تبليغاتX
بيقرار

 

من هنوز در تعريف دو بعدی زندگی مونده ام چه برسه که بخوام به بعد سوم و چهارم فکر کنم. من در ديدن خطوط ساده زندگی مشکل دارم چه برسه تصوّر جهان خميده متقارن و احيانا نا متقارن! این اصول ناشناخته هاوکينگ چيه که نميذاره به کودکی برگردم! ای کاش پارادوکس های زندگی به سادگی پارادوکس های زنون بود.

مثلا می خوای بگی خيلی حاليته!!! حالا اینا که گفتی يعنی چی؟

اینا تلفيقی از يک ذهن پريشان، يک آرزوی محال و کمی فيزيک کوانتم بود.

ميميری اگه مثه آدم حرفتو بزنی؟!

ميخوام برگردم به کودکی، منو می بری؟

برو بابا ديوانه!!!

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 8:18 PM نويسنده بيقرار |

 

من ديگه تحملشو ندارم، ديگه رو من حساب نکن -

آخه چرا؟ -

 تو هنوزم به اون فکر می کنی -

 نه اینطور نيست! چرا همچين فکری می کنی؟ -

  چون بعضی شبها تا صبح خيسم ميکنی -

 اون دليلش يه چيز ديگست!!! بايد تو غربت بمونی تا حرفمو بفهمی -

من ديگه طاقت فشار های تورو ندارم -

خب قول ميدم ديگه فشارت ندم -

      نه!!! همچی تموم شده، بهتر به فکر يه بالش ديگه باشی -

باشه بابا، نميخواد تو ديگه واسه ما کلاس بذاری، امروز يه بالش نو می خرم -

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:3 PM نويسنده بيقرار |

 

ميگن حق دادنی نيست و گرفتنيه

این عين واقعيته

شک نکنيد!

واسه همينه هميشه حق با گردن کلفت هاست

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:23 PM نويسنده بيقرار |

 

ایران که بودم يک سری چراغ های سه رنگ کنار چهارراهها و خطوط عابر پياده بود که گمان من این بوده که کاربردش برای زيبايی شهر و خيابون ها هستش

هميشه فکر می کردم در اروپا که شهرها تميز تر و زيباترن این چراغ ها بايد يچيزی مثل چراغ های ديسکو هاشون باشه

امّا وقتی اومدم اینجا ديدم که چراغ های اینجا هم مثله چراغ های ایرانه، تنها فرقش اینه که مردم بيشتر بهش نگاه می کنن

روزی دلمو به دريا زدم و از يکی همين چشم آبی ها پرسيدم که; چرا اینجا آدم ها به این چراغ نگاه می کنن؟

پرسيد; مگه شما ازينا تو کشورتون ندارين؟

گفتم چرا داريم

گفت اونجا واسه چی استفاده می کنن؟

گفتم در جهت زيبا سازی شهر

گفت اینجا يه مصرف ديگه هم داره

گفتم چی؟

گفت وقتی سبزه مردم بومی همين کشور از خيابان رد ميشن، وقتی زرده يک سری خارجی ها و وقتی قرمزه يک سری خارجی های ديگه که ایران رو هم شامل ميشه

ازش تشکر کردم و ازينکه يه چيز جديد ياد گرفتم بسيار خوشحال بودم

دفعه بعد که خواستم از خيابون رد بشم، منتظر نوبت خودم شدم تا چراغ قرمز بشه

وقتی چراغ قرمز شد، به وسط خيابون اومدم، ناگهان پليسی که اونجا بود سوت کشيد و داد زد

 آقاااا مگه نمی بينی چراغ قرمزه!

