|
|
|
|
امشب شب يلدا هستش، شبی که واسه من خيلی معنا داره، يادمه کوچيک که بودم عاشق این شب بودم، هم واسه خوراکي هاش هم واسه دور هم بودناش و از همه مهمتر تولدم! اون روز ها دور هم بوديم و از اینکه يک سال بزرگتر شدم، خوشحال بودم، مثه همه بچه هايی که دوست دارن هرچه زودتر بزرگ بشن. امّا از همه اینا فقط يه خاطره مونده! در این سال های اخير، شب يلدا تنها ياد آور تنهايی و غربت بوده و اینکه يک سال به عمری که نميشه متوقفش کرد اضافه شده! ولی امسال خيلی بهتر بود، مصادف شدن شب يلدا با تعطيلات آخر هفته که پيش در آمدی برای شروع تعطيلات زمستانی هم شده باعث شد تا تنها نباشم و دوستان به نوعی جای خالی خانواده رو پر کردن. شب خوبی بود و احساس رضايت می کنم واسه همين ، این آهنگ رو به خودم تقديم می کنم. پ. ن: خيلی وقت بود خودم رو فراموش کرده بودم.
بر خلاف خوشبختی که يک حس درونی هستش، موفقيت بيشتر وابسته به عوامل خارجيه. روزی از ويکتور هوگو پرسيدن: در ميان پول، عقل و کار کداميک برای موفقيت در زندگی ضروری ترند؟ ويکتور هوگو جواب داد: فرض کنيد بر روی يک سه چرخه سوار هستيد، کدام چرخ برای شما با اهميت تر هست؟
مشغول خوندن مطالب يک سايت خبری ایرانی بودم، که به متنی بر خوردم پر از واژه های نا آشنا که درک معانی اون برای من خيلی سخت بود! فکر ميکنم برای يک سايت خبری که مخاطبين عام داره، خيلی حياتيه تا با ساده و شيوا سخن گفتن، منظورشو به مخاطبين برسونه. همين شد که ياد يک حکايتی افتادم. آقای اسکندر دلدم در کتاب هزار دستان نقل می کنه: نادر شاه افشار پس از شكست از عثماني به ميرزا مهدي خان منشي خود گفت : از سركردگان ولايت كمك بخواه تا فورا به ياري ما بشتابند!!! او هم همان طوري كه رسم منشيان متملق و چاپلوس آن روزگار بود، در نامه اي اشاره كردكه : به اردوي كيوان شكوه چشم زخمي وارد آمده ! الي آخر ....... وقتي نامه را براي نادر خواندن، سخت عصباني شد و فرياد زد : اين حرف ها چيست ؟ بردار بنويس : فلان ...... خواهر و مادرتان را پاره كردند، هر چه ممكن است زودتر خودتان را برسانيد!!!
بازفروريخت عشق از در و ديوار من
اگه به ادبيات کهن و زندگی نامه فيلسوفان و حکيمان گذشتمون در ایران نگاهی بندازيم، می بينيم که هرچی بار دانششون بيشتر بوده، انسان های افتاده تری بودن. دقيقا همين شرايط الان در اروپا وجود داره، صدا زدن اساتيد دانشگاه ها با القاب و سمت های دانشگاهی، برای بيشتر اساتيد، آزار دهنده هست و ترجيح می دن اونها رو با نام کوچکشون صدا کنيد! ولی در ایران، خيلی از اساتيد دانشگاه ها، پزشکان و ... تنها با القاب و سمت های شغليشون زندگی می کنن و اگه روزی این سمت ها و القاب رو از اون ها بگيری، قادر به ادامه زبدگی نيستن. شايد همين طرز فکر غلط حاکم بر جامعه ما سبب شده، شاهد مدارک جعلی و دروغين باشيم و عينکی که در گذشته نشانه سواد و روشنفکری بوده، امروز جاش رو به مدارک تحصيلی دروغين بده.
