|
|
|
|
در جامعه ليبرال كاملاً استقرار يافته ايالات متحده، آزادى بيان و تأليف حتى به تندروترين دشمنان جامعه اعطا مى شود، مشروط به اينكه آنان از كلمه به عمل و از گفتار به كردار عبور نكنند.
ميتوان برای اين شيوه از تسامح و آزادى فريبكارانه و اغفال كننده نام "تسامح سركوبگر" را انتخاب نمود.
در حقيقت، روش تسامح سركوبگر چيزی جز سرگرمی هاي فكری و لفاظی هاي آكادميك را در مخالفت با سرمايه داری مدرن و تكنوكراسی خُرد كننده برنمي تابد. اگر روزی كسی قدم در اجرايی كردن تئوری های ضد سرمايه داری و عدالت محورانه بردارد، هيچگونه تسامحی با او نخواهد شد چراكه امنيت سياسی و اقتصادی شبكه های فساد رسوب كرده در جامعه را برهم خواهد زد.
برگرفته از کتاب «تحمل سرکوبگر» نوشته هربرت مارکوزه.
پ ن۱: هربرت مارکوزه انديشمند و فيلسوف آلمانی; از معدود منتقدينی بود که هم از نظام کمونيستی و هم از نظام سرمايه داری بشدّت انتقاد می کرد، از وی به عنوان پدر سوسياليسم نوين ياد ميشه. پ ن۲: در کشور ايالت متحده که سنگ دموکراسی برای خاورميانه به سينه می زنه و خودش رو پرچمدار آزادی ميدونه! احزاب چپ و سوسياليستی اجازه فعاليت گسترده ندارند!
در زندگی هميشه با امّا و اگر هايی درگيريم که به آينده گذشته يا به آينده آينده ما مرتبط هستش.
«اگه این اینطوری شده بود، الان به شرايطی که ميخواستم رسيده بودم.» (آينده گذشته)
«اگه اینطوری بشه، ميتونم به شرايطی که می خوام برسم.» (آينده آينده)
امّا همه اینا حدس و گمانی بيش نيست! شايد بشه آينده گذشته رو تجزيه و تحليل کرد، ولی پيشبينی آينده آينده خيلی پيچيده تره.
برتراند راسل معتقد بود; آينده با گذشته همانندی نداره و تجربه به تنهايی نمی تونه ابزاری برای پيشبينی آينده باشه، چون در پيشبينی ها به دلايلی تکيه می کنيم که بر پايه آينده گذشته استوار هستند نه آينده آينده.
اگه به صحبت های عاميانه ما ایرانی ها دقت کنيد، می بينين که يک جمله خبری يا پرسشی يا .... بدون چندتا فحش آبدار، ناقصه و کامل نميشه.
از بچه هفت ساله تا پير مرد هفتادساله به نوعی جملات خودشون رو با این فحش ها مزين می کنن،
حالا این که سر منشا این ادبيات چی هست؟! خودش بحث مفصليه که از سواد من خارجه، فقط می دونم; فحاشی کم هزينه ترين راه برای عقده گشائی هستش.
مرحوم صادق هدايت ديدگاه جالبی در باب این مساله داشت:
« فحش یکی از اصول ايجاد تعادل در آدميزاد است، اگر فحش وجود نداشته باشد، بله، آدمی دق میکند. از تعداد و نوع فحش هر زبانی میشود از اوضاع مردمی که در يک ناحيه زندگی میکنند، سر درآورد و رابطهی بينشان را کشف کرد. زبان فارسی اگر هيچ نداشته باشد "فحش آبدار" زياد دارد. ما که سر اين ثروت عظيم نشسته ايم چرا ولخرجی نکنيم؟ »
دنیا : آنچه که هیچ آفریده در وی نیاساید
متفکر: تنها
عاقل : آن که به دنیا واهل آن نپردازد
واعظ : آنکه بگوید و نکند شیخ : ابلیس
فلاکت : نتیجه علم
اون وقتا که جوان بودم و حقيقت داشتم
يکی چه غمگيمن رهايم کرد
قلب نازکم را به دو نيم کرد
و این خيلی بد بود
عشق برای آدم های بدشانسه
چيزی مثه نفرين
روزگاری هم دلی بود
که به دست من شکسته شد
و گمان کنم این خيلی بدتر بود
پ ن۱ : شعر فوق از «دوروتی پارکر» شاعر و نويسنده امريکايی هست، وی تحت عنوان سناريو نويس در دهه سی در فيلمی با عنوان «ستاره ای متولد ميشود» برنده جايزه اسکار شد.
