بيشتر وقتا؛ آنچه که ظاهراً نشون داده ميشه، آنچه که واقعا هست و آنچه که خيال می کنيم هست، يکی نيستن! این "آنچه" ميتونه يه کالا باشه، يه آدم باشه، يه مفهوم باشه، يه ایدئولوژی باشه، يه رفتار باشه، من باشم، تو باشی ...
  

 
حتی نااميد ترين آدم ها، بعضی وقتا که از گذشته و حال فرار می کنن، به آينده پناه می برن. يکی از فرق های يه زنده با يه مرده در همين آينده ست. سارتر در کتاب هستی و نيستی می گه "گذشته هر فرد؛ گذشته ایست که توسط  فرد تجربه شده، حال؛ واقعيت موجود، آينده؛ بازتاب ظرفيت های بلقوه يا پتانسيل اون فرده. پس از مرگ ديگه نميشه به ثبت چيزی در زمان حال  ادامه داد. در واقع هر فردی پس از مرگش تبديل به زندگی گذشته ش ميشه، بدون حال و آينده. يه مرده در اذهان افرادی که اونو بياد ميارن ثابت و بدون تغييره."
 نمی دونم؛ اميدوارم؟ نااميدم؟ مرده ام؟ زنده ام؟ امّا می دونم دوست ندارم ثابت و بدون تغيير بمونم.  
  
 

 
قديما؛ منم بجای اینکه بشينم خاطرات گذشته رو ورق بزنم، با کلی رويا و آرزوی محال خيالبافی می کردم. فک کنم؛ ديگه نه من به آينده تعلق دارم، نه آينده به من! 
کانت می گفت؛ اگه آرزو و خواب رو از کسی بگيرن به بدترين موجود روزگار تبديل خواهد شد، هنوز جای شکرش باقيه که عاشق خوابم. 
 

 
"اول نسبتی كه در وجود لازم آمد نسبت جوهرِ قائم بود با نور قيوم و اين نسبت امِّ جمله‌ی نسبت‌هاست و شريفترين. و اين جوهرِ قائم، عاشق است مر اول قيوم را و او قاهر است به نور قيوميت و اين نسبت سرايت كرد به هر نسبت كه در جمله‌ی عالم است و لازم آمد ازدواج قسمت‌ها"
 
شيخ جان؛ هرچند توصیفت پیچیده بوده ولی ازدواج رو ساده پنداشتی! آنچه گفتی‌ لازم بود، ولی برای این دوره زمونه کفایت نمی کنه.
 
 
 پ ن: پاراگراف اول نقلی بود از شهاب الدين سهروردی (شيخ اشراق) در باب ازدواج. 
 

 
می تونی وسط زمستون تا صبح پنجره رو باز بذاری و از زير پتو يواشکی ماه رو نگاه کنی، تنهايی هم مزايای خودشه رو داره.