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
ولتر ميگه: «در قسمت نخست عمرمان، سلامتی خود را صرف به دست آوردن پول میکنیم، در قسمت آخر پول به دست آمده را خرج به دست آوردن سلامتی از کف رفته میکنیم و در فاصلهٔ این دو، پول و سلامتی خود را هدر میدهیم.» :من ميگم «آقای ولتر; در زندگی هيچ چيزی مفت و مجانی نيست، واسه همين مجبوريم گاهی وقتا از جيبمون بپردازيم گاهی وقتا از جانموم.»
برنارد شاو معتقد بود; بايد چيزهايی که دوست داريم رو بدست بياريم تا مجبور نشيم چيزهايی که داريم رو دوست بداريم. استدلال برنارد شاو درسته ولی کامل نيست! يعنی هميشه و همه جا صدق نمی کنه. من بعضی از چيزهايی که دارم رو خيلی دوست دارم، با اینکه این ها همون چيزهايی نبود که دوست داشتم داشته باشم! برنارد شاو فکر يک چيزی رو نکرده بود; بدست آوردن چيزهايی که دوست داريم زمان می بره و علايق و خواسته های انسان در طول زمان تغيير می کنه. خيلی چيزها در سال های گذشته برای من دوست داشتنی بود، ولی حالا برام اهميتی نداره، عکس این قضيه هم صدق می کنه.
امروز يک زنگ تلفن، از يک دوست قديمی، يکی از خاطرات خوش زندگيم رو دوباره برام تدايی کرد. اواخر سال 2003 بود، هر جمعه بعدظهر سالن ورزشی دانشگاه برای ساعاتی در اختيار ما بود تا يه فوتبالی بازی کنيم، بيشترمون دانشجو های خارجی بوديم، گرداورنده بچه ها در هر جمعه موجودی بود که کارلوس صداش می کرديم، کارلوس اهل شيلی بود و خودش مدعی بود که سابقه بازی در ليگ دسته اول فوتبال شيلی رو داره! ولی من و بقيه بچه ها مطمئن بودیم اون هرگز حتی فوتبال ليگ دسته اول شيلی رو تماشا هم نکرده! چون اگه تماشا کرده بود، حد اقل قوانين اوليه فوتبال رو می دونست. کارلوس 160 سانتيمتر قد داشت و با کمی ارفاق پنجاه کيلو وزن، البته موهای بلند و فرفريش رو هم تو وزنش حساب کردم. هميشه با ديدن کارلوس ياد يکی از برنامه های تلوزيونی دوران کودکيم ميفتادم; يه برنامه عروسکی که داستانش مربوط به اتفاقات درون يک مزرعه می شد، شخصيت های این داستان عبارت بودن از يک شير به نام جعفری! يه سگ به نام شفد! پاسبان گل گندم! پيازچه ها و ... نميدونم جعفری شبيه کارلوس بود يا کارلوس شبيه جعفری؟! به هر حال با ديدنش ياده جعفری مي افتادم. يه روز کارلوس اومد گفت اونهایی که برای کريسمس به کشورشون بر نمی گردن و اینجا هستن اسمشون رو بنويسن، می خوام تو يه تورنمنت فوتسال شرکت کنيم! من و چندتا ديگه از بچه ها به کارلوس گفتيم که ما هيچکداممون فوتباليست نيستيم و هيچ شانسی نداريم و آبرو حيثيتمون ميره! امّا کارلوس گفت که اینا اصلا نمي دونن فوتسال چيه؟! شک نکنيد تا فينال ميريم. وقتی ليست رو نگاه کرد، ديد 7 نفريم، گفت; خوبه! شرکت می کنيم. هفته بعد يک سری پول جمع کرد و باهاش يک سری لباس ورزشی سبز بد رنگ واسه ما خريد، اینقدر بد رنگ بود که هيچکدام حاضر نبوديم تنمون کنيم امّا چاره ای نبود. مسابقات، هفته آخر دسامبر طی سه شب بصورت فشرده بر گزار ميشد، بازی ها از ساعت هشت شب شروع می شد و تا سه شب ادامه داشت، يچيزی شبيه مسابقات ماه رمضان