تبليغاتX
بيقرار - Hypermnesia

 

امروز يک زنگ تلفن، از يک دوست قديمی، يکی از خاطرات خوش زندگيم رو دوباره برام تدايی کرد.

اواخر سال 2003 بود، هر جمعه بعدظهر سالن ورزشی دانشگاه برای ساعاتی در اختيار ما بود تا يه فوتبالی بازی کنيم، بيشترمون دانشجو های خارجی بوديم، گرداورنده بچه ها در هر جمعه موجودی بود که کارلوس صداش می کرديم، کارلوس اهل شيلی بود و خودش مدعی بود که سابقه بازی در ليگ دسته اول فوتبال شيلی رو داره! ولی من و بقيه بچه ها مطمئن بودیم اون هرگز حتی فوتبال ليگ دسته اول شيلی رو تماشا هم نکرده! چون اگه تماشا کرده بود، حد اقل قوانين اوليه فوتبال رو می دونست. کارلوس 160 سانتيمتر قد داشت و با کمی ارفاق پنجاه کيلو وزن، البته موهای بلند و فرفريش رو هم تو وزنش حساب کردم. هميشه با ديدن کارلوس ياد يکی از برنامه های تلوزيونی دوران کودکيم ميفتادم; يه برنامه عروسکی که داستانش مربوط به اتفاقات درون يک مزرعه می شد، شخصيت های این داستان عبارت بودن از يک شير به نام جعفری! يه سگ به نام شفد! پاسبان گل گندم! پيازچه ها و ... نميدونم جعفری شبيه کارلوس بود يا کارلوس شبيه جعفری؟! به هر حال با ديدنش ياده جعفری مي افتادم. يه روز کارلوس اومد گفت اونهایی که برای کريسمس به کشورشون بر نمی گردن و اینجا هستن اسمشون رو بنويسن، می خوام تو يه تورنمنت فوتسال شرکت کنيم! من و چندتا ديگه از بچه ها به کارلوس گفتيم که ما هيچکداممون فوتباليست نيستيم و هيچ شانسی نداريم و آبرو حيثيتمون ميره! امّا کارلوس گفت که اینا اصلا نمي دونن فوتسال چيه؟! شک نکنيد تا فينال ميريم. وقتی ليست رو نگاه کرد، ديد 7 نفريم، گفت; خوبه! شرکت می کنيم. هفته بعد يک سری پول جمع کرد و باهاش يک سری لباس ورزشی سبز بد رنگ واسه ما خريد، اینقدر بد رنگ بود که هيچکدام حاضر نبوديم تنمون کنيم امّا چاره ای نبود. مسابقات، هفته آخر دسامبر طی سه شب بصورت فشرده بر گزار ميشد، بازی ها از ساعت هشت شب شروع می شد و تا سه شب ادامه داشت، يچيزی شبيه مسابقات ماه رمضان در ایران بود ولی فشرده تر. خلاصه روز مسابقات فرا رسيد ولی کارلوس هر کاری کرد چهار نفر بيشتر پيدا نکرد! من بودم، کارلوس، خوان از کلمبيا و سامسون از غنا. ولی برای بازی ها حداقل بايد پنج نفر ميشديم، درون لحظات کارلوس به هرکی که ميشناخت زنگ زد! ولی کسی نميومد، تا اینکه سامسون گفت من يکی رو ميتونم بيارم!!! و يه زنگ زد و بعد پنج مين گفت حلّه! بريم سالن مسابقات، آدرس دادم، خودش مياد. ما هم رفتيم، سالن نسباتا شلوغ بود، چون نزديک 40 تا تيم حضور داشتن و کمی هم تماشاچی که بيشتر از دوستان بازيکنان بودند. البته لباس های بدرنگمون و چهارتا خارجی کنارهم!!!! ما رو به راحتی از بقيه متمايز ميکرد. خلاصه این دوست سامسون اومد، بر خلاف تصور ما افريقايی نبود! يک آقای ميانسال با موهای جو گندمی و بسيار مودب، يک آرامش خاصی در چهرش بود، خودش رو نيکلاس معرفی کرد، ما از سامسون پرسيديم که نيکلاس رو ازکجا پيدا کرده؟ اونم گفت نيکلاس کشيشه و تو کليسا باهاش آشنا شده، در اون لحظه من دوست داشتم دو نفر رو از رو کره زمين بر دارم! يکی کارلوس، که بانی و باعث این ماجرا بود و يکی سامسون که يه کشيشی که هرگز فوتبال بازی نکرده رو به عنوان بازيکن به ما معرفی کرده بود. من از نيکلاس پرسيدم چطور شد قبول کردی بيای فوتبال بازی کنی؟ گفت وقتی سامسون زنگ زد، حس کردم به من نياز دارين واسه همين اومدم. ما هم تصميم گرفتيم که نيکلاس دروازه بان باشه. ما توی يه گروه 5 تيمی قرار داشتيم، شب اول بايد بازی های مقدماتی تموم ميشد، اولين بازی ما حدود ساعت 9 شروع شد، بازی اول رو چهار بر صفر باختيم، البته بازی پر حاشيه ای بود! يکی از حاشيه های بازی این بود که داور يه خانوم بود! و کارلوس مدعی بود که اون رو ميشناسه و این خانم هنرپيشه فيلم های ... هستش! وقتی بازی تموم شد، همه ما به کارلوس حمله کرديم که اون جلو چه غلطی ميکرد؟! و این چه بازیی بود! اون هم خيلی با آرامش درصدد توجيه بود و معتقد بود که تکنيکی و ظريف بازی ميکنه و از اونجای که اون ها فوتسال رو نمی فهمن قدرتی بازی می کردن و همين باعث باخت ما شده! همون موقع بود که کارلوس از بين وسايلش سه تا باکس آبجو بيرون آورد،  ما با تعجب گفتيم اینارو چرا اینجا آوردی ! گفت این بقيه پولی بود که برای لباس ها داده بودين، همون موقع بود، فهميديم چرا این لباس های مزخرف رو خريده بود! نيکلاس گفت با ماشين اومده و بايد رانندگی کنه، ولی ما چهار نفر شروع کرديم به خوردن. ساعت ده و نيم شد و بازی دوم ما شروع شد! نمی دونم اثر آبجو ها بود يا دعاهای نيکلاس؟! خوان طی يک حرکت انتحاری دقيقه يک بازی گل زد! البته در طول بيست دقيقه بازی، اون ها مارو به توپ بستن و هر کاری می خواستن کردن ولی بازی يک يک مساوی تموم شد، بعد بازی کسی ديگه هيچی نگفت و مستقيم رفتيم سراغ آبجو ها. ازين به بعدش من ديگه چيزی يادم نمياد! و حتی نميدونم چطور برگشتم خونه! ولی نيکلاس بعد ها برامون تعريف کرد که بازی های سوم و چهارم رو هم باختيم.

پ ن: امروز بعد دو سال کارلوس برام زنگ زد و گفت برزيل هستش و در يک شرکت مخابراتی کار می کنه.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 3:15 PM نويسنده بيقرار |