يه روزی نگاه زئوس (Zeus، پادشاه خدايان در اسطوره های يونان باستان) به چشم های زنی زمينی افتاد. این معشوق زيبای زمينی سمله (Semele) نام داشت.  زمانی که سمله از زئوس آبستن بود؛ فريب هرا (Hera، ملکه آسمان ها در اسطوره های يونان باستان) که به عشق این دو حسادت می ورزيد رو خورد و به زئوس شک کرد. زئوس برای اینکه این شک رو از ميان ببره؛ جلال و شکوه خودش رو بر سمله نمايان کرد، ولی سمله که موجودی زمينی بود، تاب ديدن این جلال و شکوه رو نداشت و باديدن روشنايی در آتش سوخت. زئوس، نوزاد رو از رحم بی جان سمله بيرون کشيد و از اونجايی که نوزاد هنوز کامل نشده و آماده پای گذاشتن به این دنيا نبود، ران خودش رو شکافت و نوزاد رو در ران خودش جای داد. فرزند این عشق نا فرجام ديونيسوس (Dionysus، خدای شراب و ميگساری در اسطوره های يونان باستان) نام گرفت. نيمی از خاک، نيمی از عرش!
 
 
من  ظاهر  نیستی   و هستی  دانم
من  باطن  هر  فراز و پستی  دانم
 
با این هـمه از دانش خود شرمم باد
گـر  مرتبه ای  ورای  مستی  دانم