در ایران بود ولی فشرده تر. خلاصه روز مسابقات فرا رسيد ولی کارلوس هر کاری کرد چهار نفر بيشتر پيدا نکرد! من بودم، کارلوس، خوان از کلمبيا و سامسون از غنا. ولی برای بازی ها حداقل بايد پنج نفر ميشديم، درون لحظات کارلوس به هرکی که ميشناخت زنگ زد! ولی کسی نميومد، تا اینکه سامسون گفت من يکی رو ميتونم بيارم!!! و يه زنگ زد و بعد پنج مين گفت حلّه! بريم سالن مسابقات، آدرس دادم، خودش مياد. ما هم رفتيم، سالن نسباتا شلوغ بود، چون نزديک 40 تا تيم حضور داشتن و کمی هم تماشاچی که بيشتر از دوستان بازيکنان بودند. البته لباس های بدرنگمون و چهارتا خارجی کنارهم!!!! ما رو به راحتی از بقيه متمايز ميکرد. خلاصه این دوست سامسون اومد، بر خلاف تصور ما افريقايی نبود! يک آقای ميانسال با موهای جو گندمی و بسيار مودب، يک آرامش خاصی در چهرش بود، خودش رو نيکلاس معرفی کرد، ما از سامسون پرسيديم که نيکلاس رو ازکجا پيدا کرده؟ اونم گفت نيکلاس کشيشه و تو کليسا باهاش آشنا شده، در اون لحظه من دوست داشتم دو نفر رو از رو کره زمين بر دارم! يکی کارلوس، که بانی و باعث این ماجرا بود و يکی سامسون که يه کشيشی که هرگز فوتبال بازی نکرده رو به عنوان بازيکن به ما معرفی کرده بود. من از نيکلاس پرسيدم چطور شد قبول کردی بيای فوتبال بازی کنی؟ گفت وقتی سامسون زنگ زد، حس کردم به من نياز دارين واسه همين اومدم. ما هم تصميم گرفتيم که نيکلاس دروازه بان باشه. ما توی يه گروه 5 تيمی قرار داشتيم، شب اول بايد بازی های مقدماتی تموم ميشد، اولين بازی ما حدود ساعت 9 شروع شد، بازی اول رو چهار بر صفر باختيم، البته بازی پر حاشيه ای بود! يکی از حاشيه های بازی این بود که داور يه خانوم بود! و کارلوس مدعی بود که اون رو ميشناسه و این خانم هنرپيشه فيلم های ... هستش! وقتی بازی تموم شد، همه ما به کارلوس حمله کرديم که اون جلو چه غلطی ميکرد؟! و این چه بازیی بود! اون هم خيلی با آرامش درصدد توجيه بود و معتقد بود که تکنيکی و ظريف بازی ميکنه و از اونجای که اون ها فوتسال رو نمی فهمن قدرتی بازی می کردن و همين باعث باخت ما شده! همون موقع بود که کارلوس از بين وسايلش سه تا باکس آبجو بيرون آورد، ما با تعجب گفتيم اینارو چرا اینجا آوردی ! گفت این بقيه پولی بود که برای لباس ها داده بودين، همون موقع بود، فهميديم چرا این لباس های مزخرف رو خريده بود! نيکلاس گفت با ماشين اومده و بايد رانندگی کنه، ولی ما چهار نفر شروع کرديم به خوردن. ساعت ده و نيم شد و بازی دوم ما شروع شد! نمی دونم اثر آبجو ها بود يا دعاهای نيکلاس؟! خوان طی يک حرکت انتحاری دقيقه يک بازی گل زد! البته در طول بيست دقيقه بازی، اون ها مارو به توپ بستن و هر کاری می خواستن کردن ولی بازی يک يک مساوی تموم شد، بعد بازی کسی ديگه هيچی نگفت و مستقيم رفتيم سراغ آبجو ها. ازين به بعدش من ديگه چيزی يادم نمياد! و حتی نميدونم چطور برگشتم خونه! ولی نيکلاس بعد ها برامون تعريف کرد که بازی های سوم و چهارم رو هم باختيم. پ ن: امروز بعد دو سال کارلوس برام زنگ زد و گفت برزيل هستش و در يک شرکت مخابراتی کار می کنه.
