تبليغاتX
بيقرار - ديوانه ی مقدس

 

روزی نقاب هايم را به دور ريختم و بی نقاب در کوچه پسکوچه های شهر دويدم، مردم بانگ بر آوردند که این مرد ديوانه است! چنين بود که من ديوانه شدم! و از برکت این ديوانگی به آزادی و امنيت رسيدم. ديوانگيم را نمی پوشانم! چون سال هاست نقاب هايم را دور ريخته ام! می خواهم بی نقاب در ميان این خلق نقابدار بمانم، بی آنکه به فهميده شدن بيانديشم. 

 

.پ. ن:  این متن الهام گرفته از نوشته های خليل جبران هستش

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 7:9 PM نويسنده بيقرار |