بعضی نوشته ها هيچوقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گيرن و با گذشت زمان چيزی از طراوتشون کم نميشه، قلم استاد علی اکبر دهخدا هم از این دسته هستش. متن پايين رو از صفحه صد و هشت کتاب چرند و پرند برداشتم، خوندنش خالی از لطف نيست.
همه کس این را می داند که ميان ما، زن را به اسم خودش صدا کردن عيب است! نه همچو عيب کوچک! خيلی هم عيب بزرگ! واقعا چه معنی دارد آدم اسم زنش رو ببرد! تا زن اولاد ندارد آدم می گويد «اهوی!» وقتی هم بچه دار شد، اسم بچه اش را صدا می کند، مثلا ابول، ابو و غيره.. زن هم می گويد : «هان!» آنوقت آدم حرفش را می زند! تمام شد و رفت! و گرنه زن را به اسم خودش صدا کردن محض غلط است!
در ماه قربان سال گذشته، همچو شب جمعه ای، حاجی ملا عباس بعد از چندين شب غيبت، نزديک ظهر آمد خانه. از دم در دو دفعه سرفه کرده، يک دفعه يا الله گفت و صدا زد: «صادق!» زنش شلنک انداز از پای کلک دويد طرف دالان. زن های همسايه ها هم که دوتاشان شليته به تن داشتند و در حياط بودند و يکی ديگر هم در آفتاب سرش را شانه می کرد، دويدند توی اطاق هاشان! يکی از آنها در حينی که حاجی ملا عباس وارد حياط شده بود، پاش به هم پيچيد و دمر افتاد زمين و يلش (لباس زير) که در نشست و برخاست چنانکه همه مسلمانها و سر بزيرها و چشم درويشان ديده اند! بزور به شليته کوتاهش لب بلب ميرسيد تا نزديکی های حجامتش بالا رفت و داد زد: وااای خااااک بر سرم کنن! مرديکه نا محرم همه جام رو ديد! وااای الهی بميرم! وااای الهی روم سياه شه! و به سرعت هر چه تمامتر بلند شده و صورتش را سفت و سخت با گوشه چارقدش گرفته چپيد توی اطاق، در حالتی که زن حاجی (صادق) غش غش می خنديد و ميگفت: عيب نداره رقيه، حاجی هم برادر دنيا و آخرت توست! حاجی هم دو تا نانی را که روی بازويش انداخته بود به ضعيفه داده و هردو وارد اطاق شدند، در حالی که چشم های حاجی ملا عباس هنوز معطوف به اطاق رقيه بود!