تبليغاتX
بيقرار

 اگر خواب مرگ درد های قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته آرزومند بود. مردن ... خفتن ... و شاید خواب دیدن. آه مانع همین جاست! در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم در آن خواب مرگ شاید رؤیاهای ناگواری ببینیم. ترس از همین رؤیاهاست که ما را به تأمل وامی دارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را این قدر طولانی می کند، زبرا اگر شخصی یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند، کیست که درمقابل لطمه ها و خفت های زمانه، ظلم ظالم، آلام عشق مردود، وقاحت منصب داران و تحقیرهایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند تن به تحمل دردهد؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد و نخواهد که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟

پ ن ۱: بخشی از نمايشنامه هملت شاهکار شکسپير

پ ن ۲:  ترانه ای که ربطی به این نمايشنامه نداره رو از اینجا می تونيد، بشنويد يا دانلود کنيد 

+ تاريخ جمعه بیستم آذر 1388ساعت 7:55 PM نويسنده بيقرار |

 
حتی کسانی که در انزوا زندگی ميکنند، گهگاه می خواهند خودشان را به کسی بچسبانند. هر کسی بر حسب روزمرگی هايش، آب و هوا، کار و بارش; ناگهان دلش می خواهد بازوئی ببيند تا به آن بياويزد، ما نمی توانيم بدون پنجره ای رو به خيابان ديری بپاييم.
 

پ ن: بر گرفته از داستان «پنجره رو به خيابان» اثر فرانتس کافکا

+ تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:12 AM نويسنده بيقرار |

 
«از آنچه نتوان سخن گفت باید به سکوت درگذشت»
 
 ويتگنشتاين، رساله منطقی - فلسفی (Tractatus Logico-Philosophicus)  
 
 
+ تاريخ شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:48 AM نويسنده بيقرار |

 
در جامعه ليبرال كاملاً استقرار يافته ايالات متحده، آزادى بيان و تأليف حتى به تندروترين دشمنان جامعه اعطا مى شود، مشروط به اينكه آنان از كلمه به عمل و از گفتار به كردار عبور نكنند.
ميتوان برای اين شيوه از تسامح و آزادى فريبكارانه و اغفال كننده نام "تسامح سركوبگر" را انتخاب نمود.
 در حقيقت، روش تسامح سركوبگر چيزی جز سرگرمی هاي فكری و لفاظی هاي آكادميك را در مخالفت با سرمايه داری مدرن و تكنوكراسی خُرد كننده برنمي تابد. اگر روزی كسی قدم در اجرايی كردن تئوری های ضد سرمايه داری و عدالت محورانه بردارد، هيچگونه تسامحی با او نخواهد شد چراكه امنيت سياسی و اقتصادی شبكه های فساد رسوب كرده در جامعه را برهم خواهد زد.
 
برگرفته از کتاب «تحمل سرکوبگر» نوشته هربرت مارکوزه.
 

پ ن۱: هربرت مارکوزه انديشمند و فيلسوف آلمانی; از معدود  منتقدينی بود که هم از  نظام کمونيستی و هم از نظام سرمايه داری بشدّت انتقاد می کرد، از وی به عنوان پدر سوسياليسم نوين ياد ميشه.

پ ن۲: در کشور ايالت متحده که سنگ دموکراسی برای خاورميانه به سينه می زنه و خودش رو پرچمدار آزادی ميدونه! احزاب چپ و سوسياليستی اجازه فعاليت گسترده ندارند!

 

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:24 PM نويسنده بيقرار |

 
دنیا : آنچه که هیچ آفریده  در وی نیاساید
متفکر: تنها
عاقل : آن که به دنیا واهل آن نپردازد
واعظ : آنکه بگوید و نکند
شیخ : ابلیس
فلاکت : نتیجه علم
 
+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:33 PM نويسنده بيقرار |

 

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو 
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو
 
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز   
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو
 
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان  
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو
 
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار  
گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو
 
خرقه زهد و جام می، گر چه نه درخور همند 
این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو
 
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر 
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
 
پ ن: این شعر حافظ رو می تونيد در قالب ترانه ای زيبا با صدای خانم دريا دادور از اینجا دانلود کنيد.
 
