|
|
|
|
فهميدن هم يجور رنجه، ولی نمی دونم رنجور بودن فضيلته يا نه! بقول نيچه:
« فرد فرهيخته از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن، چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. »
انسان ها همواره دنبال تاييد گرفتن از اطرافيانشون هستند. اینکه تا چقدر خودمون رو زير ذره بين نگاه ديگران بدونيم، به همون اندازه ميزان تاثير پذيری مون از ديگران بيشتر ميشه.
ميخائيل باختين معتقد بود; انسان بطور پيچيده و اجتناب ناپذيری تحت تاثير ديگرانه. وی معتقد بود; آدم ها تنها می تونن درون خودشون رو ببينن و بيرونشون توسط ديگران ديده ميشه، در حقيقت ديگران آئينه ای برای ديدن بيرون ما هسند، این خود نشان از تاثير ديگران بر ما و بلعکس داره.
باختين هويت انسانی رو با سه مولفه تعريف ميکرد: «من برای خودم»، «من برای ديگران» و «ديگران برای من».
«من برای ديگران» قضاوتيست که ديگران بر روی من می کنن و «ديگران برای من» دريافت هائيست که شخصيت ديگران از من داره يا به عبارت ديگه تاثيرات من بر روی شخصيت ديگران هستش.
يک چيزی رو نبايد فراموش کرد; «من برای ديگران» يا «ديگران برای من» نبايد باعث بشه که اصل «من برای خودم» رو فراموش کنيم و هويت درونی خودمون رو گم کنيم.
پ ن: باختين فيلسوف و متفکر بزرگ روسی در قرن بيستم بود.
بعضی مسائل موجود در دنیای طبیعی رو نميشه به سادگی حل کرد، ولی با ساختن يک مدل رياضی به سادگی حل میشه و وقتیکه نتیجه به دنیای طبیعی منتقل میشه کاملأ منطبق بوده. پيوند رياضی با فيزيک همينجاست.
برای حل کردن معمای زندگی بايد المان های زندگی رو بصورت پرامترها و مجهولات به دنيای رياضی وارد کرد و معادله حاصله رو حل کرد و نتيجه رو به زندگی واقعی برگردوند.
تنها مشکلی که وجود داره، اینه که تعداد مجهولات و پارامتر ها اونقدر زياده که این معادله نه بدست انسان و نه به کمک نرم افزار های رياضی حل نميشه!
ولی ساختن این مدل رياضی کار بيهوده ای هم نبوده! چون درسته که معمای زندگی حل نشده ولی فهميديم که رياضی از زندگی آسونتره.
خيلی اهل تاريخ نيستم، ولی هرچند گاهی که سری به تاريخ ميزنم، می بينم همه چيز در حال تکرار شدنه و اکثر وقايع تاريخی به نوعی تکرارين! ياد جمله ای از هگل فيلسوف آلمانی ميوفتم که می گفت: « یکی از درسهایی که از تاریخ میتوان آموخت این است که هیچکس از تاریخ درس نیاموخته است »
يکی از ريسمان هايی که ما رو از واقعيت این زندگی شقاوت بار نجات ميده، چيزی نيست جز يک رويا. فرقی هم نمی کنه يک رويای باورپذير باشه يا باورناپذير! فقط این روشنه که هرچه زندگی بی رحم تر باشه این رويا ها نيرومند تر و ملموس ترند.
پ ن: ترانه ای که يه جورهايی به این پست ربط داره رو ميتونيد از اینجا دانلود کنيد.
من يقين دارم، پس نيستم. جايم اینجا نبود.
اسپينوزا مدعى بود، كه اعتقاد انسان مبنى بر اين كه او آزاده، از يك سو حاصل شناختش از انگيزههاى اراده شده خود اونه، واز سوى ديگر ناشى از ناآگاهى او از عللى هستش كه او را وادار به واكنش مى کنه.
بقول راسل هيچ چيز مسخره تر از این نيست که بپرسيم زندگی جبره يا اختيار!
هيچ وقت حس خوبی به پاييز نداشتم! شايد بخاطر اول مهرش!
جمله پندآميز پايين رو بار ها و بار ها شنيده ايم :
«آنچه برای خود می پسندی برای ديگران هم بپسند»
و يا
«آنچه برای خود نمی پسندي برای ديگران هم نپسند» راستش من بطور صد در صد با این جمله موافق نيستم! درسته که ما يک تعريف استاندارد از خير يا مصلحت داريم، ولی به دليل نسبی بودن خوبی و بدی تعريفش در بين افراد مختلف متفاوته! به عبارت ديگه هيچ کسی این حق رو نداره ديگران رو به خوشبختی ای که بر پايه مفهوم شخصی خودش از خوشبختی بيان شده مجبور کنه، چون هر کسی مسير خوبی و بدی يا خوشبختی خودش رو با ديد خودش می نگره، بنابرين تحميل کردن عقيده خودمون ولو با نيت خير خواهانه نوعی تجاوز به آزادی ديگران هستش.
آموزگاران اخلاق افرادی ریاکارند که ریا را به معصومیت تبدیل کرده اند و به دنبال به دست آوردن اعتبار نزد دیگران هستند. سعی می کنند اعمال خود را توجیه کنند و آنچه می کنند اثبات کنند.
بر گرفته از کتاب «غروب بتها» اثر فریدریش نيچه
آرتور شوپنهاوئر از جمله انديشمندانی بود که معتقد بود زندگی رنجه و با يک بدبينی خاص خودش به زندگی نگاه ميکرد. از نظر وی هرچه موجود زنده کاملتر و هوش و دانشش افزونتر شود، رنج بیشتر می گردد و در انسان به بالاترین درجه خود می رسد.
وی رهائی از این رنج را در عقل نمی ديد، بلکه در نبوغ می ديد. نبوغی که انسان را به هنر سوق بده.
نبوغ عالیترین شکل علم خالی از هواهای نفسانی است. نابغه کسی است که توانایی درک و شهود ایده ها را دارد. ذهنی که از دست میل و اراده رهایی یافت، می تواند اشیاء را چنانکه هست ببیند و از میان جزییات، صور افلاطونی یا جوهر کلی اشیاء را می بیند. فکر او متوجه امور اساسی و کلی و ابدی است؛ ولی فکر دیگران متوجه امور ناپایدار و جزیی و بی واسطه است.
لذتی که نابغه از زیبایی می برد و تسلی خاطری که از هنر می یابد و هیجانی که از دیدن هنر و هنرمند در او پیدا می شود، همه غم و اندوه زندگی را از یاد او می برند. ديروز وقت ناهار با يکی از همکارام که اهل افريقا هستش می گپيدم، خيلی از دست زندگی شاکی بود! می گفت اگه مليت اروپايی داشت، خيلی زندگيش فرق می کرد. گفتم گيرم که پاسپورت اروپايی بهت بدن، اسمتو چيکار می کنی؟ گيرم يه اسم اروپايی هم واسه خودت گذاشتی، لهجه ات رو چيکار می کنی؟ گيرم لهجه ات رو هم درست کردی، رنگ پوستتو چيکار می کنی؟ خودت خسته نکن، بالا بريم پايين بيايم ما خارجی هستيم، پس بهتره حداقل غرورمون رو حفظ کنيم.
يکی از برتری های ما ایرانيان به بقيه اقوام اینه که در هر زمينه ای کارشناسيم. همه ما به نوعی کارشناس سياسی و اقتصادی، و همزمان مفسر فوتباليم! به علم پزشکی اشراف داريم و خوب نسخه می نويسيم! کافيه يک تصادف ساده پيش بياد تا تجربياتمون رو به عنوان يک سرهنگ راهنمايی رانندگی در اختيار ديگران بذاريم. به کپی رايت و حق تاليف به شدت احترام ميذاريم و دزدی ادبی رو از گناهان کبيره می دونيم! با توجه به وضعيت آب و هوايی می تونيم يک فيلسوف يا يک مجتهد دينی باشيم! اهل بحث کردن هستيم چون هميشه حق با ماست و ديگران اشتباه می کنن! بسيار نقدپذير هستيم! به همه اقوام احترام می ذاریم مخصوصا اعرابه ... و افغانی های ... يبار فکر نکنيد که نژاد پرستيم! نه! چون حتی برای اقوام ایرانی ترک و لر و گيلک هم جوک های با مزه ای می سازيم تا نشون بديم چقدر باز فکر می کنيم و تعصبات قومی نداريم!
گور پدر حال و آينده، مهم اینه گذشته و تاريخ با شکوهی داشتيم!
تولد رنجه، بيماری رنجه، دوری از عزيزان رنجه، محشور شدن با ناعزيزان رنجه، به آرزو ها نرسيدن رنجه، پيری رنجه، مرگ رنجه، يک کلام زندگی رنجه!
بودا ميگه سرمنشا رنج تشنگيه! تشنگی هستی، تشنگی نيستی. يک ليوان آب خنک يعنی شناخت درست، فهم درست، گفتار درست، کردار درست، نيت درست، تلاش درست، رزق درست.
ولی فهميدن رنجه، شناختن رنجه، زحمت کشيدن رنجه، ...
در زندگی هميشه با امّا و اگر هايی درگيريم که به آينده گذشته يا به آينده آينده ما مرتبط هستش.
«اگه این اینطوری شده بود، الان به شرايطی که ميخواستم رسيده بودم.» (آينده گذشته)
«اگه اینطوری بشه، ميتونم به شرايطی که می خوام برسم.» (آينده آينده)
امّا همه اینا حدس و گمانی بيش نيست! شايد بشه آينده گذشته رو تجزيه و تحليل کرد، ولی پيشبينی آينده آينده خيلی پيچيده تره.