گفتم من ایرانيم

گفت برو برو برو

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:57 PM نويسنده بيقرار |

 

 

هنری ديويد تورو هم از جمله افرادی بود که بعد مرگش مشهور شد. تورو يک فيلسوف آنارشيست بود و شهرتش مديون مقاله ای تحت عنوان نافرمانی مدنی هستش ،تورو در نوشته هاش ياد آور ميشه که تا چه اندازه نفس وجود هر حکومتی با پايين بودن آگاهی شهروندان مطابقت داره و سپس به این نتيجه ميرسه که آن حکومتی بهتره که کمتر حکومت کنه! شخصيت هايی چون گاندی، لوترکينگ و تولستوی تحت تاثير مقاله نافرمانی مدنی وی قرار گرفتن، گاندی زمانی که در آفریقای جنوبی سکونت داشت يک مقاله در مورد نافرمانی مدنی تورو نوشت.البته گاندی و تورو يک وجه مشترک ديگه هم داشتن و اون گياه خوار بودن هردو بود.

چيزی عوض نمی شود ماييم که دگرگون می شويم (هنری ديود تورو)

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:46 PM نويسنده بيقرار |

 

ای کاش زندگی هم مثه رياضی بود

معلوم ها، معلوم بود

مجهول ها، مجهول

... بگذريم

بهتره چايم رو بخورم

پيش از اینکه مثه زندگيم سرد بشه

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 5:14 PM نويسنده بيقرار |

 

 

هر آدمی در زمينه ای استعدادی داره و اولين کسی که این استعداد رو کشف می کنه خودشه

من که هنوز پی به استعدادم نبردم. در زمينه تحصيلی هم اینقدر از این شاخه به اون شاخه پريدم که خودم خسته شدم

 خيلی ها هستن که پی به استعدادشون می برن ولی جامعه يا از اون ها غافل ميشه يا قادر به درکشون نيست

امثال هنری دارگر کم نبودن! سريداری درشيکاگو که بعد مرگش  مردم به استعدادش در نقاشی و نويسندگی  پی بردن. نوشته هايی که نشانگر حس لطيف و ديد عميقش به کودکان بود و نقاشی هایی که اکنون حدود هشتاد هزار دلار برای هر کدامشون قيمت گذاشته شده

 

 

زندگینامش بيشترشبيه يک افسانه می مونه که به راحتی ميشه ازش يک فيلم هندی پر مخاطب ساخت

این آهنگ  رو برای دارگر خونده که به نوبه خودش شنيدنيه  Natalie Merchant

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 2:45 AM نويسنده بيقرار |

 

 

آدم زرنگی نيستم! چون هميشه تو صف وا ميستم و پا از نوبت خودم فراتر نمی ذارم

آدم بی کلاسی هم هستم چون قهوه دوست ندارم و از کافی شاپ نشستن لذت نمی برم، من چايی خودمو ميخوام!

منورالفکرهم نيستم، چون به اون که اون بالاست اعتقاد دارم و خودمو مسلمان ميدونم. حالا بماند که کانت و اسپينوزا هم جايی برای معنويات گذاشتند! و راسل با اون منطق محضش هميشه يه شانس برای تفکر مخالف قائل بود!  

و از همه بد تر! يک لکه ننگه ديگه! يک بچه شهرستانی!

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 8:32 PM نويسنده بيقرار |

 

 

دوباره حس غريبی دارم 

کاريش هم نميشه کرد

ياد گرفتم که این جزئی از غربته و بايد باهاش کنار اومد

 تارم کجاست؟

حيف که دير وقته! حتی واسه دلتنگيم ديره

 

 این آهنگ  رو امتحان می کنم

شايد تاثير بذاره

.

 

نه!!! بد هم نبود! 

.

 
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم

از دوری تو صياد دگر تاب نيارم
رفتست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی

چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره كوي تو با عشق بشويم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن بازگشائی
خوش جلوه نمائی

ای برده امان از دل عشاق کجائی؟
تا سجده گزارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند

ورنه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 3:3 AM نويسنده بيقرار |

 

امروز در راه برگشت به خونه تو این هوای سرد و بارونی زنی رو ديدم! با دامنی کوتاه و جوراب توری ای که از بين چکمه سياه بلندش و دامن کوتاهش نمايان بود

بلوزش اینقدر کوتاه بود که نيمی از شکمش بيرون بود

همونطور که خودش ميخواست در جلب نظر نگاه مردان کاملا موفق بود

زيبا بود ولی چهره ای سرد و خشن با لب هايی که گويا مدت ها لبخند نزده بود

نماد بارز يک زنه .....

