تبليغاتX
بيقرار

 

خيلی ها فکر می کنن که لازمه روشنفکری; خردگرا بودنه! و سعی دارن این خردگرايی رو در تحقير ديگر عقايد نمايان کنن. بيشتر این افراد حتی در مورد عقيده خودشون هم، آگاهی و اطلاعات کافی ندارن. متاسفانه این روز ها در بين ایرانيان این دسته از افراد کم نيستن!

برکلی جزو اولين فيلسوفانی در فلسفه ذهن بود که معتقد بود شعور قبل از ماده وجود داشته (Idealism) و يک جمله معروف داشت: «شرط وجود، درک توسط حواس است». ولی عده ای معتقدند شعور در پی تکامل ماده بوجود اومده يا به عبارت ديگه قبل از شعور ماده وجود داشته (Materialism)  و مثال هايی در جهت نقض تئوری برکلی بيان می کنن، ولی هنوز نتونستن این تئوری رو منتفی کنن. البته شايد هم شعور و ماده دو چيز مستقل از همديگر باشن (Dualism).

نگرش هايی که نسبت به پيدايش کائنات وجود داره همشون در حد يک تئوری هستن و هيچکدام تبديل به قانون نشدن و هر کدامشون این شانس رو دارن که روزی به قانون تبديل بشن. این تئوری ها باعث تنوع عقايد شده و زيبايی زندگی به تنوع هستش، بنابرين بهتره به عقايد همديگه احترام بذاريم همديگر رو دستکم نگيريم و از تحقير همديگر دست برداريم.

 

+ تاريخ دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:38 PM نويسنده بيقرار |

 

هر وقت می خوای زمان زود بگذره، هر ثانيه يک سال طول می کشه! و هر وقت می خوای زمان کند بگذره، عمرت به سرعت برق و باد می گذره!

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 4:10 PM نويسنده بيقرار |

 

چه کسی ابله تر است؟

 ابلهی که عاقلی را ستايش ميکند؟ يا عاقلی که ستايش های يک ابله را باور کرده است؟

و سوالی اساسی تر

چه کسی عاقل است؟

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 2:28 AM نويسنده بيقرار |

 

روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در آمد . هنگامي كه اين دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند. گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد سپس به بره ي خود رو كرد و گفت:
چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد.
و بره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد.

جبران خليل جبران

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6:38 PM نويسنده بيقرار |

 

این روزها، مردم فقط به همديگه شک می کنن! کمتر کسی پيدا ميشه که بخواد از شک به يقين برسه يا حتی با شک کردن بيانديشه!

دکارت می گفت: «من می انديشم پس هستم» و پيش فرضش  هم این بود که «من شک می کنم پس می انديشم» و استنتاج می کرد که «من شک می کنم پس هستم».

وی معتقد بود با پيش فرض شک کردن ميشه به يک نقطه قابل اتکا و ساکن رسيد. من هم فکر ميکنم جاده يقين از شک می گذره. دکارت هميشه منو ياد خيام می اندازه.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:25 PM نويسنده بيقرار |

 

در زندگی بايد انتظار هر اتفاقی رو در هر مکان و زمانی و از جانب هر کسی داشته باشيم. بقول گوته: «بزرگترين مشکلات در جايی نهفته است که هرگز انتظارش را نداريم.»

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 7:24 PM نويسنده بيقرار |

 

وقتی به تاريخ ایران نگاه ميکنم، از لشکر کشی های ایران به بابل، مصر و هند و ... تحت عنوان کشور گشايی نام برده شده! ولی لشکر کشی اسکندر، اعراب و مغول ها و .... به ایران غارت و چپاول نام گرفته!

در يازده سپتامبر چهار هزار نفر کشته شدن، مسلمانان تروريست لقب گرفتن! ولی  با کشته شدن يک ميليون نفر در عراق، آمريکا منجی دمکراسی نام گرفته!