برتراند راسل معتقد بود; آينده با گذشته همانندی نداره و تجربه به تنهايی نمی تونه ابزاری برای پيشبينی آينده باشه، چون در پيشبينی ها به دلايلی تکيه می کنيم که بر پايه آينده گذشته استوار هستند نه آينده آينده.
اگه به صحبت های عاميانه ما ایرانی ها دقت کنيد، می بينين که يک جمله خبری يا پرسشی يا .... بدون چندتا فحش آبدار، ناقصه و کامل نميشه.
از بچه هفت ساله تا پير مرد هفتادساله به نوعی جملات خودشون رو با این فحش ها مزين می کنن،
حالا این که سر منشا این ادبيات چی هست؟! خودش بحث مفصليه که از سواد من خارجه، فقط می دونم; فحاشی کم هزينه ترين راه برای عقده گشائی هستش.
مرحوم صادق هدايت ديدگاه جالبی در باب این مساله داشت:
« فحش یکی از اصول ايجاد تعادل در آدميزاد است، اگر فحش وجود نداشته باشد، بله، آدمی دق میکند. از تعداد و نوع فحش هر زبانی میشود از اوضاع مردمی که در يک ناحيه زندگی میکنند، سر درآورد و رابطهی بينشان را کشف کرد. زبان فارسی اگر هيچ نداشته باشد "فحش آبدار" زياد دارد. ما که سر اين ثروت عظيم نشسته ايم چرا ولخرجی نکنيم؟ »
اون وقتا که جوان بودم و حقيقت داشتم
يکی چه غمگيمن رهايم کرد
قلب نازکم را به دو نيم کرد
و این خيلی بد بود
عشق برای آدم های بدشانسه
چيزی مثه نفرين
روزگاری هم دلی بود
که به دست من شکسته شد
و گمان کنم این خيلی بدتر بود
پ ن۱ : شعر فوق از «دوروتی پارکر» شاعر و نويسنده امريکايی هست، وی تحت عنوان سناريو نويس در دهه سی در فيلمی با عنوان «ستاره ای متولد ميشود» برنده جايزه اسکار شد.
پ ن۲ : اگه ترجمه من شيوا نيست، ببخشيد.
شايد بشه يک شبه پولدار شد. مثه خيلی ها که هر شب، تو ایران پولدار ميشن! راهش هم فرقی نمی کنه; دلّالی، کلاهبرداری، ارث، شانس و ...
ولی خيلی چيز های ديگه تو دنيا وجود داره که به این آسونيا بدست نمياد و با پول هم نميشه خريدش.
ميشه آدم هارو اونطور که دوست داريم ببينيم، ولی به قيمت ساده لوحی.
ميشه آدم ها رو اونطور که واقعاً هستن ببينيم، ولی به قيمت بی اعتمادی.
ميشه چشم ها رو بست و هيچکسی رو نديد، ولی به قيمت تنهايی.
يک کلام، هر چيزی تو این دنيا قيمتی داره و هيچ چيز مفت و مجانی وجود نداره. آدم موفق، آدمی هستش که برای بدست آوردن هر چيزی، قيمتی بيش از ارزشش پرداخت نکنه.
بيشتر وقتا، آدم هايی که احساس زرنگ بودن می کنن! برای بدست آودن چيز های کوچکی، شرف و آبرو شون رو پرداخت می کنن و کسی که همچين قيمتی پرداخت می کنه، نه ميشه اسمشو آدم گذاشت، نه زرنگ.
تعابير مختلفی از عدالت وجود داره، ولی کلّا ميشه این تعابير رو به دو دسته واقعگرايانه و آرمانگرايانه تقسيم کرد. برگسون يکی از فيلسوفانی بود که با ديد آرمانگرايانه به مفهوم عدالت نگاه می کرد، وی معتقد بود; عدالت يعنی احقاق حقوق و برقراری تعادل و ثبات اجتماعی، يا به بيان ساده تر، حمايت از فرد ضعيف در برابر فرد قوی.
امّا ديد واقعگرايانه درست در نقطه مقابل ديد آرمانگرايانه قرار داره، افلاطون در رساله جمهوريت ميگه:
«حق در قدرت است و عدالت در نفع قویتر.»
وقتی به اطرافم نگاه می کنم، می بينم افلاطون راست ميگه! ولی ای کاش برگسون درست می گفت.
پست مرتبط: تعريف عدالت از ديد ارسطو
سقراط در رساله مهمانی (Symposium) از قول خانمی بنام ديوتيما نقل می کنه:
«كسى كه اعتقاد درستى داشته باشد ولى نتواند علل و دلايل درستى آن را بيان كند اين حالت نه دانائى است و نه نادانى. دانائى نيست زيرا شناسائى بى وقوف به علل امكانپذير نيست، نادانى هم نيست چون كسى كه حقيقت را دريافته است نمىتوان او را نادان شمرد، پس اعتقاد درست مرحلهاى است ميان دانائى و نادانى.»
من فکر کنم اگه کسی قادر باشه علل و دلايل درستی اعتقادشو بيان کنه، اون موقع اعتقادش رو بايد ایمان ناميد و هر کسی بتونه، هر گونه شک و شبهه رو از ایمانش بزدايه، ایمانش رو بايد يقين ناميد.
ما چه اندازه به افکار و گفتار و رفتارمون ایمان داريم؟ حالا يقين پيشکش!
هر وقت به اطرافم، مخصوصا هموطنام نگاه می کنم، می بينم هر کسی کمتر نياز مالی داره و مرفه تر زندگی می کنه بيشتر دنبال مادياته و ارزشها رو در دارايی های مادی می بينه، در حالی که از لحاظ منطقی، وقتی نياز کمتر باشه تقاضا هم بايد کمتر باشه! ولی اینجا دو تا پارامتر ديگه هم وجود داره که پارامتر نياز رو کمرنگ ميکنه، يکی حرص و ديگری ارضا.
من خدمتگزار روح خويش بودم
روحی كه ميان خواب و بيداری تلف كردم
آنچه كه خنده دار نيست مرا خنداند وآنچه كه گريه آور نيست مرا به گريه واداشت زمان را ارج ننهادم تا اينكه همچون شن از ميان انگشتانم لغزيد خسته ام
ورنج در قلب من است تاريكی در چشمهای من است در شنوايی ام در اين سالهای پياپی پ ن: متن فوق ترجمه بخشی از يکی از اشعار بسام حجار شاعر لبنانی هستش .
گرچه همه شناخت و معرفت ما با تجربه آغاز می شه، اما اين نتيجه نمی ده كه همه معارف ما ناشی از تجربه باشه. بعضی وقتا جور ديگه بايد ديد. اختلاف نظر کانت و راسل هم همين بوده، ولی چه جوری بايد ديد؟
واژه غريب از اون دسته واژه هاست که ميشه هزاران معنی از داخلش در آورد. گاهی وقتا با خودمون غريبيم، گاهی وقتا از خودمون غريبيم، گاهی وقتا در خودمون غريبيم. از ديد سهروردی انسان از عالم علوی كه شرق وجوده، آغاز سفر كرده و در درون عالم سفلی كه غرب هستيه، به زندان تن گرفتار شده. شيخ اشراق بر آن نيست كه صرف بودن انسان در عالم مادی، موجب غربت وي شده، بلكه آنچه مايه غربت انسان مي گرده اينه كه او عالم امر و يگانگی خويش را فراموش كرده و به عالم ماده و پراكندگی محصور شده. پس منشأ غربت يا از خودبيگانگی او، در فراموشی نسبت به عالم امر و يگانگي نهفته. خود را فراموش كردن، در اصطلاح شيخ اشراق به معنای از خود بيگانگي هستش. او راه رهايی از غربت غرب و خودفراموشی را در وصول به حضور و خوديادآوری می دونه. براساس انديشه شيخ اشراق، عدم آگاهي از حضور، موجب غربت و از خودبيگانگی شده.
هان تان سر رشته خرد گم نکنی
خود را ز برای نیک و بد گم نکنی
رهرو توئی و راه توئی منزل تو
هشدار که راه خود به خود گم نکنی
برخی از فلاسفه يونان باستان منجمله ارسطو و پيروانش معتقد بودن; هر هنرمندی يک صنعتگر هستش ولی هر صنعتگری لزوما يک هنرمند نيست. در فرآيند توليد هنری، نوعی احساس همراه است كه اگر پديد نيايد، شخص تنها يک صنعتگر محسوب میشود. بنابراين، صرفاً صنعتگری جهت پديد آوردن چيزی برای ورود به حوزهی هنر كافی نيست. برخورداری از تكنيك، شرط لازم است و شرط كافی برای هنرمند بودن داشتن شور و حالی است كه فرآوری آنها را به يك اثر هنری مبدل میكند.
با انتقادهای نامنصفانه از عقايد ديگران، هرگز صحت عقيده ما اثبات نمی شه.
با تحقير و کوچک شمردن ديگران، هرگز بزرگی ما اثبات نمی شه.
پس به قول کنفوسيوس، بهتره: «به جای لعنت فرستادن بر تاریکی، شمعی هرچند کوچک بیفروزید.»
روح هم مثه جسم نياز به انرژی داره.
امّا اینکه این انرژی چطور تامين ميشه، کسی بطور دقيق نمی دونه! فقط يک سری فرضيه وجود داره.