 
+ تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 5:25 PM نويسنده بيقرار |

 

وقتی انسان برتر می خواهد يوغ اخلاق حاكم را متلاشی كند و قانون جديدی را وضع كند او ناچار است ديوانه شود. يا اگر واقعاً ديوانه نباشد خود را به ديوانگی بزند. چگونه مي توان ديوانه شد وقتی ديوانه نباشی و شجاعت وانمود كردن به آن را نداشته باشی؟ اي نيروهای الهی به من ديوانگی عطا كنيد، آری ديوانگی عطا كنيد تا بتوانم بالاخره خودم را باور كنم! آری به من هذيان، تشنج، روشنايی و تاريكی ناگهانی بدهيد!

پ ن: بر گرفته از کتاب سپيده دم اثر فريدريش نيچه.

  

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 7:33 PM نويسنده بيقرار |

 
این بازی قدیمیست
اینجا ، رو در رویتان خورشید فرو میشود
و از پشت سرتان دیگر بار بر می آید
 
 
 
 
+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:48 AM نويسنده بيقرار |

 

تو چيزهايى را مى بينى و مى پرسى چرا، ولى من روياى چيزهايى را در سر مى پرورانم که نبوده و نيستند و مى پرسم، چرا نه؟

برنارد شاو

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:20 PM نويسنده بيقرار |

 

ميزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ
این بود زندگی؟!
 
 

پ ن: این شعر رو با صدای خود حسين پناهی از اینجا بشنويد.

 
 
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 6:14 PM نويسنده بيقرار |

 

بدان که اوّل چيزی که حق بيافريد گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد و این گوهر را سه صفت بخشيد:
يکی شناخت حق، يکی شناخت خود و يکی شناخت آن که نبود پس ببود.
از آن صفت که به شناخت حق تعلّق داشت حسن پديد آمد که آن را نيکويی خوانند.
از آن صفت که به شناخت خود تعلّق داشت عشق پديد آمد که آن را مهر خوانند.
از آن صفت که به شناخت آن که نبود پس ببود تعلّق داشت حزن پديد آمد که آن را اندوه خوانند.
 

پ ن: این نوشته از صفحه ۵۷ کتاب قصه های شيخ اشراق اثر شهاب الدين سهروردی با ويرايش جعفر مدرّس صادقی بر گرفته شده.

 
+ تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:30 PM نويسنده بيقرار |

 

پيامبرانی که در يک سنت دينی قرار داشته ‌اند مدعی نبوده ‌اند که دين تازه ‌ای آورده‌ اند. آنان کوشيده‌ اند نشان دهند که چگونه منفعت ‌طلبی و دنيا طلبی عده ‌ای سبب شده است که سنت خدا واژگون شود و کسانی که به خدا و پيامبران او دروغ می ‌بندند از آن در جهت مقاصد خود بهره ‌برداری کنند و انسانها را گروه گروه کنند و دست ستم را بر جان و مال گروه بزرگی از امت خود گشوده دارند و بدين وسيله در زمين فساد کنند.

 

پ ن: این  نوشته بخشی از مقدمه آقای محمد سعيد حنايي کاشاني در ترجمه «دين و ناقدان روشنفکر آن» (Religion and its Intellectual Critics) اثر پل تيليش (Paul Tillich) بود که به نظر جالب اومد.

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:52 AM نويسنده بيقرار |

 

مردم همواره نسبت به عدم عادلانه تقسيم شدن هر چيزی معترضند بجز يک چيز، بقول دکارت:

«هيچ چيز به اندازه فهم و شعور عادلانه تقسيم نشده است: هر کسى اعتقاد دارد به مقدار کافى از آن برخوردار است.»

 

+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 6:41 PM نويسنده بيقرار |

 

ای خدای بزرگ؟ تو چه باشی چه نباشی, من اكنون سخت به تو نیازمندم. تنها به این نیازمندم كه تو باشی.

ای انسانها! آن روز كه یقین كردیم در این جهان خدایی نیست, انسانی ترین وظیفه ای كه در خود احساس كه در خود حس میكنیم این خواهد بود كه, نومیدانه اما به سرعت دست به كار ساختن یك "انسان جاوید" شویم تا پس از ما نشاط صبح و عفت سپیده دم, اندوه ملایم غروب و اسراری را كه در دل شبها چشم انتظار "كسی" هستند تا آنها را درك كند و این هستی تشنه را كه همواره در جستجوی دست اندیشه ایست كه او را بنوازد در یابد.

اكنون در چهره هستی و در چشمان این آسمان معصوم, بیم حسرت آمیزی را می خوانم كه روزی اگر انسان را از دست بدهند چه خواهند كرد؟

 

دكتر علی شریعتی

 

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:46 PM نويسنده بيقرار |

 

اطراف ما پر است از آدم هايی که گمان می کنند هميشه حق با اونهاست. پاول واتسلاويک يک جمله خيلی زيبا داره:  

«خطرناک ترين و جنون آميزترين عقيده اين است که ما عقيده و باور خود را واقعيت محض بدانيم.»

