيم که که در خيلی از علوم فاقد آگاهی و دانش کافی هستيم؛ می تونيم تعصب رو از عقايدمون کنار بزنيم. اونوقت ديگه فرقی نمی کنه در مورد سياست، دين، فلسفه، ملّيت و .... داريم بحث می کنم يا فيزيک، شيمی، رياضی و ...
در چنين شرايطی ياد خواهيم گرفت که چطور دنبال خوشبختی خودمون باشيم، بدون بدبخت کردن ديگران.
 
اینارو يا يچيزی مثه اینارو؛ برتراند راسل در مقاله On the Value of Scepticism بيان کرده، بدون اینکه به محدوديت های دانش خودش در علم روانشناسی واقف باشه!
 
جون برتی (برتراند) نباشه، جون خودم! تعصب و يک سری از توهمات در خون و ذات ما آدم ها ست، کاريش هم نميشه کرد، فقط بايد يجوری باهاش کنار اومد، همونطور که با زندگی کنار اومديم.
 
 
پ ن: ترانه The Sifters از آلبوم Fingerlings 4 کاری از Andrew Bird رو می تونيد از اینجا بشنويد.
 
 

 
مردی از سهولت راه ابدیت مبهوت بود؛ چرا که دوان‌دوان مسیر سرازیری را در پیش گرفته بود. مقصدی وجود دارد، اما راهی به‌سوی آن نیست؛ آنچه ما راه می‌نامیم، تردید است.
 
 
پ ن ۱: بر گرفته از کتاب از پند های سورائو، اثر فرانتس کافکا، ترجمه گيتا گرگانی، نشر کاروان.
 
پ ن ۲: ترانه Shoot Me Down از آلبوم B-sides and rarities کاری از Nick Cave رو می تونيد از اینجا بشنويد. 
 
 

 
ای کاش مغز و معده آدم يه شباهت کوچولو بهمديگه داشتن، اونوقت می شد افکار غير قابل هضم رو استفراغ زد و به خوابی عميق رفت ...
 
 
پ ن: ترانه پاييز سال بعد رو  از اینجا بشنويد.
 
 

 
فرض کنين، هیرونیموس بوش بعد پنج قرن زنده شه و بخواد دوباره این کشتی رو ترسيم کنه، فکر کنم ورژن جديد کشتی احمق ها يه چی در حد تايتانيک بشه!
البته شايد زندگی، داخل کشتی بوش تعريف ميشه و اون هايی که بيرون کشتی هستن يه مشت مجنونن که دارن رياضت می کشن!
 
 
 
 
 
پ ن: ترانه In A State از آلبوم Never Never Land کاری از UNKLE رو می تونيد از اینجا بشنويد.