کارل يونگ در اوايل قرن بيستم فرضيه ای مطرح کرد که از این قرار بود:
وی انسان ها رو به دو دسته تقسيم کرد; انسان های برون گرا; که افرادی اجتماعی، شاد و پر جنب و جوش هستند و انسان های درون گرا; که انسان هايی کم حرف، آروم و خجالتی هستند.
کارل يونگ معتقد بود; برون گرا ها انرژی خودشون رو از دنيای بيرون و از طريق ارتباط با ديگران تامين می کنند و درون گرا ها انرژی رو از درون خودشون و از ایده ها و مفاهيم که در ذهن خودشون دارند تامين می کنند.
من فکر می کنم سياستمدار ها بايد برونگرا و فيلسوفان درونگرا باشن! واسه همينه که هيچ فيلسوفی سياست مدار خوبی نميشه.
ارسطو بر اين باور بود که انسانهای نابغه در خطر گم شدن در دنيای تفکراتشان اند و اين خود نشانگر تمايل نبوغ به ديوانگی ست.
برای خوشبختی دنبال معنای دیگری نگردید!
خوشبختی جز رضایت نیست.
من بی تو
يعنی
من از خود بی خود
تو بی من را خودت معنی کن
از چند روز پيش وقتی سال تولدم رو از سال شمسی کم می کنم می بينم که يک سال پير تر شدم.
شايد يک سال پخته تر! شايد هم يک سال به مرگ نزديک تر!
هم حس خوبی دارم هم حس بد
نه! واقعا دوران جوانی رو به پايانه؟ حاصل تفريق این دو عدد به سی رسيده!
با خودم می گم سن که ملاک نيست، ناگهان در آينه چشمم به تار های سفيد روی شقيقه ام می افته، این موهای سفيد رو چه کنم؟
نه! این موهای سفيد هم مهم نيست، آدمی بايد دلش جوان باشه
بابا بيخيال! دل خوش سيری چند؟
ياد شعری از حسين پناهی افتادم که می گفت:
جا مانده است
چيزي جايي كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد نه موهاي سياه و نه دندانهاي سفيد ترانه بهار با صدای تورج شعبانخانی رو می تونيد از اینجا دانلود کنيد.
پ ن: سالی توام با موفقيت و سلامتی رو برای تمامی دوستان آرزومندم.
ختم شدم همچو سال
ولی خسته برای آغاز
خسته از این همه تکرار
بگذار تا بخوابم
جملگی در حکم سه پروانه ایم
در جهان عاشقان افسانه ایم
اولی خود را به شمع نزديک کرد، گفت; هان من يافتم معنای عشق
دومی نزديک شعله بال زد، گفت; هان من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فکند، آری آری این بود معنای عشق
پ ن: متن بالا بخشی از موسيقی متن فيلم بابا عزيز هستش که با صدای سالارعقيلی اجرا شد، این ترانه رو می تونيد از اینجا دانلود کنيد.
اینکه چه چيز هايی در زندگی ضروری هستند و چه چيز هايی غير ضروری، و این چيز های غير ضروری چقدر از وقت و آمال و آروزهای ما رو اشغال کردن، جای تفکر و تعمق داره.
اپيکور (Epicurus) در قرن سوم پيش از ميلاد معتقد بود; اهميت اميال با ارضای اميال رابطه عکس داره، يعنی هر ميلی که ساده تر و راحت تر ارضا بشه از اهميت بيشتری برخورداره، بر این اساس اميال انسانی رو به سه دسته تقسيم کرد:
اميال ضروری; که شامل ميل انسان به غذا و سر پناه و ... بود. این دسته اميال برای ادامه حيات ضروري بودن و به سادگی هم ارضا می شن و حذف آنها غير ممکن هستش.
اميال غير ضروری; مثل ميل به غذای لذيذتر، سرپناه گران قيمت و ... که اگه بدون تلاش خاصی برآورده شن اشکالی نداره، ولی اگه برای ارضا شدنشون نياز به وقت و تلاش مضاعف باشه بايد حذف بشن.
اميال پوچ; که شامل ميل به قدرت و ثروت و شهرت و ... می باشه و ارضای این اميال بسيار سخت هست و حد طبيعی نداره، ایپکور معتقد بود این اميال رو بايد حذف کرد.
ولی امروزه هدف اصلی از پيشرفت های صنعتی و تکنولوژی، ارضای اميال غير ضروری (از نگاه اپيکور) هستش، اینکه چی درسته چه غلط؟ يا چی ضروريه چه غير ضروری؟ من نمی دونم! ولی فکر می کنم نه ميشه با تفکرات اپيکور زندگی کرد و نه اینکه با اهميت بيش از اندازه به غير ضروريات از مسير و هدف زندگی منحرف شيم.
بعضی وقتا آزادی تبديل به تراژدی ميشه، يعنی گاهی فاصلش با آنارشی يک تار موست، گاهی با محدود کردنش زير سايه استبداد و ديکتاتوری محو ميشه. آيزيا برلين (فيلسوف معاصر روسی- انگليسی ۱۹۹۷ - ۱۹۰۹) معتقد بود، دو نوع آزادی داريم; آزادی منفی و آزادی مثبت. آزادي منفي به معناي آزاد بودن از قيودي ست كه توسط ديگران بر شخص تحميل مي شه. آزادي مثبت به معناي آزادي براي دستيابي به خواست ها و علايقي ست كه شخص بدان ها تمايل داره. برلين استدلال مي كنه در حالي كه آزادي منفي ارزشمند و ضروري ست، آزادي مثبت مي تونه به استبداد و اعمال محدوديت بر آزادي افراد از سوي كساني منجر شه كه مي پنداره حقيقت مطلق و ارزش هاي متعالي تنها در اختيار آنان ست و تنها آنان شايستگي داوري در خصوص اين امور را دارن.
با خوندن این رباعی خيام : من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
ياد جمله ای از دکتر علی شريعتی در کتاب هبوط افتادم: خدا آدم های ذلیل و طماع و ترسو و چاپلوس را دوست ندارد، خدا دوست دار آشناست، عارف عاشق می خواهد، نه مشتری بهشت.
بيشتر قضاوت های ما در زندگی، بر اساس منافع شخصيمون هستش و این منافع، نقش معيار سنجش رو در اکثر جوانب زندگی بازی می کنن، واسه همينه که خوبی و بدی نسبی ميشه، چون منافع افراد مختلف متفاوته. اسپينوزا در کتاب اخلاق ميگه: «نفس خواهان خوبی و گریزان از بدی نیست؛ بلکه برعکس است؛ هرچه نفس می خواهد، خوب شمرده می شود و هرچه نفس از آن گریزان است بد خوانده می شود. امّا اینکه چه چيز به سود ما و چه چيز به ضرر ماست، خودش يک بحث طولاني ست. چون آدم ها با توجه به نگرش های متفاوتی که به زندگی دارن، تصويرشون از سعادت و بدبختی يا سود و زيان در زندگی متفاوته.
از درک بعضی ضرب المثل های فارسی عاجزم، شايد هم ضرب المثل های خوبی باشن و در مواقعی کاربرد داشته باشن! ولی از نظر من چرند هستن، دو تا از این دست ضرب المثل ها رو اینجا گفته بودم. و این هم سوميش: «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو»
مدتی پيش يکی از دوستانم از يک سفر تفريحی از چين برگشته بود، هم تمجيد می کرد هم انتقاد، زياد هم بی انصاف نبود. يکی از انتقاد هايی که می کرد، این بود که چينی ها فرهنگ استفاده از وسايل نقليه عمومی رو ندارند، وقتی اتوبوس مياد، مردم برای سوار شدن هيچ احترامی به حقوق همديگه نمی ذارن و شروع می کنن به تنه زدن و فشار آوردن تا وارد اتوبوس بشن. بعد اون هارو با شرايط مترو و اتوبوس در اروپا مقايسه کرد، که مردم چطور با احترام و منظم از وسايل حمل و نقل عمومی استفاده ميکنن. من فقط گوش کردم و می دونستم که ایران وضيعت بهتری از چين نداره! این خاطره رو فراموش نکرده بودم تا اینکه يک روز صبح که از طريق مترو راهی دانشگاه بودم، يک نقص فنی در خطوط مترو رخ داد. معمولا بين ساعات هفت تا هشت صبح، هر پنج دقيقه واگن ها ميان، ولی اون روز بعد چهل و پنج دقيقه خبری از واگن ها نبود! من هرگز این همه مسافر رو با هم در يک ایستگاه نديده بودم، همه نگران کارشون بودن که دير نرسن. خلاصه بعد يک ساعت مترو شروع به کار کرد و واگن ها اومدن، چشمتون روز بد نبينه! همين آقايان و خانوم های متمدن و محترم ،چنان به تک و پهلوی هم ضربه می زدن که نگو و نپرس! هرکی سعی می کرد يجور خودشو بندازه تو واگن! ياد ایران خودمون و تعريف هايی که دوستم از چين کرده بود افتادم و فهميدم; ایرانی ها، چينی ها و اروپايی ها همشون همين موجودات دو پا هستن که فرقی با هم ندارند، تنها نياز هاشون با هم فرق می کنه و جايی که این نياز ها مثه هم باشه واکنش ها هم مثه هم ميشه.
چوخوف ميگه: آنجا که اشتباهی هست تجربی ای هم هست.
پ ن: این آهنگ هيچ ربطی به مطلب بالا نداره، خوشم اومد، گذاشتم تا بقيه هم بگوشن.
اگه هر کاری رو در زندگی فقط به خاطر پاداش و جزاش انجام بدی، ديگه زندگی مفهومشو از دست ميده، فرقی هم نمی کنه که عملت برای پاچه خواری دنيوی باشه يا پاداش اخروی.