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 7:3 PM نويسنده بيقرار |

 

شبی خواب دیدم که پروانه ام و از گلی به گلی دیگر می پرم بی خبر از این که " من " ام .
ناگه برخاستم و باز " من " شدم، ولی نمی دانستم که آیا من " من " ام که خواب دیدم پروانه شده بودم یا پروانه ام و خواب می بینم که " من " شده ام.
 

پ ن ۱: نوشته فوق از چوانگ تسه بود.

پ ن ۲: چوانگ تسه بعد از لائوتسه بزرگترين فيلسوف تائوسيم در قرن چهارم پيش از ميلاد بود.

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:54 PM نويسنده بيقرار |

 

به کسی گفتند خانچه می‌برند

گفت: به من چه؟

گفتند به ‌طرف خانه‌ی تو می‌برند

گفت: به شما چه؟

گفتند خدا یکی است

گفت: از عالم توحید تو را چه؟ تو خود در عالم تفرقه‌ ای، صد هزاران ذره شده‌ ای، هر ذره در عالم‌ها پراکنده، پژمرده ‌ای، افسرده ‌ای، فروفسرده‌ ای. تو را از یکی بودن خدا چه حاصل؟ او خود هست؛ وجود قدیم او هست اما به تو چه؟ تو خود نیستی. از هستی، تو چه سود می‌بری؟ به تو چه که او واحد است؟ چون تو خود صد هزار بیشی. هر جزوت به طرفی افتاده.

 

+ تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 4:3 PM نويسنده بيقرار |

 

چون مدتى بر اين برآمد، قدرى چشم من بازگشود. بدان قدر چشم مى نگريستم. چيزها مى ديدم که ديگر نديده بودم و از آن عجب مى داشتم تا هر روز به تدريج، قدرى چشم من زيادت بازکردند و جهان را بدين صفت که هست به من نمودند.

هان تا سر رشته خود گم نکنى

خود را ز براى نيک و بد گم نکنى

رهرو رويى و راه تويى، منزل تو

هشدار که راه خود به خود گم نکنى !

 

+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:1 PM نويسنده بيقرار |

 

نه فاضل‌ام نه جاهل. خوشی‌‌هایی داشته‌ام. این که چیزی نیست: زندگی می‌کنم و این زندگی بیش‌ترین لذت را به من می‌بخشد. پس، مرگ؟ وقتی بمیرم (شاید همین حالا) به لذت بی‌کرانی می‌رسم. از مزه‌ی اولیه‌ی مرگ حرفی نمی‌زنم، که بی‌مزه است و اغلب نامطبوع. اما حقیقت مهمی که از آن مطمئن‌ام از این قرار است: از زندگی کردن لذتی بی‌حدوحصر دارم و از مردن ارضای خاطری بی‌حد.

آبا خودخواه‌ام؟ به کسی، جز چند نفر، احساسی ندارم، ترحم برای هیچ‌کس، به ندرت مایل‌ام خوشایند کسی باشم، به ندرت مایل‌ام کسی خوشایند من باشد، و من، کم و بیش برای خودم بی‌احساس...

  

برگرفته از کتاب «جنون روز» اثر موريس بلانشو ترجمه پرهام شهرجردی

 

پ ن: آشنايی من با پرهام شهرجردی بر می گرده به مقاله ای به نام «حقيقت چقدر آسيب پذير است» که وی به حمايت از سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی پرداخت، این کار رو هم به نحو احسنت انجام داد.

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 6:59 PM نويسنده بيقرار |

 

تو هستی یک پیچ اضافی آوردم
نمی دونم اون پیچ مال بوده یا نبود؟!
گمونم باز فلسفم عود کرده!

 

حسين پناهی

 

+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 7:40 PM نويسنده بيقرار |

 

همواره چيزهای ساده ای که در زندگی بی اهميت جلوه داده می شوند، شايد در حقيقت مهمترين چيزها و يا حتی همه چيز در زندگی باشند! هوائی که تنفس می‌کنیم، آبی که می نوشيم، غذائی که می‌خوریم  و مکانی که در آن به سر می‌بریم.                                                                                                         فلسفه ها و عقايد پيچيده، چيزی جز زايده موجوداتی در شرايط زيستی خاص نيستند.

