|
|
|
|
ختم شدم همچو سال
ولی خسته برای آغاز
خسته از این همه تکرار
بگذار تا بخوابم
ميزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ
این بود زندگی؟!
پ ن: این شعر رو با صدای خود حسين پناهی از اینجا بشنويد. جملگی در حکم سه پروانه ایم
در جهان عاشقان افسانه ایم
اولی خود را به شمع نزديک کرد، گفت; هان من يافتم معنای عشق
دومی نزديک شعله بال زد، گفت; هان من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فکند، آری آری این بود معنای عشق
پ ن: متن بالا بخشی از موسيقی متن فيلم بابا عزيز هستش که با صدای سالارعقيلی اجرا شد، این ترانه رو می تونيد از اینجا دانلود کنيد.
اینکه چه چيز هايی در زندگی ضروری هستند و چه چيز هايی غير ضروری، و این چيز های غير ضروری چقدر از وقت و آمال و آروزهای ما رو اشغال کردن، جای تفکر و تعمق داره.
اپيکور (Epicurus) در قرن سوم پيش از ميلاد معتقد بود; اهميت اميال با ارضای اميال رابطه عکس داره، يعنی هر ميلی که ساده تر و راحت تر ارضا بشه از اهميت بيشتری برخورداره، بر این اساس اميال انسانی رو به سه دسته تقسيم کرد:
اميال ضروری; که شامل ميل انسان به غذا و سر پناه و ... بود. این دسته اميال برای ادامه حيات ضروري بودن و به سادگی هم ارضا می شن و حذف آنها غير ممکن هستش.
اميال غير ضروری; مثل ميل به غذای لذيذتر، سرپناه گران قيمت و ... که اگه بدون تلاش خاصی برآورده شن اشکالی نداره، ولی اگه برای ارضا شدنشون نياز به وقت و تلاش مضاعف باشه بايد حذف بشن.
اميال پوچ; که شامل ميل به قدرت و ثروت و شهرت و ... می باشه و ارضای این اميال بسيار سخت هست و حد طبيعی نداره، ایپکور معتقد بود این اميال رو بايد حذف کرد.
ولی امروزه هدف اصلی از پيشرفت های صنعتی و تکنولوژی، ارضای اميال غير ضروری (از نگاه اپيکور) هستش، اینکه چی درسته چه غلط؟ يا چی ضروريه چه غير ضروری؟ من نمی دونم! ولی فکر می کنم نه ميشه با تفکرات اپيکور زندگی کرد و نه اینکه با اهميت بيش از اندازه به غير ضروريات از مسير و هدف زندگی منحرف شيم.
آنا يازده ساله بود که اولين شعرشو گفت. وقتی علاقش به شعر رو با پدرش درميان گذاشت، پدرش تصور کرد که آنا شاعر بدی خواهد شد! به وی اخطار کرد که بين نام خانوادگی و شعر يکی رو انتخاب کنه تا نام خانوادگي خدشه دار و خراب نشه! آنا هم شعر رو برگزيد و بهجای استفاده از نام خانوادگی پدرش از نام جد مادریاش آخماتووا استفاده کرد و ناماش از آن پس شد آنا آخماتووا. از نظر فنی آخماتووا مانند سایر شاعران همعصرش در حال شکستن وزنهای عروضی در شعر بود. اما او در حاشیه آنچه قانون و قاعدهٔ مجاز شمرده میشد کار میکرد. او حتا روشی را برقرار کرد که معمولاً به عنوان «روش آخماتووا» پذیرفته شده است. او به فراتر بردن حد و مرزهای قافیه نیز کمک زیادی کرد. آنچه را قبلا قافیهٔ آزمایشی مینامیدند او تثبیت کرد. درک ظرایف موسیقیایی شعر آخماتووا فقط با دانستن زبان روسی و شنیدن آن امکانپذیر است و ترجمهٔ آن به زبانهای دیگر بسیار دشوار و شاید محال باشد. در پاییز ۱۹۶۵ دچار حمله قلبی شد و دیگر هرگز سلامت خود را بهطور کامل بهدست نیاورد و در ۵ مارس ۱۹۶۶ در بیمارستان دٌمو ددوو در حوالی مسکو درگذشت. چند روز بعد جنازه او را با هواپیما به لنینگراد بردند. سرانجام در ۱۰ مارس تابوت او با همراهی مردم و فرزندش لف گومیلیوف و برودسکی (بعدها در ۱۹۸۷ برنده جایزهٔ نوبل ادبیات شد.) در گورستان کوماروو در لنینگراد به خاک سپرده شد. او پس از مرگ بزرگترین شاعر زن روسیه نامیده شد.
بدان که اوّل چيزی که حق بيافريد گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد و این گوهر را سه صفت بخشيد:
يکی شناخت حق، يکی شناخت خود و يکی شناخت آن که نبود پس ببود.
از آن صفت که به شناخت حق تعلّق داشت حسن پديد آمد که آن را نيکويی خوانند.
از آن صفت که به شناخت خود تعلّق داشت عشق پديد آمد که آن را مهر خوانند.
