اعتراف
خيلی وقتا افکاری در ذهنم پرسه می زنه که در بيانشون ناتوانم، در واقع نمی تونم تمام آنچه که در ذهن دارم رو به قلم بيارم، همين باعث ميشه با اطرافيانم درست ارتباط برقرار نکنم.
گاهی وقتا درين ارتباط برقرار کردن آنقدر ناتوان ميشم که نمونش ميشه همين پست چرت و پرت سنگ فلاسفه (پست قبلی); واسه همين، تصميم گرفتم با اینکه از توضيح و تفسير خوشم نمياد، کمی در مورد پست قبلی بيشتر بنويسم.
در قرون وسطی کيمياگران در جستجوی سنگی جادويی بودن که به کمک اون به کمال برسند تا بتونن هويت خودشون رو از کليسا پنهان کنن و در شکنجه گاه های کليسا های آن زمان به کفر محکوم نشن! البته این سنگ جادو خواص ديگه ای هم داشت; مثل تبديل کردن مس و سرب به طلا و نقره و يا عمر جاويدان! در بين کيمياگران، فلامل شايد شناخته شده ترين چهره بود که عمری رو در راه يافتن سنگ فلاسفه سپری کرد.
حالا شايد اون پست قبلی کمی مفهوم پيدا کنه!
گفتم کفر، ياد حکايتی از بايزيد بسطامی عارف قرن دوم هجری افتادم; وقتی مردم، بايزيد رو از شهر بسطام بيرون انداختن، از مردم پرسيد: جرمم چيست؟ پاسخ گفتن: که تو کافری، گفت: خوشا به حال مردم شهري كه كافرش من باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 12:19 AM توسط بيقرار
|