در يکی از پست های قبليم زندگی رو امتحان معنی کردم، ولی خب يه فرق هايی بين زندگی و امتحان هست، هيچ کسی با ميل خودش به زندگی پا نميزاره، اصلا قبل از به دنيا اومدن، کسی از ما سوال نمی کنه که مايليم تو این امتحان شرکت کنيم يا نه؟! چرا دارم چرت و پرت می گم! تو هيچکدام از امتحانام خودم با ميل خودم ننشستم، اصلا منو بزور فرستادن مدرسه! ولی الان نشستم دارم يکی از پنج تا سوال امتحان پايان ترم رو برای کسان ديگری که نميدونم با ميل خودش دارن درس می خونن يا مجبور به درس خوندن هستند طرح می کنم. چون حاصل آدمي در اين دير دو در می دونم پستم نا اميد کننده بود، ولی بعضی وقتا اميدواریم کمی سخته، پيشنهاد می کنم مثل من این آهنگ رو گوش کنيد، يجورهايی اميد رو به يک آدم ناميد برمی گردونه.
مدتی پيش جايی خونده بودم، يونسکو به پاس خدمات شيخ بهايی به علم نجوم، سال 2009 رو سال نجوم و شيخ بهايی نام گذاری کرده. این بهانه ای شد تا يادی از این فيلسوف و رياضيدان بزرگ داشته باشم، البته شيخ بهايی همونقدر که فيلسوف و منجمی توانا بود، شاعر و عارف بزرگی هم بود. به عقيده من، شعر تمنّای وصال، يکی از شاهکار های اون بزرگوار بوده: تا کی به تمنای وصال تو یگانه
نيکلای برديايف در اوايل قرن بيستم معتقد بود; فلسفه بی دفاع ترين بخش از فرهنگه و همواره آماج حملاتی چه از جانب عام چه خاص قرار گرفته و فيلسوفان هميشه مظلوم واقع می شدند ومی شوند، از سقراط و دکارت گرفته تا اسپينوزا و ... کاملا حق با برديايف بود. اگه امروز برديايف زنده بود عقايدش همچنان مورد حمله قرار ميگرفت، ولی نه از بعد فلسفی بلکه از بعد دينی! چون اون يک فيلسوف مذهبی بود و افکارش تحت تاثير داستايفسکی و بيومه. این روز ها دقيقا همون بلايی که در صده های گذشته بروی فلسفه اومد، داره بر سر دين مياد، حال بايد ديد که دين هم ميتونه از این حمام فولاد جان سالم بدر ببره يا نه؟! ولی سواستفاده هايی که به نام دين در طول تاريخ شده گذر دين از این مرحله رو خيلی سخت کرده. پ.ن: من به گذر دين از این مرحله اميدوارم و هنوز به اعتقاداتم ایمان دارم.
نميدونم چرا سراغم نمياد؟ فکر کنم فهميده که عاشقشم! واسه همين با ناز و کرشمه می خواد دلبری کنه. امّا جايی رو نداره بره، بيرونم هوا حسابی سرده، می دونم برمی گرده، اگرم نيومد بزور ميارمش! پس قرص خواب به چه دردی می خوره؟!
خيلی ها معتقدند که ترس کودکان از موجودات خيالی يا ترس از تاريکی، از فقدان آگاهی و دانش ناشی ميشه و در پايان به این نتيجه می رسند که دليل اصلی ترس، بی دانشي و عدم آگاهی نسبت به محيط اطراف می باشه و با حصول دانش، ترس مرتفع ميشه. ولی من با این طرز فکر موافق نيستم، به نظر من، نميشه گفت ترس بده يا خوبه و نميشه قضاوت مطلقی در موردش داشت، در خيلی از موارد حق با اوناست و ترس ناشی از نا آگاهی هستش، امّا در همه موارد این اصل يا بهتر بگم تئوری صدق نمی کنه. در مواردی دانش و آگاهی خود سبب ترس ميشه، به عنوان مثال هيچ آدم عاقلی با دستان خيس يک سيم لخت برق رو لمس نمی کنه چون دانشش باعث ميشه اون فرد از عواقب کارش بترسه! يا هيچ آدم عاقلی با دستان خالی به استقبال يک کرگدن وحشی نميره و از رويارويی با اون حيوان می ترسه! از این گونه مثال ها زياده. يک نکته این وسط وجود داره که شايد مورد توجه قرار نگيره، و اون اینه که; هر فردی که بترسه ترسو نيست، بلکه فردی که ترسش از روی فقدان آگاهی و دانش باشه ترسو نام می گيره.