از آن صفت که به شناخت آن که نبود پس ببود تعلّق داشت حزن پديد آمد که آن را اندوه خوانند.
پ ن: این نوشته از صفحه ۵۷ کتاب قصه های شيخ اشراق اثر شهاب الدين سهروردی با ويرايش جعفر مدرّس صادقی بر گرفته شده. بعضی وقتا آزادی تبديل به تراژدی ميشه، يعنی گاهی فاصلش با آنارشی يک تار موست، گاهی با محدود کردنش زير سايه استبداد و ديکتاتوری محو ميشه. آيزيا برلين (فيلسوف معاصر روسی- انگليسی ۱۹۹۷ - ۱۹۰۹) معتقد بود، دو نوع آزادی داريم; آزادی منفی و آزادی مثبت. آزادي منفي به معناي آزاد بودن از قيودي ست كه توسط ديگران بر شخص تحميل مي شه. آزادي مثبت به معناي آزادي براي دستيابي به خواست ها و علايقي ست كه شخص بدان ها تمايل داره. برلين استدلال مي كنه در حالي كه آزادي منفي ارزشمند و ضروري ست، آزادي مثبت مي تونه به استبداد و اعمال محدوديت بر آزادي افراد از سوي كساني منجر شه كه مي پنداره حقيقت مطلق و ارزش هاي متعالي تنها در اختيار آنان ست و تنها آنان شايستگي داوري در خصوص اين امور را دارن.
با خوندن این رباعی خيام : من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
ياد جمله ای از دکتر علی شريعتی در کتاب هبوط افتادم: خدا آدم های ذلیل و طماع و ترسو و چاپلوس را دوست ندارد، خدا دوست دار آشناست، عارف عاشق می خواهد، نه مشتری بهشت.
بيشتر قضاوت های ما در زندگی، بر اساس منافع شخصيمون هستش و این منافع، نقش معيار سنجش رو در اکثر جوانب زندگی بازی می کنن، واسه همينه که خوبی و بدی نسبی ميشه، چون منافع افراد مختلف متفاوته. اسپينوزا در کتاب اخلاق ميگه: «نفس خواهان خوبی و گریزان از بدی نیست؛ بلکه برعکس است؛ هرچه نفس می خواهد، خوب شمرده می شود و هرچه نفس از آن گریزان است بد خوانده می شود. امّا اینکه چه چيز به سود ما و چه چيز به ضرر ماست، خودش يک بحث طولاني ست. چون آدم ها با توجه به نگرش های متفاوتی که به زندگی دارن، تصويرشون از سعادت و بدبختی يا سود و زيان در زندگی متفاوته.
از درک بعضی ضرب المثل های فارسی عاجزم، شايد هم ضرب المثل های خوبی باشن و در مواقعی کاربرد داشته باشن! ولی از نظر من چرند هستن، دو تا از این دست ضرب المثل ها رو اینجا گفته بودم. و این هم سوميش: «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو»
مدتی پيش يکی از دوستانم از يک سفر تفريحی از چين برگشته بود، هم تمجيد می کرد هم انتقاد، زياد هم بی انصاف نبود. يکی از انتقاد هايی که می کرد، این بود که چينی ها فرهنگ استفاده از وسايل نقليه عمومی رو ندارند، وقتی اتوبوس مياد، مردم برای سوار شدن هيچ احترامی به حقوق همديگه نمی ذارن و شروع می کنن به تنه زدن و فشار آوردن تا وارد اتوبوس بشن. بعد اون هارو با شرايط مترو و اتوبوس در اروپا مقايسه کرد، که مردم چطور با احترام و منظم از وسايل حمل و نقل عمومی استفاده ميکنن. من فقط گوش کردم و می دونستم که ایران وضيعت بهتری از چين نداره! این خاطره رو فراموش نکرده بودم تا اینکه يک روز صبح که از طريق مترو راهی دانشگاه بودم، يک نقص فنی در خطوط مترو رخ داد. معمولا بين ساعات هفت تا هشت صبح، هر پنج دقيقه واگن ها ميان، ولی اون روز بعد چهل و پنج دقيقه خبری از واگن ها نبود! من هرگز این همه مسافر رو با هم در يک ایستگاه نديده بودم، همه نگران کارشون بودن که دير نرسن. خلاصه بعد يک ساعت مترو شروع به کار کرد و واگن ها اومدن، چشمتون روز بد نبينه! همين آقايان و خانوم های متمدن و محترم ،چنان به تک و پهلوی هم ضربه می زدن که نگو و نپرس! هرکی سعی می کرد يجور خودشو بندازه تو واگن! ياد ایران خودمون و تعريف هايی که دوستم از چين کرده بود افتادم و فهميدم; ایرانی ها، چينی ها و اروپايی ها همشون همين موجودات دو پا هستن که فرقی با هم ندارند، تنها نياز هاشون با هم فرق می کنه و جايی که این نياز ها مثه هم باشه واکنش ها هم مثه هم ميشه.
|