موشک پرانی های حماس، حملات تروريستی نام گرفته! ولی حملات بی رحمانه اسرائيل  رو دفاع از شهروندان اسرائيلی می نامند!

ياد جمله ای از برنارد شاو افتادم:

«وقتی انسان ببری را بکشد اسمش را ورزش مرادنگی ميگذارند، ولی وقتی ببری انسانی را بدرد اسم این کار را توحش و آدمخواری می نهند، اختلاف جنايت و عدالت هم در قاموس بشر از این بهتر نيست.»

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 9:53 PM نويسنده بيقرار |


كساني هستند كه فضاي انديشيدن آنها بر پول است، مگر نمي‌بينيم كساني را كه امروز با پدرزنشان يا ثروت شوهرشان ازدواج مي‌كنند! اين مگر براي پول نيست؟ نه دوست داشتن! نه عشق! كسي كه اين محاسبه را مي‌كند حتي احساسات غريزي حيوان را هم ندارد. براي اينكه وقتي يك حيوان نر و ماده به هم مي‌چسبند، مي‌خواهند غريزه جنسي‌شان را ارضاء كنند، همان غريزه باز هم معنوي‌تر از اين كاسبي است، هيچ وقت يك الاغ نر به خاطر پالان الاغ ماده و يا به خاطر قاليچه و امثالهم به طرف آن كشش پيدا نمي‌كند، وقتي انسان فضاي انديشه‌اش تا اين حد سقوط مي‌كند، از الاغ هم پايين‌تر است.

دكترعلی شريعتي

 
+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 6:45 PM نويسنده بيقرار |

 

شما آدم های اطرافتون رو دسته بندی می کنيد؟

معيارهای این دسته بندی چيه؟

نژاد؟ مليت؟ ثروت؟ تحصيلات؟ عقيده؟

آيا آدم ها يا سفيدن يا سياه؟ آيا واقعا سفيد و سياه مطلق وجود داره يا اینکه همه چيز خاکستریه؟ بعضی ها خاکستری روشن، بعضی ها خاکستری تيره!

موريس مترلينگ آدم هارو به سه دسته تقسيم کرد: آدم هايی که شبيه مگس هستند، آدم هايی که شبيه مورچه هستند و آدم هايی که شبيه زنبور عسل هستند.

«عده اي چون مگس هستند. آدمهاي عيب جو مثل مگسانند كه فقط روي عيب و كثافتها مي نشينند. آدمهاي سخت كوش و زحمت كش مثل مورچه هستندكه فقط به جمع كردن و انبار كردن مي انديشند و پردازش در كار آنها نيست. انسانهاي وارسته مثل زنبور عسل هستند كه از شهد گلهاي مختلف مي نوشند و تبديل به عسل مصفا مي كنند و خلاقيتي در كارشان هست.»

ولی من زياد با این دسته بندی مترلينگ موافق نيستم! خيلی ها رو ميشناسم که در هيچکدام از این سه دسته قرار ندارند. يه جور هايی با دسته بندی آدم ها موافق نيستم، آدم ها گاهی خوبن گاهی بد، بدترين آدم ها هم نکات مثبتی در وجودشون دارن همونطور که بهترين آدم ها نکات تار و منفی در وجودشون کم نيست! از طرف ديگه، چی خوبه چی بد؟ پيدا کردن تعريف مشخصی از خوبی يا بدی کاره آسونی نيست! چه برسه تقسيم بندی آدم ها به خوب يا بد بودن.

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 7:33 PM نويسنده بيقرار |

 

بعضی نوشته ها هيچوقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گيرن و با گذشت زمان چيزی از طراوتشون کم نميشه، قلم استاد علی اکبر دهخدا هم از این دسته هستش. متن پايين رو از صفحه صد و هشت کتاب چرند و پرند برداشتم، خوندنش خالی از لطف نيست.