مائيم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
قرن ها پيش سقراط و افلاطون و ارسطو گفتن:
وجود هر معلولی وابسته به علتيست، می خواد علت غائی باشه علت تامّه باشه يا ناقصه.
بعدها هايزنبرگ با بيان مثال هايی از مکانيک کوانتم نشون داد که هميشه با ديدن معلول نبايد دنبال علت بود، حال بماند که گذشت زمان ثابت می کنه که این نظريه های کوانتمی پا بر جا می مونه يا نه!
من منکر نظريه عليت نيستم ولی معتقدم; هميشه هم صادق نيست، پس بهتر نظريه بمونه چون پتانسيل تبديل شدن به قانون رو نداره.
بعضی وقتا در زندگی فقط بدنبال علتم و يافتن علت منو در حل مشکلات زندگی ياری می کنه، بعضی وقتا هم بايد فقط معلول رو ديد.
کدام دليل عقلانی حکم می کنه در اساسی ترين امور زندگی دنبال اکثريت باشيم در حالی که در ساده ترين امور زندگی دنبال متخصصينی هستيم که در اقليت هستن. پس چرا بايد کميت رو بر کيفيت ارجح دونسته و رای يک فيلسوف رو با رای يک لا شعور برابر بدونيم؟
پ ن: اگه فکر می کنی هميشه حق با اکثريته اینجا هم يک سری بزن.
همواره کلمه عدالت ذهن منو به خودش مشغول کرده! ارسطو عدالت رو اینگونه تعريف کرد:
درون مايه عدالت عبارت است از برابرى.
ارسطو مفهوم برابرى را در دو بعد مطلق و نسبى در نظر مى گيره. تعادل ميان منافع و علاقه ها، زيربناى برابرى را تشکيل مى ده که توسط هنجارهاى اجتماعى تعيين مى شه و اين نقطه تعادل، عدالت نام داره.
ولی هرچه به اطرافم نگاه می کنم این نقطه تعادل رو نمی بينم! در ذهنم از ارسطو می پرسم که معيار سنجش منفعت و علاقه چيه؟
ارسطو برای این سوال من هم جواب داره:
فضيلت های اجتماعی و گهگاه اخلاقی.
از او می پرسم چه چيز در تعيين این فضيلت ها نقش داره؟
جواب ميده: طبيعت (Physis) عادت (Ethos) و خرد (Logos).
از ارسطو می پرسم در اینکه يک خواننده نوجوان هيپ هاپ يا يک فوتباليست حرفه ای درآمدش چند صد برابر يک استاد دانشگاه باشه! يا يک دلال خونه و ماشين، چندين برابر يک مهندس درآمد داشته باشه! و يا دستمزد نيم ساعت کار يک آرايشگر زنونه معادل دستمزد يک روز کار يک کارگر ساختمانی باشه! این عدالت براساس برتری طبيعی ست؟ عادتيس؟ يا منطقی؟ آيا فضيلت اجتماعی ارجح شده يا فضيلت اخلاقی؟ ارسطو خيلی آروم در گوشم ميگه: زمان ما از این قرتی بازی ها نبوده.
يک متريک در فيزيک کوانتم هست به نام متريک شوارتس شيلد، این تئوری از این قراره; اگه شعاع
يک ستاره از يک حدی کوچکتر بشه نور نمی تونه از اون بگريزه، در این شرايط ستاره تبديل به يک شیء عجيب غريب ميشه که اسمشو گذاشتن سياه چاله.
يک تئوری هم در همين سياره خودمون وجود داره که به اصل بيقرار معروفه; اگه شعاع دل آدم ها از يه حدی کوچکتر بشه، عشق و محبت هيچ راهی برای نفوذ يا گريز درين دل ها نخواهند داشت، این دل ها، سياه دل نام گرفتند.
پ ن: چون تئوری اول به نام کسی که اولين بار مطرحش کرد نام گرفت، من هم تئوری دوم رو به نام خودم زدم.
وقتی زندگی رنگ تکرار بگيره، روح آدمی به ابتذال کشيده ميشه.
پ ن ۱: خيلی حکيمانه بود! نه؟ پ ن ۲: شايد دويست ساله ديگه يکی بياد این جمله منو تو وبلاگش بنويسه و بگه از بيقرار; فيلسوف، عارف و دانشمند اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يکم.
وقتی به پديده های طبيعی اطرافمون نگاه می کنيم، می بينيم که علم رياضيات این قالبيت رو داره که از تمامی پديده های طبيعی يک مدل رياضی بسازه، مثل مدل های ديناميکی از جريان آب، وزش باد، يا مدل هایی از طيف نور و ... خلاصه کلام; روی هر پديده طبيعی دست بذاريم، می بينيم که این امر صادقه!
ولی آيا ميشه از معنويات زندگی هم مدل های رياضی ساخت؟
ويکتور هوگو این کار رو کرد:
«خوبى ها را جمع کنيد، دعواها را کم کنيد، شادى ها را ضرب کنيد، دردها را تقسيم کنيد، نفرت ها را زير راديکال بريد، عشق را به توان برسانيد; این است رياضيات زندگی.»
کنفسيوس معتقد بود که کردارهای منطقی و خردمندانه انسان در زندگی، به سه دسته تقسيم ميشن:
دسته اول: از روی تفکر، که با ارزش ترين راه ست.
دسته دوم: از روی تقليد، که آسان ترين راه ست.
دسته سوم: از روی تجربه، که تلخ ترين راه ست.
بيشتر آدم ها آنچه را می دانند، می گويند. فرهيختگان آنچه را می گويند، می دانند.
دنيای انسان ها، دنيای ساختن و توليد و صنعته. تا بوده همين بوده! بی ترديد این پيشرفت صنعتی و تنوع توليدات، ابزار و وسيله ای هستند در جهت تامين معيشت و رفاه بيشتر در زندگی، ولی این روز ها آنچه که مشهوده; این ابزار ها و ادوات جايگزين مقصد و هدف در زندگی شدن. درسته که ابزار ها و ادوات بهتری داريم، امّا تمامی ابعاد و جوانب ديگر زندگی تحت تاثير این ادوات و توليدات قرار گرفته! دنيامون صنعتی شده ولی خيلی چيز ها رو از دست داديم، به هر حال هر چيزی يک قيمتی داره و انسان ها تاوان و قيمت این صنعتی شدن رو پرداخت کردن.
نمی دونم سکوت در باب معنا منفيست يا مثبت؟ گاهی وقتا سکوت نشانه رضايته، گاهی وقتا يک سکوت درد آلود از فرياد هم بدتره! اگر سکوت رو دوا بدونيم، هر انسانی برای دقايقی هم شده به این دوا نيازمنده، هرچند درين زندگی پر مشغله شهری يافتن این دارو مثه خيلی داروی های ناياب ديگه آسون نيست. اگر سکوت رو درد بدونيم، تمام روان پريشی ها و ناهنجاری های روحی درين درد نهفته ست.
زندگی يک لحظه ست سعی نکن این لحظه رو کش بدی کش يعنی سوال کش يعنی زوال کش يعنی خيال کش يعنی محال کش يعنی تکرار
خيلی ها فکر می کنن که لازمه روشنفکری; خردگرا بودنه! و سعی دارن این خردگرايی رو در تحقير ديگر عقايد نمايان کنن. بيشتر این افراد حتی در مورد عقيده خودشون هم، آگاهی و اطلاعات کافی ندارن. متاسفانه این روز ها در بين ایرانيان این دسته از افراد کم نيستن! برکلی جزو اولين فيلسوفانی در فلسفه ذهن بود که معتقد بود شعور قبل از ماده وجود داشته (Idealism) و يک جمله معروف داشت: «شرط وجود، درک توسط حواس است». ولی عده ای معتقدند شعور در پی تکامل ماده بوجود اومده يا به عبارت ديگه قبل از شعور ماده وجود داشته (Materialism) و مثال هايی در جهت نقض تئوری برکلی بيان می کنن، ولی هنوز نتونستن این تئوری رو منتفی کنن. البته شايد هم شعور و ماده دو چيز مستقل از همديگر باشن (Dualism). نگرش هايی که نسبت به پيدايش کائنات وجود داره همشون در حد يک تئوری هستن و هيچکدام تبديل به قانون نشدن و هر کدامشون این شانس رو دارن که روزی به قانون تبديل بشن. این تئوری ها باعث تنوع عقايد شده و زيبايی زندگی به تنوع هستش، بنابرين بهتره به عقايد همديگه احترام بذاريم همديگر رو دستکم نگيريم و از تحقير همديگر دست برداريم.
هر وقت می خوای زمان زود بگذره، هر ثانيه يک سال طول می کشه! و هر وقت می خوای زمان کند بگذره، عمرت به سرعت برق و باد می گذره!
چه کسی ابله تر است؟ ابلهی که عاقلی را ستايش ميکند؟ يا عاقلی که ستايش های يک ابله را باور کرده است؟ و سوالی اساسی تر چه کسی عاقل است؟
این روزها، مردم فقط به همديگه شک می کنن! کمتر کسی پيدا ميشه که بخواد از شک به يقين برسه يا حتی با شک کردن بيانديشه! دکارت می گفت: «من می انديشم پس هستم» و پيش فرضش هم این بود که «من شک می کنم پس می انديشم» و استنتاج می کرد که «من شک می کنم پس هستم». وی معتقد بود با پيش فرض شک کردن ميشه به يک نقطه قابل اتکا و ساکن رسيد. من هم فکر ميکنم جاده يقين از شک می گذره. دکارت هميشه منو ياد خيام می اندازه.
در زندگی بايد انتظار هر اتفاقی رو در هر مکان و زمانی و از جانب هر کسی داشته باشيم. بقول گوته: «بزرگترين مشکلات در جايی نهفته است که هرگز انتظارش را نداريم.»
وقتی به تاريخ ایران نگاه ميکنم، از لشکر کشی های ایران به بابل، مصر و هند و ... تحت عنوان کشور گشايی نام برده شده! ولی لشکر کشی اسکندر، اعراب و مغول ها و .... به ایران غارت و چپاول نام گرفته! در يازده سپتامبر چهار هزار نفر کشته شدن، مسلمانان تروريست لقب گرفتن! ولی با کشته شدن يک ميليون نفر در عراق، آمريکا منجی دمکراسی نام گرفته! موشک پرانی های حماس، حملات تروريستی نام گرفته! ولی حملات بی رحمانه اسرائيل رو دفاع از شهروندان اسرائيلی می نامند! ياد جمله ای از برنارد شاو افتادم: «وقتی انسان ببری را بکشد اسمش را ورزش مرادنگی ميگذارند، ولی وقتی ببری انسانی را بدرد اسم این کار را توحش و آدمخواری می نهند، اختلاف جنايت و عدالت هم در قاموس بشر از این بهتر نيست.» شما آدم های اطرافتون رو دسته بندی می کنيد؟ معيارهای این دسته بندی چيه؟ نژاد؟ مليت؟ ثروت؟ تحصيلات؟ عقيده؟ آيا آدم ها يا سفيدن يا سياه؟ آيا واقعا سفيد و سياه مطلق وجود داره يا اینکه همه چيز خاکستریه؟ بعضی ها خاکستری روشن، بعضی ها خاکستری تيره! موريس مترلينگ آدم هارو به سه دسته تقسيم کرد: آدم هايی که شبيه مگس هستند، آدم هايی که شبيه مورچه هستند و آدم هايی که شبيه زنبور عسل هستند. «عده اي چون مگس هستند. آدمهاي عيب جو مثل مگسانند كه فقط روي عيب و كثافتها مي نشينند. آدمهاي سخت كوش و زحمت كش مثل مورچه هستندكه فقط به جمع كردن و انبار كردن مي انديشند و پردازش در كار آنها نيست. انسانهاي وارسته مثل زنبور عسل هستند كه از شهد گلهاي مختلف مي نوشند و تبديل به عسل مصفا مي كنند و خلاقيتي در كارشان هست.» ولی من زياد با این دسته بندی مترلينگ موافق نيستم! خيلی ها رو ميشناسم که در هيچکدام از این سه دسته قرار ندارند. يه جور هايی با دسته بندی آدم ها موافق نيستم، آدم ها گاهی خوبن گاهی بد، بدترين آدم ها هم نکات مثبتی در وجودشون دارن همونطور که بهترين آدم ها نکات تار و منفی در وجودشون کم نيست! از طرف ديگه، چی خوبه چی بد؟ پيدا کردن تعريف مشخصی از خوبی يا بدی کاره آسونی نيست! چه برسه تقسيم بندی آدم ها به خوب يا بد بودن.
به نظر شما به چه شهری می تونيم بگيم «شهر بزرگ»؟ شهری که وسعتش بزرگ باشه؟ شهری که جميعيتش زياد باشه؟ شهری که ساختموناش بلند باشه؟ شهری که هواش کثيف باشه؟ والت ويتمن شاعر شهير آمريکايی يک تعريف جالبی از شهر بزرگ داشت! وی معتقد بود: «شهر بزرگ جايی ست که دارای زنان و مردان بزرگ باشه، چنين جايی حتی اگه از کلبه های کوچک هم پديد اومده باشه در واقع بزرگترين شهره».
روزی نقاب هايم را به دور ريختم و بی نقاب در کوچه پسکوچه های شهر دويدم، مردم بانگ بر آوردند که این مرد ديوانه است! چنين بود که من ديوانه شدم! و از برکت این ديوانگی به آزادی و امنيت رسيدم. ديوانگيم را نمی پوشانم! چون سال هاست نقاب هايم را دور ريخته ام! می خواهم بی نقاب در ميان این خلق نقابدار بمانم، بی آنکه به فهميده شدن بيانديشم.
.پ. ن: این متن الهام گرفته از نوشته های خليل جبران هستش درونمان تاريک است ولی از تاريکی می ترسيم نگاهمان سرد است ولی سرما را دوست نداريم شايد چراغی عشقی این درون تاريک را روشن و این نگاه سرد را گرم کند
خيلی ها فکر می کنن رياضی سخته! ولی من فکر می کنم هيچی به آسونی رياضی نيست، به نظر من زندگی کردن سخته! در رياضيات پارامتر ها معلومند و مجهول ها مجهول، گاهی وقتا تعداد مجهول ها کمی زياد ميشه ولی يکی تو سر خودت می زنی يکی تو سر معادله، خلاصه معادله حل ميشه چون هرچی سر جای خودش قرار داره. ولی تو زندگی چی معلومه چی مجهول؟! کی ميدونه تعداد مجهولات چندتاست؟ چند نفر موفق شدن معادله زندگی رو حل کنن؟ در زندگی نبايد فقط منطقی فکر کنیم چون زندگی تلفيقی از احساس و منطق هستش. به تصميمی يک تصميم منطقی ميگيم که از روی عقل گرفته شده باشه و يک تصميم عقلانی محتاج دانش، اطلاعات و آگاهی کافی هستش. با این همه رمز و راز اطرافمون، آيا قادريم هميشه آگاهی و اطلاعات کافی در اختيار عقلمون بذاريم تا يک تصميم منطقی درست بگيره؟ واسه همين، گاهی وقتا، بی منطقی خودش منطقی بودنه.
تنها عده قليلی از آدم ها، روياها و آرزوهاشون بر آورده ميشه! با این حال، بيشتر آدم ها با رويا ها و آرزوهاشون زنده هستن و اونقدر که به آينده فکر می کنن به زمان حال و گذشتشون توجه ندارن! گويا فراموش کردن که امروز، فردای ديروزمون بوده! نيچه معتقد بود: «همه تصور ميكنند كه گذشته چيزي نبوده و آينده همه چيز است. و هر كس ميخواهد در اين آينده، سرآمد باشد. با اين وصف، مرگ و سكوت مرگ، تنها چيز مطمئني است كه در اين آينده، شامل همگان ميشود.» .اميد برای زندگی لازمه، ولی کافی نيست و با درک شرايط حال و واقع بينی کامل ميشه
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
ترانه ای با همين نام رو از اینجا دانلود کنيد
زندگی امروز ما، نتيجه اتفاقات ديروز و پايه گذار اتفاقات فرداست. يک ضرب المثل چينی ميگه: اگه می خواهی بدونی چه بودی؟! نگاه کن که چه هستی، و اگر می خواهی بدونی چه خواهی شد؟! نگاه کن چه می کنی.
بعضی وقتا در زندگی، زمان و مکان، سرجاشون قرار نمی گيرن! يا عقبی يا جلو! يا جايی هستی که نبايد باشی يا جايی که بايد باشی نيستی! ایتالو اسووو (Italo Svevo) يک تمثيل جالبی داره; «سوسماری در سایهی کوهی در اثر نبودِ حرارت خورشید نفسش بند آمده بود. در همان حال، قوچی بر نوک همان کوه در اثر گرمای شدید جان میداد. هر دو به مرگی فلاکتبار جان دادند در حالی که یکی به دیگری حسادت میورزید.»
من فکر می کنم، زيبايی تا حدی شخصی و سليقه ای هستش و به دليل نسبی بودنش (از نگاه مخاطبين مختلف) تعريفش سخته! امّا در زيبا بودن خيلی از چيزها اتفاق نظر وجود داره و در واقع ميشه گفت در نزد هر مخاطبی زيبا هستند. کانت معتقد بود «در دنيا هيچ چيز به زيبايی يک آسمان پر ستاره و يک وجدان آسوده نيست.» شايد این شامل مواردی باشه که اگه از دکارت هم می پرسيديم با کانت مخالف نميشد.جدای تفاوت در سليقه ها، نسبی بودن زيبايی در نزد مخاطبين، برميگرده به تفاوت در ابزار جستجوشون. شما زيبايی رو با چی جستجو می کنيد؟ با چشمهاتون؟ با گوشهاتون؟ با دلتون؟ با عقلتون؟ يا اینکه زيبايی رو تنها حاصل يک مقايسه می دونيد! به نظر شما، نگاه مادرانه يک آهو به فرزندش، زيبا تر از نگاه مادرانه يک کفتار به فرزندشه؟!
تصور زندگی بدون موسيقی، برای من غير ممکنه! شکسپير ميگه: «مردی که درونش موسيقی ندارد و نداهای دلنشين او را تحت تاثير قرار نمی دهد برای خيانت، توطئه و غارتگری مناسب می باشد و انسان قابل اعتمادی نيست.» امّا وقتی در آينه به خودم نگاه می کنم، نشانی از اعتماد نمی بينم! با این حال روی حرف شکسپير حرفی نمی زنم، چون وی هرگز نگفت هرکی از موسيقی لذت ببره قابل اعتماده!
امشب شب يلدا هستش، شبی که واسه من خيلی معنا داره، يادمه کوچيک که بودم عاشق این شب بودم، هم واسه خوراکي هاش هم واسه دور هم بودناش و از همه مهمتر تولدم! اون روز ها دور هم بوديم و از اینکه يک سال بزرگتر شدم، خوشحال بودم، مثه همه بچه هايی که دوست دارن هرچه زودتر بزرگ بشن. امّا از همه اینا فقط يه خاطره مونده! در این سال های اخير، شب يلدا تنها ياد آور تنهايی و غربت بوده و اینکه يک سال به عمری که نميشه متوقفش کرد اضافه شده! ولی امسال خيلی بهتر بود، مصادف شدن شب يلدا با تعطيلات آخر هفته که پيش در آمدی برای شروع تعطيلات زمستانی هم شده باعث شد تا تنها نباشم و دوستان به نوعی جای خالی خانواده رو پر کردن. شب خوبی بود و احساس رضايت می کنم واسه همين ، این آهنگ رو به خودم تقديم می کنم. پ. ن: خيلی وقت بود خودم رو فراموش کرده بودم.
بر خلاف خوشبختی که يک حس درونی هستش، موفقيت بيشتر وابسته به عوامل خارجيه. روزی از ويکتور هوگو پرسيدن: در ميان پول، عقل و کار کداميک برای موفقيت در زندگی ضروری ترند؟ ويکتور هوگو جواب داد: فرض کنيد بر روی يک سه چرخه سوار هستيد، کدام چرخ برای شما با اهميت تر هست؟
مشغول خوندن مطالب يک سايت خبری ایرانی بودم، که به متنی بر خوردم پر از واژه های نا آشنا که درک معانی اون برای من خيلی سخت بود! فکر ميکنم برای يک سايت خبری که مخاطبين عام داره، خيلی حياتيه تا با ساده و شيوا سخن گفتن، منظورشو به مخاطبين برسونه. همين شد که ياد يک حکايتی افتادم. آقای اسکندر دلدم در کتاب هزار دستان نقل می کنه: نادر شاه افشار پس از شكست از عثماني به ميرزا مهدي خان منشي خود گفت : از سركردگان ولايت كمك بخواه تا فورا به ياري ما بشتابند!!! او هم همان طوري كه رسم منشيان متملق و چاپلوس آن روزگار بود، در نامه اي اشاره كردكه : به اردوي كيوان شكوه چشم زخمي وارد آمده ! الي آخر ....... وقتي نامه را براي نادر خواندن، سخت عصباني شد و فرياد زد : اين حرف ها چيست ؟ بردار بنويس : فلان ...... خواهر و مادرتان را پاره كردند، هر چه ممكن است زودتر خودتان را برسانيد!!!
اگه به ادبيات کهن و زندگی نامه فيلسوفان و حکيمان گذشتمون در ایران نگاهی بندازيم، می بينيم که هرچی بار دانششون بيشتر بوده، انسان های افتاده تری بودن. دقيقا همين شرايط الان در اروپا وجود داره، صدا زدن اساتيد دانشگاه ها با القاب و سمت های دانشگاهی، برای بيشتر اساتيد، آزار دهنده هست و ترجيح می دن اونها رو با نام کوچکشون صدا کنيد! ولی در ایران، خيلی از اساتيد دانشگاه ها، پزشکان و ... تنها با القاب و سمت های شغليشون زندگی می کنن و اگه روزی این سمت ها و القاب رو از اون ها بگيری، قادر به ادامه زبدگی نيستن. شايد همين طرز فکر غلط حاکم بر جامعه ما سبب شده، شاهد مدارک جعلی و دروغين باشيم و عينکی که در گذشته نشانه سواد و روشنفکری بوده، امروز جاش رو به مدارک تحصيلی دروغين بده.
ولتر ميگه: «در قسمت نخست عمرمان، سلامتی خود را صرف به دست آوردن پول میکنیم، در قسمت آخر پول به دست آمده را خرج به دست آوردن سلامتی از کف رفته میکنیم و در فاصلهٔ این دو، پول و سلامتی خود را هدر میدهیم.» :من ميگم «آقای ولتر; در زندگی هيچ چيزی مفت و مجانی نيست، واسه همين مجبوريم گاهی وقتا از جيبمون بپردازيم گاهی وقتا از جانموم.»
برنارد شاو معتقد بود; بايد چيزهايی که دوست داريم رو بدست بياريم تا مجبور نشيم چيزهايی که داريم رو دوست بداريم. استدلال برنارد شاو درسته ولی کامل نيست! يعنی هميشه و همه جا صدق نمی کنه. من بعضی از چيزهايی که دارم رو خيلی دوست دارم، با اینکه این ها همون چيزهايی نبود که دوست داشتم داشته باشم! برنارد شاو فکر يک چيزی رو نکرده بود; بدست آوردن چيزهايی که دوست داريم زمان می بره و علايق و خواسته های انسان در طول زمان تغيير می کنه. خيلی چيزها در سال های گذشته برای من دوست داشتنی بود، ولی حالا برام اهميتی نداره، عکس این قضيه هم صدق می کنه.
امروز يک زنگ تلفن، از يک دوست قديمی، يکی از خاطرات خوش زندگيم رو دوباره برام تدايی کرد. اواخر سال 2003 بود، هر جمعه بعدظهر سالن ورزشی دانشگاه برای ساعاتی در اختيار ما بود تا يه فوتبالی بازی کنيم، بيشترمون دانشجو های خارجی بوديم، گرداورنده بچه ها در هر جمعه موجودی بود که کارلوس صداش می کرديم، کارلوس اهل شيلی بود و خودش مدعی بود که سابقه بازی در ليگ دسته اول فوتبال شيلی رو داره! ولی من و بقيه بچه ها مطمئن بودیم اون هرگز حتی فوتبال ليگ دسته اول شيلی رو تماشا هم نکرده! چون اگه تماشا کرده بود، حد اقل قوانين اوليه فوتبال رو می دونست. کارلوس 160 سانتيمتر قد داشت و با کمی ارفاق پنجاه کيلو وزن، البته موهای بلند و فرفريش رو هم تو وزنش حساب کردم. هميشه با ديدن کارلوس ياد يکی از برنامه های تلوزيونی دوران کودکيم ميفتادم; يه برنامه عروسکی که داستانش مربوط به اتفاقات درون يک مزرعه می شد، شخصيت های این داستان عبارت بودن از يک شير به نام جعفری! يه سگ به نام شفد! پاسبان گل گندم! پيازچه ها و ... نميدونم جعفری شبيه کارلوس بود يا کارلوس شبيه جعفری؟! به هر حال با ديدنش ياده جعفری مي افتادم. يه روز کارلوس اومد گفت اونهایی که برای کريسمس به کشورشون بر نمی گردن و اینجا هستن اسمشون رو بنويسن، می خوام تو يه تورنمنت فوتسال شرکت کنيم! من و چندتا ديگه از بچه ها به کارلوس گفتيم که ما هيچکداممون فوتباليست نيستيم و هيچ شانسی نداريم و آبرو حيثيتمون ميره! امّا کارلوس گفت که اینا اصلا نمي دونن فوتسال چيه؟! شک نکنيد تا فينال ميريم. وقتی ليست رو نگاه کرد، ديد 7 نفريم، گفت; خوبه! شرکت می کنيم. هفته بعد يک سری پول جمع کرد و باهاش يک سری لباس ورزشی سبز بد رنگ واسه ما خريد، اینقدر بد رنگ بود که هيچکدام حاضر نبوديم تنمون کنيم امّا چاره ای نبود. مسابقات، هفته آخر دسامبر طی سه شب بصورت فشرده بر گزار ميشد، بازی ها از ساعت هشت شب شروع می شد و تا سه شب ادامه داشت، يچيزی شبيه مسابقات ماه رمضان در ایران بود ولی فشرده تر. خلاصه روز مسابقات فرا رسيد ولی کارلوس هر کاری کرد چهار نفر بيشتر پيدا نکرد! من بودم، کارلوس، خوان از کلمبيا و سامسون از غنا. ولی برای بازی ها حداقل بايد پنج نفر ميشديم، درون لحظات کارلوس به هرکی که ميشناخت زنگ زد! ولی کسی نميومد، تا اینکه سامسون گفت من يکی رو ميتونم بيارم!!! و يه زنگ زد و بعد پنج مين گفت حلّه! بريم سالن مسابقات، آدرس دادم، خودش مياد. ما هم رفتيم، سالن نسباتا شلوغ بود، چون نزديک 40 تا تيم حضور داشتن و کمی هم تماشاچی که بيشتر از دوستان بازيکنان بودند. البته لباس های بدرنگمون و چهارتا خارجی کنارهم!!!! ما رو به راحتی از بقيه متمايز ميکرد. خلاصه این دوست سامسون اومد، بر خلاف تصور ما افريقايی نبود! يک آقای ميانسال با موهای جو گندمی و بسيار مودب، يک آرامش خاصی در چهرش بود، خودش رو نيکلاس معرفی کرد، ما از سامسون پرسيديم که نيکلاس رو ازکجا پيدا کرده؟ اونم گفت نيکلاس کشيشه و تو کليسا باهاش آشنا شده، در اون لحظه من دوست داشتم دو نفر رو از رو کره زمين بر دارم! يکی کارلوس، که بانی و باعث این ماجرا بود و يکی سامسون که يه کشيشی که هرگز فوتبال بازی نکرده رو به عنوان بازيکن به ما معرفی کرده بود. من از نيکلاس پرسيدم چطور شد قبول کردی بيای فوتبال بازی کنی؟ گفت وقتی سامسون زنگ زد، حس کردم به من نياز دارين واسه همين اومدم. ما هم تصميم گرفتيم که نيکلاس دروازه بان باشه. ما توی يه گروه 5 تيمی قرار داشتيم، شب اول بايد بازی های مقدماتی تموم ميشد، اولين بازی ما حدود ساعت 9 شروع شد، بازی اول رو چهار بر صفر باختيم، البته بازی پر حاشيه ای بود! يکی از حاشيه های بازی این بود که داور يه خانوم بود! و کارلوس مدعی بود که اون رو ميشناسه و این خانم هنرپيشه فيلم های ... هستش! وقتی بازی تموم شد، همه ما به کارلوس حمله کرديم که اون جلو چه غلطی ميکرد؟! و این چه بازیی بود! اون هم خيلی با آرامش درصدد توجيه بود و معتقد بود که تکنيکی و ظريف بازی ميکنه و از اونجای که اون ها فوتسال رو نمی فهمن قدرتی بازی می کردن و همين باعث باخت ما شده! همون موقع بود که کارلوس از بين وسايلش سه تا باکس آبجو بيرون آورد، ما با تعجب گفتيم اینارو چرا اینجا آوردی ! گفت این بقيه پولی بود که برای لباس ها داده بودين، همون موقع بود، فهميديم چرا این لباس های مزخرف رو خريده بود! نيکلاس گفت با ماشين اومده و بايد رانندگی کنه، ولی ما چهار نفر شروع کرديم به خوردن. ساعت ده و نيم شد و بازی دوم ما شروع شد! نمی دونم اثر آبجو ها بود يا دعاهای نيکلاس؟! خوان طی يک حرکت انتحاری دقيقه يک بازی گل زد! البته در طول بيست دقيقه بازی، اون ها مارو به توپ بستن و هر کاری می خواستن کردن ولی بازی يک يک مساوی تموم شد، بعد بازی کسی ديگه هيچی نگفت و مستقيم رفتيم سراغ آبجو ها. ازين به بعدش من ديگه چيزی يادم نمياد! و حتی نميدونم چطور برگشتم خونه! ولی نيکلاس بعد ها برامون تعريف کرد که بازی های سوم و چهارم رو هم باختيم. پ ن: امروز بعد دو سال کارلوس برام زنگ زد و گفت برزيل هستش و در يک شرکت مخابراتی کار می کنه.
در يکی از پست های قبليم زندگی رو امتحان معنی کردم، ولی خب يه فرق هايی بين زندگی و امتحان هست، هيچ کسی با ميل خودش به زندگی پا نميزاره، اصلا قبل از به دنيا اومدن، کسی از ما سوال نمی کنه که مايليم تو این امتحان شرکت کنيم يا نه؟! چرا دارم چرت و پرت می گم! تو هيچکدام از امتحانام خودم با ميل خودم ننشستم، اصلا منو بزور فرستادن مدرسه! ولی الان نشستم دارم يکی از پنج تا سوال امتحان پايان ترم رو برای کسان ديگری که نميدونم با ميل خودش دارن درس می خونن يا مجبور به درس خوندن هستند طرح می کنم. چون حاصل آدمي در اين دير دو در می دونم پستم نا اميد کننده بود، ولی بعضی وقتا اميدواریم کمی سخته، پيشنهاد می کنم مثل من این آهنگ رو گوش کنيد، يجورهايی اميد رو به يک آدم ناميد برمی گردونه.
مدتی پيش جايی خونده بودم، يونسکو به پاس خدمات شيخ بهايی به علم نجوم، سال 2009 رو سال نجوم و شيخ بهايی نام گذاری کرده. این بهانه ای شد تا يادی از این فيلسوف و رياضيدان بزرگ داشته باشم، البته شيخ بهايی همونقدر که فيلسوف و منجمی توانا بود، شاعر و عارف بزرگی هم بود. به عقيده من، شعر تمنّای وصال، يکی از شاهکار های اون بزرگوار بوده: تا کی به تمنای وصال تو یگانه
نيکلای برديايف در اوايل قرن بيستم معتقد بود; فلسفه بی دفاع ترين بخش از فرهنگه و همواره آماج حملاتی چه از جانب عام چه خاص قرار گرفته و فيلسوفان هميشه مظلوم واقع می شدند ومی شوند، از سقراط و دکارت گرفته تا اسپينوزا و ... کاملا حق با برديايف بود. اگه امروز برديايف زنده بود عقايدش همچنان مورد حمله قرار ميگرفت، ولی نه از بعد فلسفی بلکه از بعد دينی! چون اون يک فيلسوف مذهبی بود و افکارش تحت تاثير داستايفسکی و بيومه. این روز ها دقيقا همون بلايی که در صده های گذشته بروی فلسفه اومد، داره بر سر دين مياد، حال بايد ديد که دين هم ميتونه از این حمام فولاد جان سالم بدر ببره يا نه؟! ولی سواستفاده هايی که به نام دين در طول تاريخ شده گذر دين از این مرحله رو خيلی سخت کرده. پ.ن: من به گذر دين از این مرحله اميدوارم و هنوز به اعتقاداتم ایمان دارم.
نميدونم چرا سراغم نمياد؟ فکر کنم فهميده که عاشقشم! واسه همين با ناز و کرشمه می خواد دلبری کنه. امّا جايی رو نداره بره، بيرونم هوا حسابی سرده، می دونم برمی گرده، اگرم نيومد بزور ميارمش! پس قرص خواب به چه دردی می خوره؟!
خيلی ها معتقدند که ترس کودکان از موجودات خيالی يا ترس از تاريکی، از فقدان آگاهی و دانش ناشی ميشه و در پايان به این نتيجه می رسند که دليل اصلی ترس، بی دانشي و عدم آگاهی نسبت به محيط اطراف می باشه و با حصول دانش، ترس مرتفع ميشه. ولی من با این طرز فکر موافق نيستم، به نظر من، نميشه گفت ترس بده يا خوبه و نميشه قضاوت مطلقی در موردش داشت، در خيلی از موارد حق با اوناست و ترس ناشی از نا آگاهی هستش، امّا در همه موارد این اصل يا بهتر بگم تئوری صدق نمی کنه. در مواردی دانش و آگاهی خود سبب ترس ميشه، به عنوان مثال هيچ آدم عاقلی با دستان خيس يک سيم لخت برق رو لمس نمی کنه چون دانشش باعث ميشه اون فرد از عواقب کارش بترسه! يا هيچ آدم عاقلی با دستان خالی به استقبال يک کرگدن وحشی نميره و از رويارويی با اون حيوان می ترسه! از این گونه مثال ها زياده. يک نکته این وسط وجود داره که شايد مورد توجه قرار نگيره، و اون اینه که; هر فردی که بترسه ترسو نيست، بلکه فردی که ترسش از روی فقدان آگاهی و دانش باشه ترسو نام می گيره.
مقاله ای رو در يک از مجلات اتومبيل خوندم که خيلی برام جالب بود. کمپانی BMW در اروپا برای تمامی کارمندان و کارگرانش که در نمايندگی ها مشغول کارند و به نوعی با ارباب رجوع سر و کار دارند، کلاس های فرهنگی گذاشته. مديران این شرکت خودرو سازی معتقدند اکثريت افرادی که از ماشين BMW استفاده می کنند، چه از نظر حقيقی و چه از نظر حقوقی، افراد متشخصی هستند، بنابرين طرز برخورد کارمندان و تعميرکاران این شرکت با مراجعين خيلی مهمه. در تمام طول خوندن این مقاله به ادارات و بانک ها در ایران و نوع برخوردشون با مراجعين فکر می کردم، حالا مکانيکی ها و تعميرگاه ها پيشکش.
روزی يک آقای متفکری دو تا از دوستاشو به خونه دعوت می کنه و از اون ها می پرسه که آيا آدم های با کلاسی هستن؟ اولی ميگه; از يک خانواده اصيل با شجره نامه ای طويل اومده، ارث قابل توجه ای از اجدادش به او رسيده و زندگی مرفه ای داره، يک آپارتمان شيک، ويلای تابستانی و يک ماشين لوکس زيره پاشه، سالی دوبار سفر های خارجی داره و از اسکی در زمستان و موج سواری در تابستان لذت می بره، ورزش های مورد علاقش گلف و تنيس هستش، هفته ای چند بار با دوستانش به رستوران های شيک ميره و از کافی شاپ نشستن و اسپرسو نوشيدن لذت می بره، داشت به حرفاش ادامه می داد که آقای متفکر گفت; کافيه و از نفر دوم خواست تا ادامه بده. نفر دوم دوم اینطور ادمه داد; از يک خانواده متوسط ولی آبرومند اومده، ساکن يک آپارتمان استيجاری هست و ماشينی داره که مشکلاتش رو حل ميکنه و اونو به مقصد می رسونه، از تحصيلات نسبتا بالایی برخورداره و اهل مطالعه هستش، به فلسفه و سياست علاقمنده و بيشتر مطالعاتش در این زمينه هستش، آداب گفتمان و بحث کردن رو ميدونه و به مخاطبينش احترام می ذاره ولی هرجايی بحث نمی کنه و بيشتر يک شنونده خوبه، به حريم خصوصی افراد وحقوق فردی و اجتماعی اطرافيانش احترام ميذاره، به رستوران های لوکس نميره ولی آداب غذا خوردن رو ميدونه و با آرامش و متانت غذا می خوره، به برابری های جنسی و قومی معتقده و هرگز به کسی از بالا نگاه نمی کنه، اینجا بود که آقای متفکر گفت; کافيه و به نتيجه ای که ميخواستم دست يافتم. حالا به نظر شما کی با کلاسه؟ پ. ن: این نوشته من الهام گرفته از نوشته های برتولت برشت (Bertolt Brecht) نويسنده شهير آلمانی هستش.
وقتی قدم به يک کشور بيگانه می ذاريم، انتظار داريم با چشمی برابر با بقيه شهروندان به ما نگاه کنند و از هرگونه تحقير و تبعيضات نژادی و قومی بيزاريم. با این وجود در کشور خودمون، در خيلی از موارد روستايان و شهرستاني ها عنصر پست تر تلقی شدند و پايتخت نشينان به عناصر برتر معروف شده اند. کم نيستند آدم های حقيری که معيار شعور آدم ها رو در شهری بودن يا روستايی بودن، در پايتخت نشين بودن يا شهرستانی بودن می پندارند، که البته دوگانگی دولت در نحوه سرمايه گذاری و ارائه خدمات، در القای این نوع طرز تفکر بی تاثیر نبوده. بماند که این نوع سياست و طرز فکر باعث چه تبعات شومی چون مهاجرت های بیرويه به پايتخت، خالی شدن منطقه ای و تراکم بيش از اندازه منطقه ديگر و هزار يک پيامد ديگر شده. به قول فريدون مشيری; درين شهر زشت ما فکر کوته و ديواره بلندست. پ. ن: در يکی از وبلاگ های پر مخاطب خونده بودم که افرادی که در خارج از کشور بزرگ شدن آدم های سطحی و ساده انگاريند و تنها دغدغه اونها پرداخت وام های بانکی هستش. و در بخش نظرات همون مطلب خوندم که: روستائيان ایران آدم های خرفتی هستند! که البته این نظر، کم طرفدار هم نبود! ولی زندگی در خارج از ایران در رشد فکری من يکی خيلی موثر بوده، حداقل باعث شده در قضاوتم نسبت به آدم ها محتاطتر باشم و بدون دانش و فکر سخنی رو به زبان نيارم.
خاک به چشمانم رفت در حين گرد روبی خاطرات غبار گرفته ام
اميد: دلخوش به اتفاقی که شايد هرگز رخ نده زندگی: امتحان مرگ: وقت تموم شد ورقه ها بالا خواب: نيروانا فلسفه: سوال بی جواب دين: جواب بی سوال ديوانه: آزاد، رها عاقل: ديوانه محبوس، زندانی گوسفند: شهروند نمونه شهردار: چوپان سکولاريسم: عينک روشنفکر: هرکی که عينک بزنه عينک: پرده، هر آنچه مانع ديد شود انقلاب: سنگ سيزيف دموکراسی: دروغ قرن خاطره: ليسيدن پوست شکلاتی که زمانی توش شکلات بوده (واژه نامه پناهی) دوست داشتن: انتهای تعقل عشق: ابتدای جنون بيکار: هرکی که چرنديات منو بخونه
خيلی دوست داشتم بدونم که ابراهيم هنگام قربانی کردن اسماعيل به چه چيز فکر ميکرد؟ آيا خودخواهانه به بهشت برينی فکر ميکرد که برای بدست آوردنش مجبور به اطاعت فرمان الهی و گذشتن از خون فرزندش شده بود؟ يا با ازخودگذشتگی عاشقانه پاره تنش (اسماعيل) رو به معشوقش هديه می داد و يقين داشت که خير و شر رو معشوق تعيين ميکنه؟ آيا ایمانی که بر روی خودخواهی و چشم داشت به پاداش های بهشتی استوار باشه هرگز به يقين مبدل ميشه؟! از درک ابراهيم عاجزم، چون با يقين ابراهيم فرسنگ ها فاصله دارم و تا زمانی که يقين حاصل نشه، این پرسشها در فکرم پرسه می زنن.
« باید حماقت ریشهکن شه، چون هر چیزی را هم که با آن روبرو بشه احمق می کنه» معلوم بود این جمله از من نيست؟! خب مهم نيست که قبول کنيد این جمله از منه يا يکی ديگه، مهم اینه که قبول کنيد نويسنده این جمله راست ميگه، هرچند که خيلی آرمانگرايانه حرف زده.
کرکس هيچوقت پرنده محبوبی نبوده، در حالی که بر خلاف ظاهرش اینقدر مهربان هست که حيوانی رو با منقار و چنگالش از پای در نياره! صبر می کنه تا خودش بميره و بعد برای بقا از اون تغذیه کنه. امّا بعضی آدم ها برای تفريح حيوانات رو شکار می کنن! هميشه هم محبوب بودن خوب نيست! لا اقل در مورد کرکس محبوب نبودنش ضامن آزاديش بوده، آخه دوست داشتن ما آدم ها هم خيری درش نيست، واسه همينه که کرکس ها از قناری ها خوشبخت تر هستن.
جايی خونده بودم وقتی خرها عاشق هم ميشن واسه هم جفتک ميندازن، يا به عبارت ديگه عشقبازی خر ها در جفتک اندازیشون خلاصه می شه. اگه این موضوع صحت داشته باشه، که البته پر بيراه هم نيست! ميشه چندتا نتيجه اخلاقی گرفت:
من هنوز در تعريف دو بعدی زندگی مونده ام چه برسه که بخوام به بعد سوم و چهارم فکر کنم. من در ديدن خطوط ساده زندگی مشکل دارم چه برسه تصوّر جهان خميده متقارن و احيانا نا متقارن! این اصول ناشناخته هاوکينگ چيه که نميذاره به کودکی برگردم! ای کاش پارادوکس های زندگی به سادگی پارادوکس های زنون بود. مثلا می خوای بگی خيلی حاليته!!! حالا اینا که گفتی يعنی چی؟ اینا تلفيقی از يک ذهن پريشان، يک آرزوی محال و کمی فيزيک کوانتم بود. ميميری اگه مثه آدم حرفتو بزنی؟! ميخوام برگردم به کودکی، منو می بری؟ برو بابا ديوانه!!!
من ديگه تحملشو ندارم، ديگه رو من حساب نکن - آخه چرا؟ - تو هنوزم به اون فکر می کنی - نه اینطور نيست! چرا همچين فکری می کنی؟ - چون بعضی شبها تا صبح خيسم ميکنی - اون دليلش يه چيز ديگست!!! بايد تو غربت بمونی تا حرفمو بفهمی - من ديگه طاقت فشار های تورو ندارم - خب قول ميدم ديگه فشارت ندم - نه!!! همچی تموم شده، بهتر به فکر يه بالش ديگه باشی - باشه بابا، نميخواد تو ديگه واسه ما کلاس بذاری، امروز يه بالش نو می خرم -
ميگن حق دادنی نيست و گرفتنيه این عين واقعيته شک نکنيد! واسه همينه هميشه حق با گردن کلفت هاست
ایران که بودم يک سری چراغ های سه رنگ کنار چهارراهها و خطوط عابر پياده بود که گمان من این بوده که کاربردش برای زيبايی شهر و خيابون ها هستش هميشه فکر می کردم در اروپا که شهرها تميز تر و زيباترن این چراغ ها بايد يچيزی مثل چراغ های ديسکو هاشون باشه امّا وقتی اومدم اینجا ديدم که چراغ های اینجا هم مثله چراغ های ایرانه، تنها فرقش اینه که مردم بيشتر بهش نگاه می کنن روزی دلمو به دريا زدم و از يکی همين چشم آبی ها پرسيدم که; چرا اینجا آدم ها به این چراغ نگاه می کنن؟ پرسيد; مگه شما ازينا تو کشورتون ندارين؟ گفتم چرا داريم گفت اونجا واسه چی استفاده می کنن؟ گفتم در جهت زيبا سازی شهر گفت اینجا يه مصرف ديگه هم داره گفتم چی؟ گفت وقتی سبزه مردم بومی همين کشور از خيابان رد ميشن، وقتی زرده يک سری خارجی ها و وقتی قرمزه يک سری خارجی های ديگه که ایران رو هم شامل ميشه ازش تشکر کردم و ازينکه يه چيز جديد ياد گرفتم بسيار خوشحال بودم دفعه بعد که خواستم از خيابون رد بشم، منتظر نوبت خودم شدم تا چراغ قرمز بشه وقتی چراغ قرمز شد، به وسط خيابون اومدم، ناگهان پليسی که اونجا بود سوت کشيد و داد زد آقاااا مگه نمی بينی چراغ قرمزه! گفتم من ایرانيم گفت برو برو برو
ای کاش زندگی هم مثه رياضی بود معلوم ها، معلوم بود مجهول ها، مجهول ... بگذريم بهتره چايم رو بخورم پيش از اینکه مثه زندگيم سرد بشه
آدم زرنگی نيستم! چون هميشه تو صف وا ميستم و پا از نوبت خودم فراتر نمی ذارم آدم بی کلاسی هم هستم چون قهوه دوست ندارم و از کافی شاپ نشستن لذت نمی برم، من چايی خودمو ميخوام! منورالفکرهم نيستم، چون به اون که اون بالاست اعتقاد دارم و خودمو مسلمان ميدونم. حالا بماند که کانت و اسپينوزا هم جايی برای معنويات گذاشتند! و راسل با اون منطق محضش هميشه يه شانس برای تفکر مخالف قائل بود! و از همه بد تر! يک لکه ننگه ديگه! يک بچه شهرستانی!
دوباره حس غريبی دارم کاريش هم نميشه کرد ياد گرفتم که این جزئی از غربته و بايد باهاش کنار اومد تارم کجاست؟ حيف که دير وقته! حتی واسه دلتنگيم ديره این آهنگ رو امتحان می کنم شايد تاثير بذاره . نه!!! بد هم نبود! .
|