قبل اینکه فکر بدی در موردش بکنم ياد اتفاقی که چند مدت پيش برام رخ داده بود افتادم

ماشينم خراب شده بود. نميدونم از باطريش بود! از دلکوش بود! چه مرگش بود! که وقتی وا ميستادم ماشين خاموش ميشد و ديگه روشن نميشد

از طرفی به ماشينم خيلی نياز داشتم از طرف ديگه وضعيت ماليم طوری بود که پول حمل ماشين به تعميرگاه رو نداشتم

تصميم گرفتم هر طوری شده خودم ماشين رو به تعميرگاه ببرم. حدود ساعت دو بعدظهر وقتی خيابانها کمی خلوت تر بود ماشين رو به هر شکلی بود روشن کردم و به سمت تعميرگاه رفتم مشکل اینجا بود که نبايد تا قبل تعميرگاه توقف می کردم و تو مسير راهم چندتا چراغ قرمز و خط کشی عابر پياده بود

وقتی قبل خط کشی عابر نمی ایستادم و چراغ هارو رد می کردم مردم به چشم يک احمق و آدمی دور از تمدن بهم نگاه می کردن

هيچکسی علت کارهامو نمی دونست ولی بی شک منو فرد بی فرهنگی قلمداد ميکردن البته حق هم داشتن

خلاصه به تعمير گاه رسيدم و با اینکه خيلی در طول مسير خجالت کشيده بودم يه نفس راحت کشيدم

ازون موقع به بعد هر کسی يه خطايی يا اشتباهی می کنه زود در موردش قضاوت نمی کنم

در اینکه کار من اشتباه بود شکی نيست امّا چاره ای نداشتم. این خانوم هم شايد می دونه داره چيکار ميکنه ولی چاره ای نداره

همه آدم های خطاکار آدم های بدی نيستن

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 0:26 AM نويسنده بيقرار |

 

- همه هستند،  همه از تواند، همه در تواند و همه با تو اند. اما تو چیزی نیستی و هیچ چیزی تو نیست از آن روی که تو هستی، بنیاد هر چیزی که هست تویی. تو یگانه بنیادی، هم بنیاد هست ها و هم بنیاد چیست ها......

- بابا يجور حرف بزن که حد اقل خودت بفهمی چی داری ميگی!

- باشه ساده می گم، مثل زندگی، اون بالا يکی هست که فراموشش نکن تا فراموشت نکنه

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 1:39 AM نويسنده بيقرار |


قومی متفکرند در مذهب و دين

جمعی متحيرند در شک و يقين

ناگاه منادی در آيد زکمين

کای بيخبران ره نه آنست و نه این

 

این رباعی رو من خودم سرودم

!خب چرا اینجوری نگاه می کنی

شايد هم قديما خيام اینو گفته بود امّا من که نميدونستم

سخت نگير بابا, به قول صادق هدايت این همه شعرا شعر گفتن زدن به نام خيام, يبار هم بذار خيام شعر بگه من بزنم بنام خودم

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:26 PM نويسنده بيقرار |

 

 

« بالاتراز سياهی رنگی نيست » این چرند ترين و مزخرف ترين ضرب المثلی بود که تا به امروز شنيدم

ببخشيد! ببخشيد! زود قضاوت کردم « آب که از سر گذشت چه يک وجب چه صد وجب » این يکی از اون قبلی چرند تر بود.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 4:13 PM نويسنده بيقرار |

  

به معجزه اعتقاد داری؟ -

آره -

 !تو که آدم منطقی ای بودی -

 گور بابای هرچی منطق کرده, هرکی که ميگه منطقيه مطمئن باش بی منطق ترين آدم رو زمينه -

 - پس چرا خودت هميشه دنبال جواب های منطقی می گردی؟  

 !آخه من که زمينی نيستم -

 پس اینجا چکار می کنی؟ -

 من اشتباهيم! جام اینجا نبود -

 حالا چرا معجزه اینقدر برات مهمه؟ -

چون اگه باورش نداشته باشم ديگه اميدی به زندگی ندارم -

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 2:57 AM نويسنده بيقرار |

 

يکی بود يکی نبود

امّا اون که بود کی بود؟ و اون که نبود کی بود؟

من بودم اونی که بود

اونی که کلاف های فکرش لباس آرزوش بود

ولی حيف که لباس اندازش نبود

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 2:18 AM نويسنده بيقرار |

 

در جلسه امتحان يک سوال بيشتر نبود

يک سوال دو گزينه ای!