 

پ ن:  این جمله از من بود، ولی شايد هم نيچه قبل من گفته بوده، ولی مهم نيست، مهم اینه که الان من در وبلاگم نوشتم، نيچه که وبلاگ نداشت.

 

+ تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 8:38 PM نويسنده بيقرار |

 

مردی را می شناسم

 ادعا می کند آهنگساز است، ولی سازی ندارد

 نقاش است، ولی رنگی ندارد

 معلم است، ولی کتابی ندارد

 پزشک است، ولی دارويی ندارد

 ناگهان به خودش می آيد

 و می گويد

 انسان است، ولی عقلی ندارد

پاسخگوی سوالات ديگران است، ولی پاسخی برای سوالات خود ندارد

 به هيچ کس بغير از خودش شکی ندارد

شايد کتابی نوشته است، ولی سواد خواندن و نوشتن ندارد

آن مرد در گوشه چشم من است، ولی چشم من برای او جايی ندارد

مدت هاست که می خواهد با من گپی بزند، ولی فقط حرفی ندارد

 

پ ن: مدت ها قبل متنی رو خونده بودم تحت عنوان مرد ديوانه، متاسفانه موفق به يافتن نام نويسندش نشدم، این نوشته من بر گرفته از همون متن هستش.

 

+ تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 0:4 AM نويسنده بيقرار |

 

روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در آمد . هنگامي كه اين دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند. گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد سپس به بره ي خود رو كرد و گفت:
چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد.
و بره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد.

جبران خليل جبران

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6:38 PM نويسنده بيقرار |


كساني هستند كه فضاي انديشيدن آنها بر پول است، مگر نمي‌بينيم كساني را كه امروز با پدرزنشان يا ثروت شوهرشان ازدواج مي‌كنند! اين مگر براي پول نيست؟ نه دوست داشتن! نه عشق! كسي كه اين محاسبه را مي‌كند حتي احساسات غريزي حيوان را هم ندارد. براي اينكه وقتي يك حيوان نر و ماده به هم مي‌چسبند، مي‌خواهند غريزه جنسي‌شان را ارضاء كنند، همان غريزه باز هم معنوي‌تر از اين كاسبي است، هيچ وقت يك الاغ نر به خاطر پالان الاغ ماده و يا به خاطر قاليچه و امثالهم به طرف آن كشش پيدا نمي‌كند، وقتي انسان فضاي انديشه‌اش تا اين حد سقوط مي‌كند، از الاغ هم پايين‌تر است.

دكترعلی شريعتي

 
+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 6:45 PM نويسنده بيقرار |

 

بعضی نوشته ها هيچوقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گيرن و با گذشت زمان چيزی از طراوتشون کم نميشه، قلم استاد علی اکبر دهخدا هم از این دسته هستش. متن پايين رو از صفحه صد و هشت کتاب چرند و پرند برداشتم، خوندنش خالی از لطف نيست.

 

همه کس این را می داند که ميان ما، زن را به اسم خودش صدا کردن عيب است! نه همچو عيب کوچک! خيلی هم عيب بزرگ! واقعا چه معنی دارد آدم اسم زنش رو ببرد! تا زن اولاد ندارد آدم می گويد «اهوی!» وقتی هم بچه دار شد، اسم بچه اش را صدا می کند، مثلا ابول، ابو و غيره.. زن هم می گويد : «هان!» آنوقت آدم حرفش را می زند! تمام شد و رفت! و گرنه زن را به اسم خودش صدا کردن محض غلط است! 

در ماه قربان سال گذشته، همچو شب جمعه ای، حاجی ملا عباس بعد از چندين شب غيبت، نزديک ظهر آمد خانه. از دم در دو دفعه سرفه کرده، يک دفعه يا الله گفت و صدا زد: «صادق!» زنش شلنک انداز از پای کلک دويد طرف دالان. زن های همسايه ها هم که دوتاشان شليته به تن داشتند و در حياط بودند و يکی ديگر هم در آفتاب سرش را شانه می کرد، دويدند توی  اطاق هاشان! يکی از آنها در حينی که حاجی ملا عباس وارد حياط شده بود، پاش به هم پيچيد و دمر افتاد زمين و يلش (لباس زير) که در نشست و برخاست چنانکه همه مسلمانها و سر بزيرها و چشم درويشان ديده اند!  بزور به شليته کوتاهش لب بلب ميرسيد تا نزديکی های حجامتش بالا رفت و داد زد: وااای خااااک بر سرم کنن! مرديکه نا محرم همه جام رو ديد! وااای الهی بميرم! وااای الهی روم سياه شه! و به سرعت هر چه تمامتر بلند شده و صورتش را سفت و سخت با گوشه چارقدش گرفته چپيد توی اطاق، در حالتی که زن حاجی (صادق) غش غش می خنديد و ميگفت: عيب نداره رقيه، حاجی هم برادر دنيا و آخرت توست! حاجی هم دو تا نانی را که روی بازويش انداخته بود به ضعيفه داده و هردو وارد اطاق شدند، در حالی که چشم های حاجی ملا عباس هنوز معطوف به اطاق رقيه بود!