مقاله ای رو در يک از مجلات اتومبيل خوندم که خيلی برام جالب بود. کمپانی BMW در اروپا برای تمامی کارمندان و کارگرانش که در نمايندگی ها مشغول کارند و به نوعی با ارباب رجوع سر و کار دارند، کلاس های فرهنگی گذاشته. مديران این شرکت خودرو سازی معتقدند اکثريت افرادی که از ماشين BMW استفاده می کنند، چه از نظر حقيقی و چه از نظر حقوقی، افراد متشخصی هستند، بنابرين طرز برخورد کارمندان و تعميرکاران این شرکت با مراجعين خيلی مهمه. در تمام طول خوندن این مقاله به ادارات و بانک ها در ایران و نوع برخوردشون با مراجعين فکر می کردم، حالا مکانيکی ها و تعميرگاه ها پيشکش.
روزی يک آقای متفکری دو تا از دوستاشو به خونه دعوت می کنه و از اون ها می پرسه که آيا آدم های با کلاسی هستن؟ اولی ميگه; از يک خانواده اصيل با شجره نامه ای طويل اومده، ارث قابل توجه ای از اجدادش به او رسيده و زندگی مرفه ای داره، يک آپارتمان شيک، ويلای تابستانی و يک ماشين لوکس زيره پاشه، سالی دوبار سفر های خارجی داره و از اسکی در زمستان و موج سواری در تابستان لذت می بره، ورزش های مورد علاقش گلف و تنيس هستش، هفته ای چند بار با دوستانش به رستوران های شيک ميره و از کافی شاپ نشستن و اسپرسو نوشيدن لذت می بره، داشت به حرفاش ادامه می داد که آقای متفکر گفت; کافيه و از نفر دوم خواست تا ادامه بده. نفر دوم دوم اینطور ادمه داد; از يک خانواده متوسط ولی آبرومند اومده، ساکن يک آپارتمان استيجاری هست و ماشينی داره که مشکلاتش رو حل ميکنه و اونو به مقصد می رسونه، از تحصيلات نسبتا بالایی برخورداره و اهل مطالعه هستش، به فلسفه و سياست علاقمنده و بيشتر مطالعاتش در این زمينه هستش، آداب گفتمان و بحث کردن رو ميدونه و به مخاطبينش احترام می ذاره ولی هرجايی بحث نمی کنه و بيشتر يک شنونده خوبه، به حريم خصوصی افراد وحقوق فردی و اجتماعی اطرافيانش احترام ميذاره، به رستوران های لوکس نميره ولی آداب غذا خوردن رو ميدونه و با آرامش و متانت غذا می خوره، به برابری های جنسی و قومی معتقده و هرگز به کسی از بالا نگاه نمی کنه، اینجا بود که آقای متفکر گفت; کافيه و به نتيجه ای که ميخواستم دست يافتم. حالا به نظر شما کی با کلاسه؟ پ. ن: این نوشته من الهام گرفته از نوشته های برتولت برشت (Bertolt Brecht) نويسنده شهير آلمانی هستش.
