من برای خودم

 
 
انسان ها همواره دنبال تاييد گرفتن از اطرافيانشون هستند. اینکه تا چقدر خودمون رو زير ذره بين نگاه ديگران بدونيم، به همون اندازه ميزان تاثير پذيری مون از ديگران بيشتر ميشه.
ميخائيل باختين معتقد بود; انسان بطور پيچيده و اجتناب ناپذيری تحت تاثير ديگرانه. وی معتقد بود; آدم ها تنها می تونن درون خودشون رو ببينن و بيرونشون توسط ديگران ديده ميشه، در حقيقت ديگران آئينه ای برای ديدن بيرون ما هسند، این خود نشان از تاثير ديگران بر ما و بلعکس داره. 
باختين هويت انسانی رو با سه مولفه تعريف ميکرد: «من برای خودم»، «من برای ديگران» و «ديگران برای من».
«من برای ديگران» تاثيری پذيری من از طريق قضاوتی که ديگران  بر روی من می کنن يا شناخت شخصيت بيرونی خودمون به کمک نگاه ديگرانه. «ديگران برای من» يک من جدا و مستقل از ديگرانه و بر خلاف «من برای ديگران» بجای تاثير گرفتن از ديگران، روی ديگران تاثير می ذاره!
يک چيزی رو نبايد فراموش کرد; «من برای ديگران» يا «ديگران برای من» نبايد باعث بشه که اصل «من برای خودم» رو فراموش کنيم و هويت درونی خودمون رو گم کنيم.
 
 
پ ن: باختين فيلسوف و متفکر بزرگ روسی در قرن بيستم بود.
 
 

زندگی سخته!

 
بعضی مسائل موجود در دنیای طبیعی رو نميشه به سادگی حل کرد، ولی با ساختن يک مدل رياضی به سادگی حل میشه و وقتیکه نتیجه به دنیای طبیعی منتقل میشه کاملأ منطبق بوده. پيوند رياضی با فيزيک همينجاست.
برای حل کردن معمای زندگی بايد المان های زندگی  رو بصورت پرامترها و مجهولات به دنيای رياضی وارد کرد و معادله حاصله رو حل کرد و نتيجه رو به زندگی واقعی برگردوند.
تنها مشکلی که وجود داره، اینه که تعداد مجهولات و پارامتر ها اونقدر زياده که این معادله نه بدست انسان و نه به کمک نرم افزار های رياضی حل نميشه!
ولی ساختن این مدل رياضی کار بيهوده ای هم نبوده! چون درسته که معمای زندگی حل نشده ولی فهميديم که رياضی از زندگی آسونتره.
 
 

درس تاریخ

 

خيلی اهل تاريخ نيستم، ولی هرچند گاهی که سری به تاريخ ميزنم، می بينم همه چيز در حال تکرار شدنه و اکثر وقايع تاريخی به نوعی تکرارين! ياد جمله ای از هگل فيلسوف آلمانی ميوفتم که می گفت:

« یکی از درسهایی که از تاریخ می‌توان آموخت این است که هیچ‌کس از تاریخ درس نیاموخته است »
 
 

جايی که منطق بی معناست

 

يکی از ريسمان هايی که ما رو از واقعيت این زندگی شقاوت بار نجات ميده، چيزی نيست جز يک رويا. فرقی هم نمی کنه يک رويای باورپذير باشه يا باورناپذير! فقط این روشنه که هرچه زندگی بی رحم تر باشه این رويا ها نيرومند تر و ملموس ترند.
 

پ ن: ترانه ای که يه جورهايی به این پست ربط داره رو ميتونيد از اینجا دانلود کنيد.

 

اشتباهی

 

من يقين دارم، پس نيستم. جايم اینجا نبود.

  

Dilemma

 
اسپينوزا مدعى بود، كه اعتقاد انسان مبنى بر اين كه او آزاده، از يك سو حاصل شناختش از انگيزه‏ هاى اراده شده خود اونه، واز سوى ديگر ناشى از ناآگاهى او از عللى هستش كه او را وادار به واكنش مى کنه.  
  
 

باز آمد بوی گند مدرسه

 

هيچ وقت حس خوبی به پاييز نداشتم! شايد بخاطر اول مهرش!