امسال تابستون به خودم قول داده بودم بيشتر خونه بمونم و از همنشينی با خانواده لذت ببرم، ولی خيلی چيز ها دست به دست هم داد تا يبار ديگه پيش خودم بدقول شم. هرچند شب ها با شوق خوابيدن در اتاقی که هر گوشه ش يه خاطره از کودکی و نوجوانيم رو يدک می کشيد و  مدت ها آرزوی دوباره خوابيدن درش رو داشتم، به خونه بر می گشتم. يکی از همين شب ها وقتی پا به اتاقم گذاشتم بوی غريبی حس کردم! از همون اتاق با صدای بلند مامانم رو صدا زدم و گفتم "کی تو اتاق من بوده!"
مامانم گفت "آهان نبودی فلانی با پسر چهار ساله ش اومده بود."
گفتم "مگه ایرانه"
گفت "آره"
اولين چيزی که به ذهنم رسيد این بود که زمان چقدر زود می گذره! انگار همين ديروز بود همبازی بوديم! ولی حالا با بچه اش اومده، اینارو به زبان نياوردم، بجاش تند گفتم "چه زود آمريکايی شد!"
مامانم پرسيد " چطور مگه!"
گفتم "از بوی تند عطرش ميگم، هنوز تو اتاق مونده!"
خواستم پنجره اتاق رو باز کنم تا هوا عوض شه که لاشه يکی از اسباب بازی های دوران کودکيم رو ديدم. اسباب بازی هايی که به جونم بسته بود و همشون را تا به امروز مثه روز اولشون تميز و نو نگه داشته بودم و حالا به جزئی از دکور اتاقم تبديل شده بودن.
می خواستم به يکی فحش بدم، ولی نمی دونستم به کی؟ نمی دونستم کار اون پسر بچه چهار ساله ست يا مادرش؟! مادری که يه زمانی سر و سری با هم داشتيم .
وقتی داشتم باربند شکسته گلف نارنجی مو با چسب قطره ای به هم می چسبوندم، رفتم به اون دوران، همون موقع که این ماشين اسباب بازی رو برام خريدن، خاطرات پشت خاطرات زنجير وار جولو چشمم ميومد. بخودم اومدم ديدم بغض کردم!  از خودم شاکی شدم و تو دلم گفتم "مرد که بغض نمی کنه!" بعد گفتم "خب نامرد زده ماشينمو شکونده!"