 
+ تاريخ جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:23 PM نويسنده بيقرار |

 

مدتي است كه احساس مي كنم 
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
 
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است
آه ، اي شباهت دور
اي چشمهاي مغرور
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
بگذريم
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 6:54 PM نويسنده بيقرار |


کم يا زياد
همه بيگانه ايم
آن‌ را که من
بيشتر دوست‌ مي دارم
بيگانه تر است
از من که با خويش بيگانه‌ام
و عشق
هميشه سنگي است بيگانه
که باقي مي‌ماند
 

پ ن: این شعر از پرفسور لارش گوستاوسون، نويسنده و شاعر سوئدی هستش.

 

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7:34 PM نويسنده بيقرار |

 

می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
کاش تنها نبودم
کاش تنها نبودی
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

 

پ. ن: برای شنيدن ترانه ای با اشعار حسين پناهی، اینجا کليک کنيد.

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 2:13 PM نويسنده بيقرار |

 

در قرون‌ وسطي،‌ معتقد بودند كه‌ يك‌ قدري‌ از ذات‌ روح‌ القدس (Saint Esprit) در برخي‌ آدمها حلول‌ كرده‌ و آنها را جزو طبقه‌ روحانيون‌ نموده‌ است‌ و حق‌ حاكميت‌ بر بشر را به‌ اين‌ طبقه‌ داده‌ است‌. يعني‌ آنان‌ نماينده‌ خداوند روي‌ زمين‌ بودند!

دكترعلی شريعتي‌ 

 

پ.ن: چندين قرن از رنسانس گذشته، ولی این طرز تفکر همچنان در دنيا حکمفرماست!

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:47 PM نويسنده بيقرار |

 

بازفروريخت عشق از در و ديوار من
باز ببريد بند اشتر کين دار من

باز سر ماه شد نوبت ديوانگيست
آه که سودي نکرد دانش بسيار من

صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد
کار مرا يار برد تا چه شود کار من

خيز دگر بار خيز، خيز که شد رستخيز
مايه صد رستخيز شور دگر بار من

باغ جهان سوخته باغ دل افروخته
سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من

نوبت عشرت رسيد اي تن محبوس من
خلعت صحت رسيد اي دل بيمار من

پير خرابات هين از جهت شکر اين
رو گرو مي بنه خرقه و دستار من

داد سخن دادمي سوسن آزادمي
ليک ز غيرت گرفت دل ره گفتار من

شکر که آن ماه را هر طرفي مشتريست
نيست ز دلال گفت رونق بازار من

عربده قال نيست حاجت دلال نيست
جعفر طرار نيست جعفر طيار من

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 0:51 AM نويسنده بيقرار |

 
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 6:32 PM نويسنده بيقرار |

 

وقتی در یک شب تابستانی، برای دیدن آسمان پر از ستاره روی علف‌ها دراز بکشی و چشم به آسمان بدوزی، اگر چنین حرکتی مثل ترانه یا رقص بخشی از زینت آن شب یا یک شب تابستانی رمانتیک نباشد، آسمان و ستاره‌ها را خواهی دید، آن‌وقت لنگه‌هایی در آن آسمان به دو سمت باز خواهد شد، یکی به سمت دین و دیگری به سمت فلسفه... دین، آفرینش آن کائنات با شکوه را به خدا نسبت می‌دهد و به آرامش می‌رسد، برای همین دین به انسان‌ها آرامش و اعتماد می‌بخشد، برای آن‌که تصور می‌کند جواب سؤالی را که در جست‌جویش بود، یافته است؛ در حالی‌که فلسفه، برادر ناآرام دین است، هیچ جوابی راضی‌یش نمی‌کند ، بعد از هر جوابی بلافاصله سراغ سؤال جدیدی می‌رود

برگرفته از کتاب عشق روزهای بلوا اثر احمد آلتان


 

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:57 PM نويسنده بيقرار |

 

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند

 

حسين پناهی

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:47 PM نويسنده بيقرار |

 

