يونانيان باستان معتقد بودن؛ بيماری های جسمی مثه طاعون، جزام و ... تنها منشاء جسمی و فيزيکی ندارن و ناپاکی های روحی هم در فراگير شدن این بيماری ها نقش دارن.
همونطور که با استحمام جسم پاک می شود، روح هم به تزکيه و تطهير نيازمنده، این روند تطهير روح رو کاتارسيس می ناميدند، که از کلمله کاتارين به معنی پاک کردن مشتق شده بود.
ارسطو کاتارسيس رو اینطور تعرف کرده؛ کاتارسيس فرايندی ست که طی آن عناصر چهار گانه طبع انسان که با ارتکاب گناه و خطا به هم ريخته را به حالت اول خود باز می گرداند. (اگه بخواهيم مفهوم کاتارسيس از ديد ارسطو رو امروزی تر بيان کنيم، يه چيزی شبيه فرايند ری استور در سيستم عامل ويندوزه که ويندوز رو به روز اول بر می گردونه.)
ارسطو معتقد بود؛ تئاتر يا نمايش تراژيکی که با کاتارسيس قهرمان داستان پايان بپذيره، حس تزکيه و تطهير روحی رو در تماشاگر بر می انگيزه، در نتيجه ميتونه يه کاتارسيس برای تماشاگر باشه. يعنی همون نقش هنر در تزکيه نفس.
از ديد نيچه؛ موسيقی هم این قابليت رو دارا هستش تا با نوازش روح، تطهيرش کنه. شايد ادبيات، شعر و هر هنری که با روح آدمی در ارتباط باشه، بتونه يه کاتارسيس باشه.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:20 AM توسط بيقرار
|