 

همه کس این را می داند که ميان ما، زن را به اسم خودش صدا کردن عيب است! نه همچو عيب کوچک! خيلی هم عيب بزرگ! واقعا چه معنی دارد آدم اسم زنش رو ببرد! تا زن اولاد ندارد آدم می گويد «اهوی!» وقتی هم بچه دار شد، اسم بچه اش را صدا می کند، مثلا ابول، ابو و غيره.. زن هم می گويد : «هان!» آنوقت آدم حرفش را می زند! تمام شد و رفت! و گرنه زن را به اسم خودش صدا کردن محض غلط است! 

در ماه قربان سال گذشته، همچو شب جمعه ای، حاجی ملا عباس بعد از چندين شب غيبت، نزديک ظهر آمد خانه. از دم در دو دفعه سرفه کرده، يک دفعه يا الله گفت و صدا زد: «صادق!» زنش شلنک انداز از پای کلک دويد طرف دالان. زن های همسايه ها هم که دوتاشان شليته به تن داشتند و در حياط بودند و يکی ديگر هم در آفتاب سرش را شانه می کرد، دويدند توی  اطاق هاشان! يکی از آنها در حينی که حاجی ملا عباس وارد حياط شده بود، پاش به هم پيچيد و دمر افتاد زمين و يلش (لباس زير) که در نشست و برخاست چنانکه همه مسلمانها و سر بزيرها و چشم درويشان ديده اند!  بزور به شليته کوتاهش لب بلب ميرسيد تا نزديکی های حجامتش بالا رفت و داد زد: وااای خااااک بر سرم کنن! مرديکه نا محرم همه جام رو ديد! وااای الهی بميرم! وااای الهی روم سياه شه! و به سرعت هر چه تمامتر بلند شده و صورتش را سفت و سخت با گوشه چارقدش گرفته چپيد توی اطاق، در حالتی که زن حاجی (صادق) غش غش می خنديد و ميگفت: عيب نداره رقيه، حاجی هم برادر دنيا و آخرت توست! حاجی هم دو تا نانی را که روی بازويش انداخته بود به ضعيفه داده و هردو وارد اطاق شدند، در حالی که چشم های حاجی ملا عباس هنوز معطوف به اطاق رقيه بود!

 
+ تاريخ جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:23 PM نويسنده بيقرار |

 

به نظر شما به چه شهری می تونيم بگيم «شهر بزرگ»؟

شهری که وسعتش بزرگ باشه؟

شهری که جميعيتش زياد باشه؟

شهری که ساختموناش بلند باشه؟

شهری که هواش کثيف باشه؟

والت ويتمن شاعر شهير آمريکايی يک تعريف جالبی از شهر بزرگ داشت!

وی معتقد بود: «شهر بزرگ جايی ست که دارای زنان و مردان بزرگ باشه، چنين جايی حتی اگه از کلبه های کوچک هم پديد اومده باشه در واقع بزرگترين شهره».

 

+ تاريخ جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:0 AM نويسنده بيقرار |

 

مدتي است كه احساس مي كنم 
چندان كه لازم است ديوانه نيستم
 
حس مي كنم كه انگار
نامم كمي كج است
و نام خانوادگي ام ، نيز
از اين هواي سربي خسته است
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم افتاد
و لا به لاي خاطره ها گم شد
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است
آه ، اي شباهت دور
اي چشمهاي مغرور
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
بگذريم
اين روزها
خيلي براي گريه دلم تنگ است

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 6:54 PM نويسنده بيقرار |


کم يا زياد
همه بيگانه ايم
آن‌ را که من
بيشتر دوست‌ مي دارم
بيگانه تر است
از من که با خويش بيگانه‌ام
و عشق
هميشه سنگي است بيگانه
که باقي مي‌ماند
 

پ ن: این شعر از پرفسور لارش گوستاوسون، نويسنده و شاعر سوئدی هستش.

