چه شنبه ها که برای شروع درس خوندن، بخودم وعده دادم! سال ها بعد شنبه جاش رو به دوشنبه داد. بهار هم واسه من حکم همون شنبه يا دوشنبه رو داشت، يک وعده به خودم برای تلاشی مضاعف تا لمس يک آرزو. آرزو هايی که هر سال کوچکتر و دور تر ميشن.
  
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
 
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
 
چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من
 
 

 
چرا مجبورم می کنی چيزی بگويم که بهتر است نشنوی؟ آنچه برای تو بهترين است، کاملاً خارج از دسترس توست. بهترين چيز برای تو این است; که هرگز زاده نشده باشی، هرگز نباشی، هيچ باشی.
 
 
پ ن: بر گرفته از کتاب زايش تراژدی، فصل سوم، صفحه بيست و نهم، اثر فردريش نيچه.

 

 
کليد فهم  هستی و نيستی در يک سوال نهفته ست "آدمی چيست؟"
زمانی که هنوز اذهان درگير فلسفه کلاسيک بودن، مولانا از اگزيستانسياليسم می گفت:
 
ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد، غم نردبان نماند
 
تو مبين جهان ز بيرون، که جهان درون ديده ست
چو دو ديده را ببستی، ز جهان جهان نماند
 
 
پ ن: ترانه ای از گروه ويزا رو می تونيد از اینجا بشنويد.
 
 

 
ماييم آن ملّت قهرمان پرور، با قهرمانانی که آسانسور وار در حرکتند، از فرش تا عرش، از عرش تا فرش.
بقول برتولت برشت "چه سرزمين فلاکت باری خواهد بود سرزمينی که در آن نياز به قهرمان باشد."
 
 

 
دنيای پيرامون ما، بازتاب يک احساس هستش و وجود احساس بدون احساس کننده ناممکن. به عنوان مثال، دريافت رنگ آبی از تماشای آسمون، به واسطه  حسی ست که در وجود منه و تنها به دليل وجود من وجود داره و من دارنده اون حس هستم. شايد همه ما با ديدن  آسمون با برداشتی واحد، آسمان را به رنگ آبی بپنداريم! ولی دريافت ما از رنگ آبی بسته به احساسات و آگاهی ما متفاوته.
 
درسته آسمون همه جا يک رنگه، ولی واسه هرکی يه رنگه! 
 
 

 
نادانسته ای را کشف کنيم و دانسته ای را فهم کنيم و حقيقتی را جستجو کنيم، تا به این نتيجه برسيم که زندگی همان مسائل ساده و بی اهميت دنيای اطرافمونه، نه فلسفه های پيچيده غير قابل فهم!