نه فاضل‌ام نه جاهل. خوشی‌‌هایی داشته‌ام. این که چیزی نیست: زندگی می‌کنم و این زندگی بیش‌ترین لذت را به من می‌بخشد. پس، مرگ؟ وقتی بمیرم (شاید همین حالا) به لذت بی‌کرانی می‌رسم. از مزه‌ی اولیه‌ی مرگ حرفی نمی‌زنم، که بی‌مزه است و اغلب نامطبوع. اما حقیقت مهمی که از آن مطمئن‌ام از این قرار است: از زندگی کردن لذتی بی‌حدوحصر دارم و از مردن ارضای خاطری بی‌حد.

آبا خودخواه‌ام؟ به کسی، جز چند نفر، احساسی ندارم، ترحم برای هیچ‌کس، به ندرت مایل‌ام خوشایند کسی باشم، به ندرت مایل‌ام کسی خوشایند من باشد، و من، کم و بیش برای خودم بی‌احساس...

  

برگرفته از کتاب «جنون روز» اثر موريس بلانشو ترجمه پرهام شهرجردی

 

پ ن: آشنايی من با پرهام شهرجردی بر می گرده به مقاله ای به نام «حقيقت چقدر آسيب پذير است» که وی به حمايت از سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی پرداخت، این کار رو هم به نحو احسنت انجام داد.