رابطه ضرورت و آزادي، قلب فلسفه اسپينوزاست، ما اجازه داريم قبول كنيم كه منشاء طرز تفكر فلسفي وي تعجب او به جهت قرار گرفتن دو مقوله وجود خداوند از يك طرف و آزادي مطلق در «من» از طرف ديگر در كنار يكديگر است. ژان پل سارتر (فيلسوف فرانسوي) در كتاب خود به نام «هستي و نيستي» ادعا مي‌كند كه اگر خداوند وجود دارد‌، پس ذهن آزاد اصولا‌ نمي‌تواند وجود داشته باشد، چون خداوند به تنهايي با وجودش امكان آزادي ذهن را تا حدي غيرممكن مي‌كند. در اينجا نظر اسپينوزا برعكس اوست. او نه خداوند را قرباني مي‌كند نه آزادي را، بلكه در جست‌وجوي يك راه‌حل واقعي براي حل اين نزاع است‌.
او مي‌گويد: خداوند علتي است آزاد. از نظر وي خداوند علت آزاد همه چيز است. يعني نحوه وجودي او بر اساس ضرورت هستي اوست. ما به عنوان انسان هيچ اثري از آزادي الهي در خودمان پيدا نمي‌كنيم‌، همانطوري كه دكارت اين اثر را با امكان تعويض قوانين يا حتي روابط رياضي تفسير مي‌كند‌. هيچ سايه‌اي از قابليت تغيير در مفهوم آزادي الهي از نظر اسپينوزا وجود ندارد‌. يعني طبق ضرورت طبيعي صرف كه او مي‌شناسد‌، بر اساس سيلا‌ن وجود در خداوند‌، آزادي‌اش تا اندازه بسيار زيادي جبري به‌نظر مي‌رسد تا بتواند ضرورت در يك هستي ديگر تلقي شود‌. عقيده به آزادي در اينجا با ضرورت ازلي خدا در طبيعت ذاتي او كاملا‌ منطبق است‌. در صورت عدم وجود خلق و خوي و عدم تغيير در مراحل گوناگون وجود والهيات‌، اين سوال اساساً اصلا‌ً مطرح نمي‌شود. ‌ اسپينوزا مطمئناً يك فيلسوف به تمام معناي كلمه است و چون به طور مطلق فكر مي‌كند‌، مفاهيمي ‌را كه ما به‌طور نسبي استفاده مي‌كنيم‌، او قهراً استفاده‌ها و برداشت‌هاي اصيل‌تر و عميق‌تري از آنها به دست مي‌دهد كه با نحوه اطلا‌ق تفكّر او در سازمان فكري‌اش همسان باشد‌. آزادي و ضرورت‌، ديگر دو قطب مخالف يكديگر نيستند‌، بلكه به‌طور مطلق مترادف يكديگر محسوب مي‌شوند‌. معني آزاد بودن براي خداوند اين است كه بر اساس ضرورتش وجود داشته باشد‌ و بدين دليل است كه خداوند هم آزاد است و هم ضرورت آزادي خداوند منطبق با ضرورتش است و به همين طريق‌، آزادي او منطبق با همه ضرورت‌هايي است كه فعليت خود را از او دريافت مي‌كنند‌. اما اگر ما فكر مي‌كنيم كه جبر و اجبار چيزي است كه از طرف خداوند سرازير مي‌شود‌، اين موضوع ضرورتي است مخالف آزادي ما‌، پس ما مي‌توانيم مطمئن باشيم كه در مورد آزادي خود اشتباه مي‌كنيم‌. آزادي واقعي ما فقط مي‌تواند به معناي ضرورت وجود خداوند باشد‌ زيرا در برابر خدا هيچ آزادي واقعي وجود ندارد‌، چون همه چيز خداوند است و اين موضوع خود ما را هم در برميگيرد‌.



نويسنده: ژان هرش
مترجم: شهرام انصاري

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:14 PM نويسنده بيقرار |

 

اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميکنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند. اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. شکنجه در الاهيات به کار ميرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد، اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد. بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛ احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کننده ای نداريد

يک راه مناسب برای اين که خودتان را از انواع خاصی از جزميت خلاص کنيد، اين است که از عقايد مخالفی که دوستان پيرامونتان دارند آگاه شويد. به دنبال کسانی بگرديد که ديدگاههايی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانيد. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان ديوانه، فاسد و بدکار ميآيند، به ياد داشته باشيد که شما هم از نظر آنها همينطور به نظر ميرسيد. با اين وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشيد، اما هر دو نميتوانيد بر خطا باشند. اين طرز فکر زاينده نوعی احتياط است

