|
|
|
|
چوخوف ميگه: آنجا که اشتباهی هست تجربی ای هم هست.
پ ن: این آهنگ هيچ ربطی به مطلب بالا نداره، خوشم اومد، گذاشتم تا بقيه هم بگوشن.
اگه هر کاری رو در زندگی فقط به خاطر پاداش و جزاش انجام بدی، ديگه زندگی مفهومشو از دست ميده، فرقی هم نمی کنه که عملت برای پاچه خواری دنيوی باشه يا پاداش اخروی.
مائيم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
قرن ها پيش سقراط و افلاطون و ارسطو گفتن:
وجود هر معلولی وابسته به علتيست، می خواد علت غائی باشه علت تامّه باشه يا ناقصه.
بعدها هايزنبرگ با بيان مثال هايی از مکانيک کوانتم نشون داد که هميشه با ديدن معلول نبايد دنبال علت بود، حال بماند که گذشت زمان ثابت می کنه که این نظريه های کوانتمی پا بر جا می مونه يا نه!
من منکر نظريه عليت نيستم ولی معتقدم; هميشه هم صادق نيست، پس بهتر نظريه بمونه چون پتانسيل تبديل شدن به قانون رو نداره.
بعضی وقتا در زندگی فقط بدنبال علتم و يافتن علت منو در حل مشکلات زندگی ياری می کنه، بعضی وقتا هم بايد فقط معلول رو ديد.
کدام دليل عقلانی حکم می کنه در اساسی ترين امور زندگی دنبال اکثريت باشيم در حالی که در ساده ترين امور زندگی دنبال متخصصينی هستيم که در اقليت هستن. پس چرا بايد کميت رو بر کيفيت ارجح دونسته و رای يک فيلسوف رو با رای يک لا شعور برابر بدونيم؟
پ ن: اگه فکر می کنی هميشه حق با اکثريته اینجا هم يک سری بزن.
همواره کلمه عدالت ذهن منو به خودش مشغول کرده! ارسطو عدالت رو اینگونه تعريف کرد:
درون مايه عدالت عبارت است از برابرى.
ارسطو مفهوم برابرى را در دو بعد مطلق و نسبى در نظر مى گيره. تعادل ميان منافع و علاقه ها، زيربناى برابرى را تشکيل مى ده که توسط هنجارهاى اجتماعى تعيين مى شه و اين نقطه تعادل، عدالت نام داره.
ولی هرچه به اطرافم نگاه می کنم این نقطه تعادل رو نمی بينم! در ذهنم از ارسطو می پرسم که معيار سنجش منفعت و علاقه چيه؟
ارسطو برای این سوال من هم جواب داره:
فضيلت های اجتماعی و گهگاه اخلاقی.
از او می پرسم چه چيز در تعيين این فضيلت ها نقش داره؟
جواب ميده: طبيعت (Physis) عادت (Ethos) و خرد (Logos).
از ارسطو می پرسم در اینکه يک خواننده نوجوان هيپ هاپ يا يک فوتباليست حرفه ای درآمدش چند صد برابر يک استاد دانشگاه باشه! يا يک دلال خونه و ماشين، چندين برابر يک مهندس درآمد داشته باشه! و يا دستمزد نيم ساعت کار يک آرايشگر زنونه معادل دستمزد يک روز کار يک کارگر ساختمانی باشه! این عدالت براساس برتری طبيعی ست؟ عادتيس؟ يا منطقی؟ آيا فضيلت اجتماعی ارجح شده يا فضيلت اخلاقی؟ ارسطو خيلی آروم در گوشم ميگه: زمان ما از این قرتی بازی ها نبوده.
يک متريک در فيزيک کوانتم هست به نام متريک شوارتس شيلد، این تئوری از این قراره; اگه شعاع
يک ستاره از يک حدی کوچکتر بشه نور نمی تونه از اون بگريزه، در این شرايط ستاره تبديل به يک شیء عجيب غريب ميشه که اسمشو گذاشتن سياه چاله.
يک تئوری هم در همين سياره خودمون وجود داره که به اصل بيقرار معروفه; اگه شعاع دل آدم ها از يه حدی کوچکتر بشه، عشق و محبت هيچ راهی برای نفوذ يا گريز درين دل ها نخواهند داشت، این دل ها، سياه دل نام گرفتند.
پ ن: چون تئوری اول به نام کسی که اولين بار مطرحش کرد نام گرفت، من هم تئوری دوم رو به نام خودم زدم.
