در آن روز تاريک و خاموش فصل خزان، وقتی ابرها آسمون رو فرا گرفتن
سوار بر اسبی تنها، تنهاترين مسير این سرزمين رو می پيمودم
وقتی به خودم اومدم، خورشيد داشت غروب می کرد
در حالی که خونه اميدم در کوهستان بود
می دونم چيزی که قرار بود بشه، نشد
وجودم رو غمی طاقت فرسا فرا گرفته بود
ولی در اولين نگاه
شعری رو می ديدم؛ که فرار واهی من از این ورطه رو بتصوير می کشيد
شعر ديوار های متروک و بی کس
شعر وجدان های افسرده
همه جا سرد و خشک بود
غوطه ور، برای پيدا کردن ذات زندگی.
پ ن: برگرفته از آخرين ديالوگ فيلم Detachment به کارگردانی Tony Kaye و بازی Adrien Brody.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 1:59 AM توسط بيقرار