خيلی وقتا تفکيک توهم و حقيقت کار ساده ای نيست. به خيلی چيزا رنگ حقيقت زدن و بخورد مردم دادن. چه دروغ ها که تا حالا به خورد ما ندادن! دموکراسی، عدالت اجتماعی، سقوط ديکتاتور، موج روشنفکری و ...
آنچه که می بينيم و می شنويم؛ حقيقته يا توهم؟
افلاطون در کتاب جمهوری جلد هفتم يه مثالی داره که معروفه به مثال غار:
"عدهای از انسانها دست و پایشان بسته و در درون غار بدون اینکه بتوانند به چپ و راست نگاه کنند نشسته اند؛ پشت سر شان دیوار کوتاهی ست و در بیرون غار آتش روشن ست، افراد اشیایی را در لبه دیوار به این سو آن سو میبرند، غارنشینان سایهٔ آن چیزها و سایهٔ خودشان را بر روی دیوار روبرویشان میبینند. صدای کسانی که در بیرون رفت آمد میکنند از دیوار غار منعکس میشود و آنها خیال میکنند که سایهها با همدیگر صحبت میکنند. غارنشینان همهٔ اینها را واقعیت میدانند، و گمان میبرند که به معرفت دست یافتهاند. اگر زنجیر پای یکی از آنها را باز کنی و بیرون غار را به او نشان دهی چون نور بیرون غارچشم او را آزار میدهد، او نمیتواند ببیند. لذا میخواهد هر چه سریعتر به داخل غار برگردد و همان سایهها را حقیقی تر از اشیاء واقعی میداند ..."
پ ن: مثال غار بر گرفته از کتاب افلاطون، نوشته کارل بورمان، ترجمه محمد حسن لطفی، نشر طرح نو ست.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ساعت 2:7 AM توسط بيقرار