مردی را می شناسم

 ادعا می کند آهنگساز است، ولی سازی ندارد

 نقاش است، ولی رنگی ندارد

 معلم است، ولی کتابی ندارد

 پزشک است، ولی دارويی ندارد

 ناگهان به خودش می آيد

 و می گويد

 انسان است، ولی عقلی ندارد

پاسخگوی سوالات ديگران است، ولی پاسخی برای سوالات خود ندارد

 به هيچ کس بغير از خودش شکی ندارد

شايد کتابی نوشته است، ولی سواد خواندن و نوشتن ندارد

آن مرد در گوشه چشم من است، ولی چشم من برای او جايی ندارد

مدت هاست که می خواهد با من گپی بزند، ولی فقط حرفی ندارد

 

پ ن: مدت ها قبل متنی رو خونده بودم تحت عنوان مرد ديوانه، متاسفانه موفق به يافتن نام نويسندش نشدم، این نوشته من بر گرفته از همون متن هستش.