ديوانه يا عاقل؟

نمی دونم چی جواب بدم! پرسيدم این ورقه ها رو کی تصحيح ميکنه؟ گفتن افکار عمومی

نوشتم ديوانه و اومدم بيرون, نمی دونم قبول می شم يا نه!؟

کنجکاو شدم ببينم اون های که قبل من تو جلسه نشستن چی جواب دادن؟ آيا جوابشون تاييد شد يا نه!

نيچه نوشت ديوانه و تاييد شد

ورقه سوال رو به ویتگنشتاین ندادند خودشون نوشتن ديوانه و تاييد کردند

نيوتن نوشت عاقل, دينگ!!! اشتباه! ديوانه به عنوان جواب تاييد شد

انشتين نوشت ديوانه, دينگ!!! اشتباه! جواب عاقل بود

اسپينوزا نوشت همه شما ديوانه اید, ابرمرد نيچه من بودم نه مسيح! به خاطر اعتراض از جلسه بيرون شد

دکارت نوشت عاقل و جواب تاييد شد

کانت نوشت هرچی که دکارت گفته برعکسش, جواب تاييد شد

راسل نوشت عاقل, هم عاقل محض, هم عاقل کاربردی, جواب تاييد شد

وان گوک نوشت; به لطافت گل آفتابگردان, من از هر روانپزشکی عاقل ترم! جواب غلط تشخيص داده شد, ديوانه تاييد شد

هاوکينگ گفت درين سياه چاله چيزی نمی بينم يا يک چراغ قوه بدين يا به هيگز يا کيبل بگين جای من جواب بدن

شوپنهاور نوشت ديوانه ولی عاقل تاييد شد

گاليله نوشت هرچی شما بگين, ديوانه تاييد شد

مولانا و حافظ  و عطار نوشتن ديوانه, (تبصره: عرفان تکامل عشقه و عشق عين ديوانگيست) جواب تاييد شد

هرودوت رو بخاطر تقلب از جلسه بيرون کردن ولی فاکس نيوز بعدا اعلام کرد که براش پاپوش درست کرده بودن!!! و سال ها بعد مفتخر به دريافت مدال شواليه و برنده جايزه صلح نوبل شد

کوروش نوشت اجازه بدين از فرصت استفاده کنم و يک بيانيه  بدم; من کوروش کبير شاه شاهان اینجا اعلان می کنم که هيچ خصومتی با اعراب و مسلمانان ندارم و هيچگونه مسوليتی در قبال ادعاهای طرفداران دو آتيشه خود ندارم

زليخا!؟  زليخا!؟! زليخا!!!! کسی زليخا رو نديد؟ آهان, هنگام آمدن به جلسه بخاطر مشکلات منکراتی بازداشت شد

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0:21 AM نويسنده بيقرار |

 

يک ليوان چای برای خودم ريختم, پر رنگ و تلخ

يک فنجان قهوه برای اون, با شير و شکر

خواستم با هم چای و قهوه بخوريم

که!

سريال مورد علاقه اون شروع شد

این شد که به وبگردی رو آوردم

فردا شنبه ست

می تونم تا ظهر بخوابم

و امشب را تا دير وقت بيدار بمونم

امّا اون بايد زود بخوابه

آخه شنبه ها صبح زود ميره ورزش

چقدر از خودم بدم اومده!