پيامبرانی که در يک سنت دينی قرار داشته اند مدعی نبوده اند که دين تازه ای آورده اند. آنان کوشيده اند نشان دهند که چگونه منفعت طلبی و دنيا طلبی عده ای سبب شده است که سنت خدا واژگون شود و کسانی که به خدا و پيامبران او دروغ می بندند از آن در جهت مقاصد خود بهره برداری کنند و انسانها را گروه گروه کنند و دست ستم را بر جان و مال گروه بزرگی از امت خود گشوده دارند و بدين وسيله در زمين فساد کنند.
پ ن: این نوشته بخشی از مقدمه آقای محمد سعيد حنايي کاشاني در ترجمه «دين و ناقدان روشنفکر آن» (Religion and its Intellectual Critics) اثر پل تيليش (Paul Tillich) بود که به نظر جالب اومد.
وقتی زندگی رنگ تکرار بگيره، روح آدمی به ابتذال کشيده ميشه.
پ ن ۱: خيلی حکيمانه بود! نه؟ پ ن ۲: شايد دويست ساله ديگه يکی بياد این جمله منو تو وبلاگش بنويسه و بگه از بيقرار; فيلسوف، عارف و دانشمند اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يکم.
مردم همواره نسبت به عدم عادلانه تقسيم شدن هر چيزی معترضند بجز يک چيز، بقول دکارت: «هيچ چيز به اندازه فهم و شعور عادلانه تقسيم نشده است: هر کسى اعتقاد دارد به مقدار کافى از آن برخوردار است.»
ای خدای بزرگ؟ تو چه باشی چه نباشی, من اكنون سخت به تو نیازمندم. تنها به این نیازمندم كه تو باشی. ای انسانها! آن روز كه یقین كردیم در این جهان خدایی نیست, انسانی ترین وظیفه ای كه در خود احساس كه در خود حس میكنیم این خواهد بود كه, نومیدانه اما به سرعت دست به كار ساختن یك "انسان جاوید" شویم تا پس از ما نشاط صبح و عفت سپیده دم, اندوه ملایم غروب و اسراری را كه در دل شبها چشم انتظار "كسی" هستند تا آنها را درك كند و این هستی تشنه را كه همواره در جستجوی دست اندیشه ایست كه او را بنوازد در یابد. اكنون در چهره هستی و در چشمان این آسمان معصوم, بیم حسرت آمیزی را می خوانم كه روزی اگر انسان را از دست بدهند چه خواهند كرد؟
دكتر علی شریعتی
اطراف ما پر است از آدم هايی که گمان می کنند هميشه حق با اونهاست. پاول واتسلاويک يک جمله خيلی زيبا داره: «خطرناک ترين و جنون آميزترين عقيده اين است که ما عقيده و باور خود را واقعيت محض بدانيم.»
وقتی به پديده های طبيعی اطرافمون نگاه می کنيم، می بينيم که علم رياضيات این قالبيت رو داره که از تمامی پديده های طبيعی يک مدل رياضی بسازه، مثل مدل های ديناميکی از جريان آب، وزش باد، يا مدل هایی از طيف نور و ... خلاصه کلام; روی هر پديده طبيعی دست بذاريم، می بينيم که این امر صادقه!
ولی آيا ميشه از معنويات زندگی هم مدل های رياضی ساخت؟
ويکتور هوگو این کار رو کرد:
«خوبى ها را جمع کنيد، دعواها را کم کنيد، شادى ها را ضرب کنيد، دردها را تقسيم کنيد، نفرت ها را زير راديکال بريد، عشق را به توان برسانيد; این است رياضيات زندگی.»
شبی خواب دیدم که پروانه ام و از گلی به گلی دیگر می پرم بی خبر از این که " من " ام .
ناگه برخاستم و باز " من " شدم، ولی نمی دانستم که آیا من " من " ام که خواب دیدم پروانه شده بودم یا پروانه ام و خواب می بینم که " من " شده ام.
پ ن ۱: نوشته فوق از چوانگ تسه بود. پ ن ۲: چوانگ تسه بعد از لائوتسه بزرگترين فيلسوف تائوسيم در قرن چهارم پيش از ميلاد بود.
کنفسيوس معتقد بود که کردارهای منطقی و خردمندانه انسان در زندگی، به سه دسته تقسيم ميشن:
دسته اول: از روی تفکر، که با ارزش ترين راه ست.
دسته دوم: از روی تقليد، که آسان ترين راه ست.
دسته سوم: از روی تجربه، که تلخ ترين راه ست.
به کسی گفتند خانچه میبرند گفت: به من چه؟ گفتند به طرف خانهی تو میبرند گفت: به شما چه؟ بيشتر آدم ها آنچه را می دانند، می گويند. فرهيختگان آنچه را می گويند، می دانند.
