وقتی بايد کاری رو انجام بدم ولی از انجام دادنش فرار می کنم، حس می کنم يجام درد می کنه!
مثه نرفتن سر جلسه ای که بايد حضور می داشتم، يا اگه به قبلتر برگردم؛ درس هايی که بايد ميخوندم و نخوندم و شب امتحان جمع شد (هنوزم بعضی شب ها خواب می بينم سر جلسه امتحان نشستم، در حالی که هيچی نخوندم). در این مواقع، يجور هايی دنبال مسکّن می گردم، مسکّنی که احساس و منطقم رو فريب بده و بهم القا کنه همه چی مرتبه! مثه يه مسکّر، يه مخدر، يه ...
بقول نيچه "احساس اجبار به انجام هر عملی از وجدان بر مياد، يا به عبارتی باور به جبر سرچشمه وجدانه."
با این حساب؛ اون درد همون درد وجدانه! بايدی که به وقوع نپيوست و حالا داره به وجدان ناخن می کشه.