 

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7:34 PM نويسنده بيقرار |

 

می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
کاش تنها نبودم
کاش تنها نبودی
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

 

پ. ن: برای شنيدن ترانه ای با اشعار حسين پناهی، اینجا کليک کنيد.

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 2:13 PM نويسنده بيقرار |

 

روزی نقاب هايم را به دور ريختم و بی نقاب در کوچه پسکوچه های شهر دويدم، مردم بانگ بر آوردند که این مرد ديوانه است! چنين بود که من ديوانه شدم! و از برکت این ديوانگی به آزادی و امنيت رسيدم. ديوانگيم را نمی پوشانم! چون سال هاست نقاب هايم را دور ريخته ام! می خواهم بی نقاب در ميان این خلق نقابدار بمانم، بی آنکه به فهميده شدن بيانديشم. 

 

.پ. ن:  این متن الهام گرفته از نوشته های خليل جبران هستش

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 7:9 PM نويسنده بيقرار |

 

درونمان تاريک است

ولی از تاريکی می ترسيم

نگاهمان سرد است

ولی سرما را دوست نداريم

شايد

چراغی

عشقی

این درون تاريک را روشن و این نگاه سرد را گرم کند

  

+ تاريخ سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:50 PM نويسنده بيقرار |

 

خيلی ها فکر می کنن رياضی سخته! ولی من فکر می کنم هيچی به آسونی رياضی نيست، به نظر من زندگی کردن سخته! در رياضيات پارامتر ها معلومند و مجهول ها مجهول، گاهی وقتا تعداد مجهول ها کمی زياد ميشه ولی يکی تو سر خودت می زنی يکی تو سر معادله، خلاصه معادله حل ميشه چون هرچی سر جای خودش قرار داره. ولی تو زندگی چی معلومه چی مجهول؟! کی ميدونه تعداد مجهولات چندتاست؟ چند نفر موفق شدن معادله زندگی رو حل کنن؟

در زندگی نبايد فقط منطقی فکر کنیم چون زندگی تلفيقی از احساس و منطق هستش. به تصميمی يک تصميم منطقی ميگيم که از روی عقل گرفته شده باشه و يک تصميم عقلانی محتاج دانش، اطلاعات و آگاهی کافی هستش. با این همه رمز و راز اطرافمون، آيا قادريم هميشه آگاهی و اطلاعات کافی در اختيار عقلمون بذاريم تا يک تصميم منطقی درست بگيره؟ واسه همين، گاهی وقتا، بی منطقی خودش منطقی بودنه.

 

+ تاريخ دوشنبه نهم دی 1387ساعت 3:8 PM نويسنده بيقرار |

 

در قرون‌ وسطي،‌ معتقد بودند كه‌ يك‌ قدري‌ از ذات‌ روح‌ القدس (Saint Esprit) در برخي‌ آدمها حلول‌ كرده‌ و آنها را جزو طبقه‌ روحانيون‌ نموده‌ است‌ و حق‌ حاكميت‌ بر بشر را به‌ اين‌ طبقه‌ داده‌ است‌. يعني‌ آنان‌ نماينده‌ خداوند روي‌ زمين‌ بودند!

دكترعلی شريعتي‌ 

 

پ.ن: چندين قرن از رنسانس گذشته، ولی این طرز تفکر همچنان در دنيا حکمفرماست!

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:47 PM نويسنده بيقرار |

 

تنها عده قليلی از آدم ها، روياها و آرزوهاشون بر آورده ميشه! با این حال‌، بيشتر آدم ها با رويا ها و آرزوهاشون زنده هستن و اونقدر که به آينده فکر می کنن به زمان حال و گذشتشون توجه ندارن! گويا فراموش کردن که امروز‌، فردای ديروزمون بوده!

