کوچيک که بودم آرزوهام بزرگ بود
هرچی بزرگتر شدم آرزوهام کوچيکتر شد
يکی ازين آرزوهای بزرگ این بود که وقتی ازدواج کردم
روز جشن عروسيم
مادر بزرگم جولوی ماشين بشينه و عروس خياليم عقب ماشين
نمی دونم! من مادر بزرگمو گذاشتم رفتم! يا اون ما رو ترک کرد!
فقط اینو ميدونم شبی که اون رفت چندين سال پس از شبی بود که من رفته بودم!
این آرزو هم به ليست آرزوهای دست نيافتنی اضافه شد
بين خودمون باشه; حاضرم با منفور ترين دختر دنيا ازدواج کنم
به شرطی که
مادر بزرگم برگرده!