چون مدتى بر اين برآمد، قدرى چشم من بازگشود. بدان قدر چشم مى نگريستم. چيزها مى ديدم که ديگر نديده بودم و از آن عجب مى داشتم تا هر روز به تدريج، قدرى چشم من زيادت بازکردند و جهان را بدين صفت که هست به من نمودند. هان تا سر رشته خود گم نکنى خود را ز براى نيک و بد گم نکنى رهرو رويى و راه تويى، منزل تو هشدار که راه خود به خود گم نکنى !
نه فاضلام نه جاهل. خوشیهایی داشتهام. این که چیزی نیست: زندگی میکنم و این زندگی بیشترین لذت را به من میبخشد. پس، مرگ؟ وقتی بمیرم (شاید همین حالا) به لذت بیکرانی میرسم. از مزهی اولیهی مرگ حرفی نمیزنم، که بیمزه است و اغلب نامطبوع. اما حقیقت مهمی که از آن مطمئنام از این قرار است: از زندگی کردن لذتی بیحدوحصر دارم و از مردن ارضای خاطری بیحد. آبا خودخواهام؟ به کسی، جز چند نفر، احساسی ندارم، ترحم برای هیچکس، به ندرت مایلام خوشایند کسی باشم، به ندرت مایلام کسی خوشایند من باشد، و من، کم و بیش برای خودم بیاحساس...
برگرفته از کتاب «جنون روز» اثر موريس بلانشو ترجمه پرهام شهرجردی
پ ن: آشنايی من با پرهام شهرجردی بر می گرده به مقاله ای به نام «حقيقت چقدر آسيب پذير است» که وی به حمايت از سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی پرداخت، این کار رو هم به نحو احسنت انجام داد. دنيای انسان ها، دنيای ساختن و توليد و صنعته. تا بوده همين بوده! بی ترديد این پيشرفت صنعتی و تنوع توليدات، ابزار و وسيله ای هستند در جهت تامين معيشت و رفاه بيشتر در زندگی، ولی این روز ها آنچه که مشهوده; این ابزار ها و ادوات جايگزين مقصد و هدف در زندگی شدن. درسته که ابزار ها و ادوات بهتری داريم، امّا تمامی ابعاد و جوانب ديگر زندگی تحت تاثير این ادوات و توليدات قرار گرفته! دنيامون صنعتی شده ولی خيلی چيز ها رو از دست داديم، به هر حال هر چيزی يک قيمتی داره و انسان ها تاوان و قيمت این صنعتی شدن رو پرداخت کردن.
تو هستی یک پیچ اضافی آوردم
حسين پناهی
نمی دونم سکوت در باب معنا منفيست يا مثبت؟ گاهی وقتا سکوت نشانه رضايته، گاهی وقتا يک سکوت درد آلود از فرياد هم بدتره! اگر سکوت رو دوا بدونيم، هر انسانی برای دقايقی هم شده به این دوا نيازمنده، هرچند درين زندگی پر مشغله شهری يافتن این دارو مثه خيلی داروی های ناياب ديگه آسون نيست. اگر سکوت رو درد بدونيم، تمام روان پريشی ها و ناهنجاری های روحی درين درد نهفته ست.
زندگی يک لحظه ست سعی نکن این لحظه رو کش بدی کش يعنی سوال کش يعنی زوال کش يعنی خيال کش يعنی محال کش يعنی تکرار
همواره چيزهای ساده ای که در زندگی بی اهميت جلوه داده می شوند، شايد در حقيقت مهمترين چيزها و يا حتی همه چيز در زندگی باشند! هوائی که تنفس میکنیم، آبی که می نوشيم، غذائی که میخوریم و مکانی که در آن به سر میبریم. فلسفه ها و عقايد پيچيده، چيزی جز زايده موجوداتی در شرايط زيستی خاص نيستند.
پ ن: این جمله از من بود، ولی شايد هم نيچه قبل من گفته بوده، ولی مهم نيست، مهم اینه که الان من در وبلاگم نوشتم، نيچه که وبلاگ نداشت.
مردی را می شناسم ادعا می کند آهنگساز است، ولی سازی ندارد نقاش است، ولی رنگی ندارد معلم است، ولی کتابی ندارد پزشک است، ولی دارويی ندارد ناگهان به خودش می آيد و می گويد انسان است، ولی عقلی ندارد پاسخگوی سوالات ديگران است، ولی پاسخی برای سوالات خود ندارد به هيچ کس بغير از خودش شکی ندارد شايد کتابی نوشته است، ولی سواد خواندن و نوشتن ندارد آن مرد در گوشه چشم من است، ولی چشم من برای او جايی ندارد مدت هاست که می خواهد با من گپی بزند، ولی فقط حرفی ندارد
پ ن: مدت ها قبل متنی رو خونده بودم تحت عنوان مرد ديوانه، متاسفانه موفق به يافتن نام نويسندش نشدم، این نوشته من بر گرفته از همون متن هستش.
|