ضرورت و آزادي از نگاه اسپينوزا
رابطه ضرورت و آزادي، قلب فلسفه اسپينوزاست، ما اجازه داريم قبول كنيم كه منشاء طرز تفكر فلسفي وي تعجب او به جهت قرار گرفتن دو مقوله وجود خداوند از يك طرف و آزادي مطلق در «من» از طرف ديگر در كنار يكديگر است. ژان پل سارتر (فيلسوف فرانسوي) در كتاب خود به نام «هستي و نيستي» ادعا ميكند كه اگر خداوند وجود دارد، پس ذهن آزاد اصولا نميتواند وجود داشته باشد، چون خداوند به تنهايي با وجودش امكان آزادي ذهن را تا حدي غيرممكن ميكند. در اينجا نظر اسپينوزا برعكس اوست. او نه خداوند را قرباني ميكند نه آزادي را، بلكه در جستوجوي يك راهحل واقعي براي حل اين نزاع است.
او ميگويد: خداوند علتي است آزاد. از نظر وي خداوند علت آزاد همه چيز است. يعني نحوه وجودي او بر اساس ضرورت هستي اوست. ما به عنوان انسان هيچ اثري از آزادي الهي در خودمان پيدا نميكنيم، همانطوري كه دكارت اين اثر را با امكان تعويض قوانين يا حتي روابط رياضي تفسير ميكند. هيچ سايهاي از قابليت تغيير در مفهوم آزادي الهي از نظر اسپينوزا وجود ندارد. يعني طبق ضرورت طبيعي صرف كه او ميشناسد، بر اساس سيلان وجود در خداوند، آزادياش تا اندازه بسيار زيادي جبري بهنظر ميرسد تا بتواند ضرورت در يك هستي ديگر تلقي شود. عقيده به آزادي در اينجا با ضرورت ازلي خدا در طبيعت ذاتي او كاملا منطبق است. در صورت عدم وجود خلق و خوي و عدم تغيير در مراحل گوناگون وجود والهيات، اين سوال اساساً اصلاً مطرح نميشود. اسپينوزا مطمئناً يك فيلسوف به تمام معناي كلمه است و چون به طور مطلق فكر ميكند، مفاهيمي را كه ما بهطور نسبي استفاده ميكنيم، او قهراً استفادهها و برداشتهاي اصيلتر و عميقتري از آنها به دست ميدهد كه با نحوه اطلاق تفكّر او در سازمان فكرياش همسان باشد. آزادي و ضرورت، ديگر دو قطب مخالف يكديگر نيستند، بلكه بهطور مطلق مترادف يكديگر محسوب ميشوند. معني آزاد بودن براي خداوند اين است كه بر اساس ضرورتش وجود داشته باشد و بدين دليل است كه خداوند هم آزاد است و هم ضرورت آزادي خداوند منطبق با ضرورتش است و به همين طريق، آزادي او منطبق با همه ضرورتهايي است كه فعليت خود را از او دريافت ميكنند. اما اگر ما فكر ميكنيم كه جبر و اجبار چيزي است كه از طرف خداوند سرازير ميشود، اين موضوع ضرورتي است مخالف آزادي ما، پس ما ميتوانيم مطمئن باشيم كه در مورد آزادي خود اشتباه ميكنيم. آزادي واقعي ما فقط ميتواند به معناي ضرورت وجود خداوند باشد زيرا در برابر خدا هيچ آزادي واقعي وجود ندارد، چون همه چيز خداوند است و اين موضوع خود ما را هم در برميگيرد.
نويسنده: ژان هرش
مترجم: شهرام انصاري
او ميگويد: خداوند علتي است آزاد. از نظر وي خداوند علت آزاد همه چيز است. يعني نحوه وجودي او بر اساس ضرورت هستي اوست. ما به عنوان انسان هيچ اثري از آزادي الهي در خودمان پيدا نميكنيم، همانطوري كه دكارت اين اثر را با امكان تعويض قوانين يا حتي روابط رياضي تفسير ميكند. هيچ سايهاي از قابليت تغيير در مفهوم آزادي الهي از نظر اسپينوزا وجود ندارد. يعني طبق ضرورت طبيعي صرف كه او ميشناسد، بر اساس سيلان وجود در خداوند، آزادياش تا اندازه بسيار زيادي جبري بهنظر ميرسد تا بتواند ضرورت در يك هستي ديگر تلقي شود. عقيده به آزادي در اينجا با ضرورت ازلي خدا در طبيعت ذاتي او كاملا منطبق است. در صورت عدم وجود خلق و خوي و عدم تغيير در مراحل گوناگون وجود والهيات، اين سوال اساساً اصلاً مطرح نميشود. اسپينوزا مطمئناً يك فيلسوف به تمام معناي كلمه است و چون به طور مطلق فكر ميكند، مفاهيمي را كه ما بهطور نسبي استفاده ميكنيم، او قهراً استفادهها و برداشتهاي اصيلتر و عميقتري از آنها به دست ميدهد كه با نحوه اطلاق تفكّر او در سازمان فكرياش همسان باشد. آزادي و ضرورت، ديگر دو قطب مخالف يكديگر نيستند، بلكه بهطور مطلق مترادف يكديگر محسوب ميشوند. معني آزاد بودن براي خداوند اين است كه بر اساس ضرورتش وجود داشته باشد و بدين دليل است كه خداوند هم آزاد است و هم ضرورت آزادي خداوند منطبق با ضرورتش است و به همين طريق، آزادي او منطبق با همه ضرورتهايي است كه فعليت خود را از او دريافت ميكنند. اما اگر ما فكر ميكنيم كه جبر و اجبار چيزي است كه از طرف خداوند سرازير ميشود، اين موضوع ضرورتي است مخالف آزادي ما، پس ما ميتوانيم مطمئن باشيم كه در مورد آزادي خود اشتباه ميكنيم. آزادي واقعي ما فقط ميتواند به معناي ضرورت وجود خداوند باشد زيرا در برابر خدا هيچ آزادي واقعي وجود ندارد، چون همه چيز خداوند است و اين موضوع خود ما را هم در برميگيرد.
نويسنده: ژان هرش
مترجم: شهرام انصاري
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 8:14 PM توسط بيقرار
|