همه ما آدم ها به نوعی با ضمير ناخودآگاه خودمون مرتبط يا شايدم درگير هستيم. کارل يونگ در کتاب «رابطه من و ضمير ناخودآگاه» ارتباط ضمير ناخودآگاه و خودآگاه رو به آدمی و سايه ش تشبيه کرده. صادق هدايت هم در مقدمه بوف کور ميگه " فقط برای سايه ی خودم می نويسم که جلوی چراغ به ديوار افتاده و بايد خودم رو بهش معرفی کنم. "
يونگ معتقد بود; خيلی وقتا از سايه خودمون گريزانيم، خيلی وقتا جستجوش می کنيم، راه غلبه بر این بيقراری يا کشمکش يا هرچی که اسمشو بذاريم، اینه که در خود بميريم و دوباره زاده بشيم! همچون ققنوس.
يعنی هدايت هم می خواست دوباره زنده شه؟ ولی در بوف کور اون سايه پير دور ميشه و خبری از تولد دوباره نيست! فرق هدايت با يونگ، در تولد دوباره بود، وقتی يونگ در چهل سالگی به بن بست فلسفی رسيد، پنج سال خونه نشين شد، حتی کرسی دانشگاه رو از دست داد، ولی دوباره زنده شد و روانشناسی تحليلی رو به جهانيان معرفی کرد.
 
شايد این شعر پناهی بی ربط نباشه

نور بودم در روز
سايه بودم در شب
بيکرانه است دريا
کوچيکه قايق من