پ ن۲ : اگه ترجمه من شيوا نيست، ببخشيد.
شايد بشه يک شبه پولدار شد. مثه خيلی ها که هر شب، تو ایران پولدار ميشن! راهش هم فرقی نمی کنه; دلّالی، کلاهبرداری، ارث، شانس و ...
ولی خيلی چيز های ديگه تو دنيا وجود داره که به این آسونيا بدست نمياد و با پول هم نميشه خريدش.
ميشه آدم هارو اونطور که دوست داريم ببينيم، ولی به قيمت ساده لوحی.
ميشه آدم ها رو اونطور که واقعاً هستن ببينيم، ولی به قيمت بی اعتمادی.
ميشه چشم ها رو بست و هيچکسی رو نديد، ولی به قيمت تنهايی.
يک کلام، هر چيزی تو این دنيا قيمتی داره و هيچ چيز مفت و مجانی وجود نداره. آدم موفق، آدمی هستش که برای بدست آوردن هر چيزی، قيمتی بيش از ارزشش پرداخت نکنه.
بيشتر وقتا، آدم هايی که احساس زرنگ بودن می کنن! برای بدست آودن چيز های کوچکی، شرف و آبرو شون رو پرداخت می کنن و کسی که همچين قيمتی پرداخت می کنه، نه ميشه اسمشو آدم گذاشت، نه زرنگ.
تعابير مختلفی از عدالت وجود داره، ولی کلّا ميشه این تعابير رو به دو دسته واقعگرايانه و آرمانگرايانه تقسيم کرد. برگسون يکی از فيلسوفانی بود که با ديد آرمانگرايانه به مفهوم عدالت نگاه می کرد، وی معتقد بود; عدالت يعنی احقاق حقوق و برقراری تعادل و ثبات اجتماعی، يا به بيان ساده تر، حمايت از فرد ضعيف در برابر فرد قوی.
امّا ديد واقعگرايانه درست در نقطه مقابل ديد آرمانگرايانه قرار داره، افلاطون در رساله جمهوريت ميگه:
«حق در قدرت است و عدالت در نفع قویتر.»
وقتی به اطرافم نگاه می کنم، می بينم افلاطون راست ميگه! ولی ای کاش برگسون درست می گفت.
پست مرتبط: تعريف عدالت از ديد ارسطو
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو
خرقه زهد و جام می، گر چه نه درخور همند
این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
پ ن: این شعر حافظ رو می تونيد در قالب ترانه ای زيبا با صدای خانم دريا دادور از اینجا دانلود کنيد.
سقراط در رساله مهمانی (Symposium) از قول خانمی بنام ديوتيما نقل می کنه:
«كسى كه اعتقاد درستى داشته باشد ولى نتواند علل و دلايل درستى آن را بيان كند اين حالت نه دانائى است و نه نادانى. دانائى نيست زيرا شناسائى بى وقوف به علل امكانپذير نيست، نادانى هم نيست چون كسى كه حقيقت را دريافته است نمىتوان او را نادان شمرد، پس اعتقاد درست مرحلهاى است ميان دانائى و نادانى.»
من فکر کنم اگه کسی قادر باشه علل و دلايل درستی اعتقادشو بيان کنه، اون موقع اعتقادش رو بايد ایمان ناميد و هر کسی بتونه، هر گونه شک و شبهه رو از ایمانش بزدايه، ایمانش رو بايد يقين ناميد.
ما چه اندازه به افکار و گفتار و رفتارمون ایمان داريم؟ حالا يقين پيشکش!
هر وقت به اطرافم، مخصوصا هموطنام نگاه می کنم، می بينم هر کسی کمتر نياز مالی داره و مرفه تر زندگی می کنه بيشتر دنبال مادياته و ارزشها رو در دارايی های مادی می بينه، در حالی که از لحاظ منطقی، وقتی نياز کمتر باشه تقاضا هم بايد کمتر باشه! ولی اینجا دو تا پارامتر ديگه هم وجود داره که پارامتر نياز رو کمرنگ ميکنه، يکی حرص و ديگری ارضا.
من خدمتگزار روح خويش بودم
روحی كه ميان خواب و بيداری تلف كردم
آنچه كه خنده دار نيست مرا خنداند وآنچه كه گريه آور نيست مرا به گريه واداشت زمان را ارج ننهادم تا اينكه همچون شن از ميان انگشتانم لغزيد خسته ام
ورنج در قلب من است تاريكی در چشمهای من است در شنوايی ام در اين سالهای پياپی پ ن: متن فوق ترجمه بخشی از يکی از اشعار بسام حجار شاعر لبنانی هستش .
|