وقتی قدم به يک کشور بيگانه می ذاريم، انتظار داريم با چشمی برابر با بقيه شهروندان به ما نگاه کنند و از هرگونه تحقير و تبعيضات نژادی و قومی بيزاريم. با این وجود در کشور خودمون، در خيلی از موارد روستايان و شهرستاني ها عنصر پست تر تلقی شدند و پايتخت نشينان به عناصر برتر معروف شده اند. کم نيستند آدم های حقيری که معيار شعور آدم ها رو در شهری بودن يا روستايی بودن، در پايتخت نشين بودن يا شهرستانی بودن می پندارند، که البته دوگانگی دولت در نحوه سرمايه گذاری و ارائه خدمات، در القای این نوع طرز تفکر بی تاثیر نبوده. بماند که این نوع سياست و طرز فکر باعث چه تبعات شومی چون مهاجرت های بیرويه به پايتخت، خالی شدن منطقه ای و تراکم بيش از اندازه منطقه ديگر و هزار يک پيامد ديگر شده. به قول فريدون مشيری; درين شهر زشت ما فکر کوته و ديواره بلندست. پ. ن: در يکی از وبلاگ های پر مخاطب خونده بودم که افرادی که در خارج از کشور بزرگ شدن آدم های سطحی و ساده انگاريند و تنها دغدغه اونها پرداخت وام های بانکی هستش. و در بخش نظرات همون مطلب خوندم که: روستائيان ایران آدم های خرفتی هستند! که البته این نظر، کم طرفدار هم نبود! ولی زندگی در خارج از ایران در رشد فکری من يکی خيلی موثر بوده، حداقل باعث شده در قضاوتم نسبت به آدم ها محتاطتر باشم و بدون دانش و فکر سخنی رو به زبان نيارم.
خاک به چشمانم رفت در حين گرد روبی خاطرات غبار گرفته ام
اميد: دلخوش به اتفاقی که شايد هرگز رخ نده زندگی: امتحان مرگ: وقت تموم شد ورقه ها بالا خواب: نيروانا فلسفه: سوال بی جواب دين: جواب بی سوال ديوانه: آزاد، رها عاقل: ديوانه محبوس، زندانی گوسفند: شهروند نمونه شهردار: چوپان سکولاريسم: عينک روشنفکر: هرکی که عينک بزنه عينک: پرده، هر آنچه مانع ديد شود انقلاب: سنگ سيزيف دموکراسی: دروغ قرن خاطره: ليسيدن پوست شکلاتی که زمانی توش شکلات بوده (واژه نامه پناهی) دوست داشتن: انتهای تعقل عشق: ابتدای جنون بيکار: هرکی که چرنديات منو بخونه
خيلی دوست داشتم بدونم که ابراهيم هنگام قربانی کردن اسماعيل به چه چيز فکر ميکرد؟ آيا خودخواهانه به بهشت برينی فکر ميکرد که برای بدست آوردنش مجبور به اطاعت فرمان الهی و گذشتن از خون فرزندش شده بود؟ يا با ازخودگذشتگی عاشقانه پاره تنش (اسماعيل) رو به معشوقش هديه می داد و يقين داشت که خير و شر رو معشوق تعيين ميکنه؟ آيا ایمانی که بر روی خودخواهی و چشم داشت به پاداش های بهشتی استوار باشه هرگز به يقين مبدل ميشه؟! از درک ابراهيم عاجزم، چون با يقين ابراهيم فرسنگ ها فاصله دارم و تا زمانی که يقين حاصل نشه، این پرسشها در فکرم پرسه می زنن.
« باید حماقت ریشهکن شه، چون هر چیزی را هم که با آن روبرو بشه احمق می کنه» معلوم بود این جمله از من نيست؟! خب مهم نيست که قبول کنيد این جمله از منه يا يکی ديگه، مهم اینه که قبول کنيد نويسنده این جمله راست ميگه، هرچند که خيلی آرمانگرايانه حرف زده.
کرکس هيچوقت پرنده محبوبی نبوده، در حالی که بر خلاف ظاهرش اینقدر مهربان هست که حيوانی رو با منقار و چنگالش از پای در نياره! صبر می کنه تا خودش بميره و بعد برای بقا از اون تغذیه کنه. امّا بعضی آدم ها برای تفريح حيوانات رو شکار می کنن! هميشه هم محبوب بودن خوب نيست! لا اقل در مورد کرکس محبوب نبودنش ضامن آزاديش بوده، آخه دوست داشتن ما آدم ها هم خيری درش نيست، واسه همينه که کرکس ها از قناری ها خوشبخت تر هستن.
جايی خونده بودم وقتی خرها عاشق هم ميشن واسه هم جفتک ميندازن، يا به عبارت ديگه عشقبازی خر ها در جفتک اندازیشون خلاصه می شه. اگه این موضوع صحت داشته باشه، که البته پر بيراه هم نيست! ميشه چندتا نتيجه اخلاقی گرفت:
|