نيچه معتقد بود: «همه‌ تصور مي‌كنند كه‌ گذشته‌ چيزي‌ نبوده‌ و آينده‌ همه‌ چيز است‌. و هر كس‌ مي‌خواهد در اين‌ آينده‌، سرآمد باشد. با اين‌ وصف‌، مرگ‌ و سكوت‌ مرگ‌، تنها چيز مطمئني‌ است‌ كه‌ در اين‌ آينده‌، شامل‌ همگان‌ مي‌شود.»

.اميد برای زندگی لازمه‌، ولی کافی نيست و با درک شرايط حال و واقع بينی کامل ميشه

 

+ تاريخ شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:58 PM نويسنده بيقرار |

 
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
 
 ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
 خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
 
 از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
 بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
 
 ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
 بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
 
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
 بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
 
 بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
 ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
 
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
 پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
 
 در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
 با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
 
 گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
 از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
 

ترانه ای با همين نام رو از اینجا دانلود کنيد

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 10:6 PM نويسنده بيقرار |

 

زندگی امروز ما، نتيجه اتفاقات ديروز و پايه گذار اتفاقات فرداست. يک ضرب المثل چينی ميگه: اگه می خواهی بدونی چه بودی؟! نگاه کن که چه هستی، و اگر می خواهی بدونی چه خواهی شد؟! نگاه کن چه می کنی.

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 3:4 PM نويسنده بيقرار |

 

بعضی وقتا در زندگی، زمان و مکان، سرجاشون قرار نمی گيرن! يا عقبی يا جلو! يا جايی هستی که نبايد باشی يا جايی که بايد باشی نيستی!

ایتالو اسووو (Italo Svevo) يک تمثيل جالبی داره; «سوسماری در سایه‌ی کوهی در اثر نبودِ حرارت خورشید نفسش بند آمده بود. در همان حال، قوچی بر نوک همان کوه در اثر گرمای شدید جان می‌داد. هر دو به مرگی فلاکت‌بار جان دادند در حالی که یکی به دیگری حسادت می‌ورزید.»

 

+ تاريخ سه شنبه سوم دی 1387ساعت 5:58 PM نويسنده بيقرار |

 

من فکر می کنم، زيبايی تا حدی شخصی و سليقه ای هستش و به دليل نسبی بودنش (از نگاه مخاطبين مختلف) تعريفش سخته! امّا در زيبا بودن خيلی از چيزها اتفاق نظر وجود داره و در واقع ميشه گفت در نزد هر مخاطبی زيبا هستند.

کانت معتقد بود «در دنيا هيچ چيز به زيبايی يک آسمان پر ستاره و يک وجدان آسوده نيست.» شايد این شامل مواردی باشه که اگه از دکارت هم می پرسيديم با کانت مخالف نميشد.

جدای تفاوت در سليقه ها، نسبی بودن زيبايی در نزد مخاطبين، برميگرده به تفاوت در ابزار جستجوشون. شما زيبايی رو با چی جستجو می کنيد؟ با چشمهاتون؟ با گوشهاتون؟ با دلتون؟ با عقلتون؟ يا اینکه زيبايی رو تنها  حاصل يک مقايسه می دونيد!

 به نظر شما، نگاه مادرانه يک آهو به فرزندش، زيبا تر از نگاه مادرانه يک کفتار به فرزندشه؟!

 

+ تاريخ دوشنبه دوم دی 1387ساعت 4:52 PM نويسنده بيقرار |

 

تصور زندگی بدون موسيقی، برای من غير ممکنه! شکسپير ميگه: «مردی که درونش موسيقی ندارد و نداهای دلنشين او را تحت تاثير قرار نمی دهد برای خيانت، توطئه و غارتگری مناسب می باشد و انسان قابل اعتمادی نيست.»

امّا وقتی در آينه به خودم نگاه می کنم، نشانی از اعتماد نمی بينم! با این حال روی حرف شکسپير حرفی نمی زنم، چون وی هرگز نگفت هرکی از موسيقی لذت ببره قابل اعتماده!

 

+ تاريخ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:26 PM نويسنده بيقرار |