از چند روز پيش وقتی سال تولدم رو از سال شمسی کم می کنم می بينم که يک سال پير تر شدم.
شايد يک سال پخته تر! شايد هم يک سال به مرگ نزديک تر!
هم حس خوبی دارم هم حس بد
نه! واقعا دوران جوانی رو به پايانه؟ حاصل تفريق این دو عدد به سی رسيده!
با خودم می گم سن که ملاک نيست، ناگهان در آينه چشمم به تار های سفيد روی شقيقه ام می افته، این موهای سفيد رو چه کنم؟
نه! این موهای سفيد هم مهم نيست، آدمی بايد دلش جوان باشه
بابا بيخيال! دل خوش سيری چند؟
ياد شعری از حسين پناهی افتادم که می گفت:
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد