حتی کسانی که در انزوا زندگی ميکنند، گهگاه می خواهند خودشان را به کسی بچسبانند. هر کسی بر حسب روزمرگی هايش، آب و هوا، کار و بارش; ناگهان دلش می خواهد بازوئی ببيند تا به آن بياويزد، ما نمی توانيم بدون پنجره ای رو به خيابان ديری بپاييم.
پ ن: بر گرفته از داستان «پنجره رو به خيابان» اثر فرانتس کافکا
+
تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:12 AM نويسنده بيقرار
|
فهميدن هم يجور رنجه، ولی نمی دونم رنجور بودن فضيلته يا نه! بقول نيچه:
« فرد فرهيخته از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن، چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. »