نسبت به عقايدی که خودستايی شما را ارضاء ميکند، محتاط باشيد. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قوياً معتقدند که جنسيتشان برتری ويژه ای دارد. دلايل زيادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشيد ميتوانيد نشان دهيد که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشيد ميتوانيد پاسخ دهيد که اکثر جنايتها هم کار مردان است. اين پرسش اساساً حل شدنی نيست، اما خودستايی اين واقعيت را از ديد بسياری از مردم پنهان ميکند. همه ما، اهل هر جا که باشيم، متقاعد شده ايم که ملت ما برتر از ساير ملتهاست. ما با وجود دانستن اين که هر ملتی محاسن و معايب خاص خودش را دارد، معيارهای ارزشيمان را به گونه ای تعريف ميکنيم که ثابت کنيم ارزشهايمان مهمترين ارزشهای ممکن هستند و معايبمان تقريباً ناچيزند. دراينجا دوباره انسان معقول ميپذيرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، اين است که بخواهيم مراقب خودستايی بشر به واسطه بشر بودنش باشيم، زيرا ما نميتوانيم با ذهن غيربشری مباحثه کنيم. تنها راهی که من برای برخورد با اين نوع خودبينی بشر سراغ دارم، اين است که به خاطر داشته باشيم بشر جزء ناچيزی از حيات سياره کوچکی در گوشه کوچکی از اين جهان است و همانطور که ميدانيم در ديگر بخشهای کيهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگيشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به يک ستاره دريايی است


برتراند راسل

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:29 AM نويسنده بيقرار |

 

 
جهان را که ورق می زنی
به سکوتی نظاره کن
که زمان
خستگی صداهاست

و عشق
نگاه معصومانه کودکی ست
که نیازمندانه
به خویشت می خواند

 

مسعود بیزارگیتی
 
 
 
+ تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 4:19 AM نويسنده بيقرار |

 

به تجربه دریافتم که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر می خوریم ، پوچ وبی فایده است و چیزهایی که من بدانان دلبسته ام یا گریزانم ، به خودی خود نه خوب و نه بد هستند و نیک و بد ها همه نسبی هستند . اگر دلبستگی انسان به چیزهای ناپایدار و زودگذر باشد ، چون از دست بروند ، سبب یأس و اندوه می شوند . بالأخره تصمیم گرفتم که به جستجوی چیزی بپردازم که به خودی خود خوب است و می تواند خوبی خود را به آنان منتقل کند و به وسیله آن از سعادت ابدی برخوردار باشم . آنکه دلبسته به امور پایدار باشد ، خوشی او همیشگی خواهد بود
دیدم مردم دنیا همه به دنبال اموری چون لذتهای حسی ، ثروت و شهرت می روند و به خاطر آن خود را متحمل سختیها و رنج و خطر می کنند ؛ اما این قبیل امور هرچه افزونتر شوند ، بیشتر مطلوب می گردند و سبب رضایت و سکون خاطر نمی شوند و موجب رنجها و دشمنیها و فسادها می گردند . این امور نباید مقصد قرار گیرند ؛ بلکه باید وسیله ای برای رسیدن به خیر بالاتر باشند
« تنها عشق به یک حقیقت جاودانی و لایتناهی می تواند چنان غذایی برای روح تهیه کند که او را از هر رنج و تعبی آسوده دارد . بنابراین باید با شوق و نیروی هرچه تمامتر به دنبال آن رفت »
حال در جستجوی این حقیقت چگونه می توان مطمئن بودکه علم ما صحیح است و به درستیش اعتماد داشت ؟


