امروز در راه برگشت به خونه تو این هوای سرد و بارونی زنی رو ديدم! با دامنی کوتاه و جوراب توری ای که از بين چکمه سياه بلندش و دامن کوتاهش نمايان بود
بلوزش اینقدر کوتاه بود که نيمی از شکمش بيرون بود
همونطور که خودش ميخواست در جلب نظر نگاه مردان کاملا موفق بود
زيبا بود ولی چهره ای سرد و خشن با لب هايی که گويا مدت ها لبخند نزده بود
نماد بارز يک زنه .....
قبل اینکه فکر بدی در موردش بکنم ياد اتفاقی که چند مدت پيش برام رخ داده بود افتادم
ماشينم خراب شده بود. نميدونم از باطريش بود! از دلکوش بود! چه مرگش بود! که وقتی وا ميستادم ماشين خاموش ميشد و ديگه روشن نميشد
از طرفی به ماشينم خيلی نياز داشتم از طرف ديگه وضعيت ماليم طوری بود که پول حمل ماشين به تعميرگاه رو نداشتم
تصميم گرفتم هر طوری شده خودم ماشين رو به تعميرگاه ببرم. حدود ساعت دو بعدظهر وقتی خيابانها کمی خلوت تر بود ماشين رو به هر شکلی بود روشن کردم و به سمت تعميرگاه رفتم مشکل اینجا بود که نبايد تا قبل تعميرگاه توقف می کردم و تو مسير راهم چندتا چراغ قرمز و خط کشی عابر پياده بود
وقتی قبل خط کشی عابر نمی ایستادم و چراغ هارو رد می کردم مردم به چشم يک احمق و آدمی دور از تمدن بهم نگاه می کردن
هيچکسی علت کارهامو نمی دونست ولی بی شک منو فرد بی فرهنگی قلمداد ميکردن البته حق هم داشتن
خلاصه به تعمير گاه رسيدم و با اینکه خيلی در طول مسير خجالت کشيده بودم يه نفس راحت کشيدم
ازون موقع به بعد هر کسی يه خطايی يا اشتباهی می کنه زود در موردش قضاوت نمی کنم
در اینکه کار من اشتباه بود شکی نيست امّا چاره ای نداشتم. این خانوم هم شايد می دونه داره چيکار ميکنه ولی چاره ای نداره
همه آدم های خطاکار آدم های بدی نيستن