ای تنهايی، ای تنها خانه من، آنقدر در جاهای نامأنوس غريبه به سر برده ام که اکنون که به سوی تو باز می گردم، نمی توانم جلوی ريزش اشک خويش را بگيرم.
با من حرف بزن، بگو; که بود که روزی چون يک تندباد از من گريخت؟ که بود آنکه هنگام عزيمت فرياد می زد "بيش از حد در انزوا به سر برده ام و بدين نحو سکوت را فراموش کرده ام" شايد دوباره آن را آموخته باشی! اکنون تو فراگرفته ای که بين ترک دوستی و تنها بودن فرق بسيار است و این را نيز آموخته ای که تا ابد در بين آدميان غريبه و عجيب خواهی بود.
پ ن: بر گرفته از کتاب چنين گفت زرتشت، شاهکار فريدريش نيچه، صفحه سيصد و چهل و پنجم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 1:32 AM توسط بيقرار