سيری در ديوان مولانا
بازفروريخت عشق از در و ديوار من
باز ببريد بند اشتر کين دار من
باز سر ماه شد نوبت ديوانگيست
آه که سودي نکرد دانش بسيار من
صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد
کار مرا يار برد تا چه شود کار من
خيز دگر بار خيز، خيز که شد رستخيز
مايه صد رستخيز شور دگر بار من
باغ جهان سوخته باغ دل افروخته
سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من
نوبت عشرت رسيد اي تن محبوس من
خلعت صحت رسيد اي دل بيمار من
پير خرابات هين از جهت شکر اين
رو گرو مي بنه خرقه و دستار من
داد سخن دادمي سوسن آزادمي
ليک ز غيرت گرفت دل ره گفتار من
شکر که آن ماه را هر طرفي مشتريست
نيست ز دلال گفت رونق بازار من
عربده قال نيست حاجت دلال نيست
جعفر طرار نيست جعفر طيار من
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 12:51 AM توسط بيقرار
|