بعضی روزا نميشه گفت: امروز؛ آخرين روز از زندگی گذشته ست، يا اولين روز از بقيه زندگی. فقط ميشه گفت: بعضی وقتا، زندگی اونطوری که انتظارشو داری پيش نمی ره!
  
 

 
این روز ها به يه آدم خجالتی و ترسو تبديل شدم. قديما از اشتباهات خودم شرمنده می شدم، این روزا از اشتباه کردن می ترسم و از اشتباهات ديگران شرمنده. 
اسلاوی ژيژک در رساله «ترس از اشک های واقعی» می گفت؛ "آنچه باعث می شود احساس شرم کند ربط چندانی به کاری که دیگری کرده ندارد، بلکه بیش از آن ناشی از خود واقعیت است که دیگری از کاری که کرده شرمنده نیست."
 

 
وقتی بايد کاری رو انجام بدم ولی از انجام دادنش فرار می کنم، حس می کنم يجام درد می کنه!
مثه نرفتن سر جلسه ای که بايد حضور می داشتم، يا اگه به قبلتر برگردم؛ درس هايی که بايد ميخوندم و نخوندم و شب امتحان جمع شد (هنوزم بعضی شب ها خواب می بينم سر جلسه امتحان نشستم، در حالی که هيچی نخوندم). در این مواقع، يجور هايی دنبال مسکّن می گردم، مسکّنی که احساس و منطقم رو فريب بده و بهم القا کنه همه چی مرتبه! مثه يه مسکّر، يه مخدر، يه ...
بقول نيچه "احساس اجبار به انجام هر عملی از وجدان بر مياد، يا به عبارتی باور به جبر سرچشمه وجدانه."
با این حساب؛ اون درد همون درد وجدانه! بايدی که به وقوع نپيوست و حالا داره به وجدان ناخن می کشه.

 

 
يک جمله ميتونه پوچ و بی معنی باشه يا يک سخن حکيمانه! بستگی داره چه کسی اون جمله رو گفته.
يک جمله ميتونه باعث رنجش باشه يا شادی و مسرت! بستگی دار کی و کجا بيان شده باشه. 
گاهی وقتا برای درک معنی و مفهوم يک جمله؛ به چيز هايی بيشتر از معنی يک به يک کلمات اون جمله نيازه.
 

   

ساغر باش؛ برسان خود را به وی، به سلامی پر از می
و بمان
ساعت باش؛ برسان خود را به هشت، به قراری که گذشت
و بمان
آتش باش؛ برسان خود را به گل، بپزش تا مرز دل
و بمان
کاغذ باش؛ برسان خود را به يار، دو سه شب قبل از بهار
و بمان
با من باش؛ برسان خود را به تن، برسان خود را به جان
و بمان
 
 
پ ن: ترانه نامه های اسفند (و بمان) کاری از گروه دنگ شو.