خروج انسان از خوار شدنی که خود بر خویش تحمیل کرده. این خوار و ذليل شدن؛ ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری ست.
این خوار شدن خود- تحمیلی است، اگر علت آن نه در بی خردی بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد.
 
 
پ ن: برگرفته از مقاله «در پاسخ به پرسش روشنگری چيست؟» نوشته ايمانوئل کانت.
(Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung) 
 
 

 
روی کاغذ؛ حتی اگه درستی يا نادرستی يک گزاره بر ما پوشيده باشه، اون گزاره قطعا درسته يا غلطه، نمی تونه هم درست باشه هم غلط! ولی در واقعيت زندگی؛ گزاره ها فريبنده هستن، واسه همين درستی يا نادرستی گزاره ها هميشه مطلق نيست، می تونه تابعی از مکان يا زمان باشه. يه عمل ميتونه در جایی درست  و در جای ديگر نادرست باشه، می تونه در يک دوره زمانی درست و در زمان ديگه نادرست باشه، مثه خوبی و بدی که خيلی وقتا نسبيه. تعريف گزاره ها در زندگی خيلی سخته، به سختیه قضاوت ...
 
 

 
در آن روز تاريک و خاموش فصل خزان، وقتی ابرها آسمون رو فرا گرفتن
سوار بر اسبی تنها، تنهاترين مسير این سرزمين رو می پيمودم
وقتی به خودم اومدم، خورشيد داشت غروب می کرد
در حالی که خونه اميدم در کوهستان بود
می دونم چيزی که قرار بود بشه، نشد
وجودم رو غمی طاقت فرسا فرا گرفته بود
ولی در اولين نگاه
شعری رو می ديدم؛ که فرار واهی من از این ورطه رو بتصوير می کشيد
شعر ديوار های متروک و بی کس
شعر وجدان های افسرده
همه جا سرد و خشک بود
غوطه ور، برای پيدا کردن ذات زندگی.
 
 
پ ن: برگرفته از آخرين ديالوگ فيلم Detachment به کارگردانی Tony Kaye و بازی Adrien Brody.
 
 

 
در کارگاهِ نجاری در حال چکش زدن به میخ هستیم، که ناگهان چکش می شکند. ما تا پیش از این
غرق در فعالیتمان بودیم و درکی از محیط نداشتیم، آنچه ما را خود آگاه می سازد گسستن تار و پود ریتم تکراری و یکنواخت زندگی ست.
 
 
پ ن ۱: تمثيلی از مارتین هایدگر در بيان روزمرگی انسان و تکرار روزهایی که بر اساس تعریف ثابت ما از زندگی ساخته شده و تنها حوادثی که بر مبنایی غیر منتظره تعریف شده، گهگاهی ما را از این زندان خود ساخته آزاد می کنه.
 
 
پ ن ۲: برگرفته از مقاله روزمر‌‌گی انسان معاصر، گسست آرمان و حقیقت (با نگاهی به آراء هایدگر)، فرشاد نوروزی.
 

 
اگه تعصب رو کنار بذاريم، ميبينيم زندگی جمعی ما همونطور که خيلی مزايا داره بی مشکل هم نيست! توی جامعه ما، فرد يا عضو جامعه به تنهايی ضعيف و شکننده ست و نيازمند حمايت جمع، مثه خيلی از جوامع شرقی، فرديت تحت تاثير گروه يا جمع هستش. در چنين جامعه ای ادامه حيات منوط به اطاعت افراده. جامعه هم در پی حفظ بقای خودش. در این جامعه ميزان قدرت و بقای جامعه به افراد برجسته يا پايه گذاران اون جامعه وابسته ست، بنابرين بقای این افراد برای اجتماع ضروری ست، در نتيجه جامعه نيازمنده این افراد شاخص رو حتی بعد مرگشون حفظ کنه و این امر باعث رشد و ترويج مرده پرستی در جامعه ميشه. از طرف ديگر افراد این جامعه هم نگران سرنوشت خودشون هستن و هم ناتوان از بدست گرفتنش، از این رو به خرافات، سحر، جادو و امثال اون پناه ميارن ... 
هنری برگسون این گونه جوامع رو جامعه بسته با عقايد ساکن و ایستا ناميده. هر چند با همه این مشکلات، بشخصه جامعه گروهی شرقی رو به جوامع فردگرای غربی ترجيح ميدم.