باروخ ( بندیکت) اسپینوزا

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 1:21 AM نويسنده بيقرار |


روح‌های بزرگ را از دو جا می‌توان شناخت:
یکی از نیاز بيشترشان و یکی از دردهای بيشترشان که در خود احساس می‌کنند. این نیازها به‌قدری بلند و متعالی است که طبیعت از برآورده کردن آن‌ها عاجز است. من روی این جمله خیلی تکیه می‌کنم، برای این‌که مبنای همه حرف‌هایم است. انسان به‌اندازه‌ئی نیازمند است (هرچه برخوردارتر می‌‌شود، این نیاز به‌صورت تصاعدی بالا می‌رود) که همه هستی و طبیعت از برآوردن نیازش عاجزند.
اگر این نياز بر آوره می شد، بشر هنر را به‌وجود نمی‌‌آورد. چرا به خلق زیبائی می‌پردازد؟ برای این‌که زیبائی‌هائی که در طبیعت است، او را بس نیست. اگر او را بس می‌بود، کسی دنبال اثر پیکاسو یا اثر لئوناردو نمی‌‌رفت. طبیعت به‌اندازه کافی زیبائی و رنگ‌آمیزی همه صحنه‌ها را در اختیار چشم ما گذاشته، اما برای‌مان کافی نیست؛ باید باز بسازیم، باید خلق کنیم. چه را خلق کنیم؟ آن‌چه طبیعت از خلقش دریغ کرده یا عاجز است. بنابراین ما بیش‌ از "آن‌چه هست" می‌خواهیم. هر کس از آن‌چه هست، بیش‌تر دارد، بیش‌تر می‌خواهد. برای همین هم است که هنر در جامعه‌های برخوردار و مرفه بیش‌تر مورد نیاز است تا در جامعه‌‌هائی که از لحاظ اقتصادی محروم هستند. و ممکن است بپرسید چرا این‌همه گفتی، اما آن‌چیزی را که همه علما گفته‌‌اند، نگفتی. من متفکر نگفتم. من نمی‌دانم که فقط انسان متفکر است. (این اندازه که بلدم!) هرگز نمی‌توانم باور بکنم که در حیوانات تفکر نیست. امروز علم به‌طرف هوش گل‌ها می‌‌رود. بنابراین چه‌جور می‌توانیم تفکر را مخصوص انسان بدانیم. من ثابت می‌کنم این صفت‌ها فقط در انسان است، اما مطمئن نیستم تفکر فقط در انسان است.



دکتر علی شريعتی

 

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:0 PM نويسنده بيقرار |



دیوانگی خود را منشا تمام لذات میداند و از همان ابتدا به تحقیر دشمن لذات میپردازد. دیوانگی بزرگترین خوشبختی زندگی را فقدان عقل سلیم میداند و مدعی است که او این خوشبختی را به کودکان، جوانان و کهنسالان عرضه داشته است.دیوانگی شیرینی کودکان،حرارت و لطف جوانان و یاوه گویی های کهنسالان را منسوب به خود میکند و اینها را عامل خوشبختی آنها میداند. دیوانگی یگانه چیزی است که جوانی زود گذر را نگاه میدارد و پیری پرصعوبت را به عقب می راند
دیوانگی همراهی زنان با مردان را در راستای دقت طبیعی میداند چرا که هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان میدهد که دیوانه ای مضاعف است. عیننا مثل این است که بخواهند علی رغم فرمایش مینرو خری را به مدرسه بفرستند...زن همواره زن یعنی دیوانه است، حتی اگر ماسکی بر چهره خود بزند
دیوانگی در ادامه صفاتی چون محبت و دوستی را به خود منسوب میکند. همچنین ازدواج و قوام جامعه را از نتایج دیوانگی میداند.او صفاتی مانند خودپسندی و عزت نفس را _که زندگی را تحمل پذیر میکند _به خودش نسبت میدهد. اقدام به جنگ، اهتمام به هنر و حتی نیروی ادراک و تمیز را به جنون منسوب میکند. و در رابطه با ادراک و تمیز و چگونگی انتساب آنها به خودش میگوید:دو مانع بزرگ در راه شناخت مسائل و مشکلات زندگی وجود دارد : یکی حجب است که حجابی در برابر هوش و ذکاوت ایجاد میکند ، و دیگری ترس است که با پیش بینی مخاطرات مانع اقدام میگردد. دیوانگی با استادی کامل این دو مانع را از میان بر میدارد
از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد

بر گرفته از کتاب در ستايش ديوانگی
شاهکار دسیدریوس اراسموس

 

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 0:17 AM نويسنده بيقرار |

 

اگر کسی روزی بر در تو کوبد
و ترا بگوید که از من خبر آورده
مبادا باورش کنی! یا گمان بری که او
خود منم!
آخر به در کوفتن با نازکاری من هموار نیست
حتی اگر آن در ناپیدای آسمان باشد

اما تو اگر ناگاهی
بی آنکه بشنوی بر در بکوند
سوی در آیی ، در بُگشایی
و کسی به انتظار ایستاده ببینی
که انگاری بیم به درکوفتنش هست
کمی درنگ کن
آن  منم
یا آن که از من خبر آورده
و یا خیل همرکابان من

در برای آنی باز کن
که بر در نمی کوبد


فرناندو پسوآ

 

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:57 PM نويسنده بيقرار |