پس اون بايد منو دوست داشته باشه

و این خيلی خوبه

 

+ تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 7:3 PM نويسنده بيقرار |

 

وقتی در یک شب تابستانی، برای دیدن آسمان پر از ستاره روی علف‌ها دراز بکشی و چشم به آسمان بدوزی، اگر چنین حرکتی مثل ترانه یا رقص بخشی از زینت آن شب یا یک شب تابستانی رمانتیک نباشد، آسمان و ستاره‌ها را خواهی دید، آن‌وقت لنگه‌هایی در آن آسمان به دو سمت باز خواهد شد، یکی به سمت دین و دیگری به سمت فلسفه... دین، آفرینش آن کائنات با شکوه را به خدا نسبت می‌دهد و به آرامش می‌رسد، برای همین دین به انسان‌ها آرامش و اعتماد می‌بخشد، برای آن‌که تصور می‌کند جواب سؤالی را که در جست‌جویش بود، یافته است؛ در حالی‌که فلسفه، برادر ناآرام دین است، هیچ جوابی راضی‌یش نمی‌کند ، بعد از هر جوابی بلافاصله سراغ سؤال جدیدی می‌رود

برگرفته از کتاب عشق روزهای بلوا اثر احمد آلتان


 

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:57 PM نويسنده بيقرار |

 

ما برآنيــم كه بر آن كنيـم او را
ما درآنيم كه در آن كنيم خود را

ما در آنيــم تا اين شويم
ما در اينيــم تا آن شويم

بيا در اين و در آن شويم
تا بـر اين و بـر آن كنيم


 
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 0:32 AM نويسنده بيقرار |

 

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند

 

حسين پناهی

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:47 PM نويسنده بيقرار |

 

رابطه ضرورت و آزادي، قلب فلسفه اسپينوزاست، ما اجازه داريم قبول كنيم كه منشاء طرز تفكر فلسفي وي تعجب او به جهت قرار گرفتن دو مقوله وجود خداوند از يك طرف و آزادي مطلق در «من» از طرف ديگر در كنار يكديگر است. ژان پل سارتر (فيلسوف فرانسوي) در كتاب خود به نام «هستي و نيستي» ادعا مي‌كند كه اگر خداوند وجود دارد‌، پس ذهن آزاد اصولا‌ نمي‌تواند وجود داشته باشد، چون خداوند به تنهايي با وجودش امكان آزادي ذهن را تا حدي غيرممكن مي‌كند. در اينجا نظر اسپينوزا برعكس اوست. او نه خداوند را قرباني مي‌كند نه آزادي را، بلكه در جست‌وجوي يك راه‌حل واقعي براي حل اين نزاع است‌.
او مي‌گويد: خداوند علتي است آزاد. از نظر وي خداوند علت آزاد همه چيز است. يعني نحوه وجودي او بر اساس ضرورت هستي اوست. ما به عنوان انسان هيچ اثري از آزادي الهي در خودمان پيدا نمي‌كنيم‌، همانطوري كه دكارت اين اثر را با امكان تعويض قوانين يا حتي روابط رياضي تفسير مي‌كند‌. هيچ سايه‌اي از قابليت تغيير در مفهوم آزادي الهي از نظر اسپينوزا وجود ندارد‌. يعني طبق ضرورت طبيعي صرف كه او مي‌شناسد‌، بر اساس سيلا‌ن وجود در خداوند‌، آزادي‌اش تا اندازه بسيار زيادي جبري به‌نظر مي‌رسد تا بتواند ضرورت در يك هستي ديگر تلقي شود‌. عقيده به آزادي در اينجا با ضرورت ازلي خدا در طبيعت ذاتي او كاملا‌ منطبق است‌. در صورت عدم وجود خلق و خوي و عدم تغيير در مراحل گوناگون وجود والهيات‌، اين سوال اساساً اصلا‌ً مطرح نمي‌شود. ‌ اسپينوزا مطمئناً يك فيلسوف به تمام معناي كلمه است و چون به طور مطلق فكر مي‌كند‌، مفاهيمي ‌را كه ما به‌طور نسبي استفاده مي‌كنيم‌، او قهراً استفاده‌ها و برداشت‌هاي اصيل‌تر و عميق‌تري از آنها به دست مي‌دهد كه با نحوه اطلا‌ق تفكّر او در سازمان فكري‌اش همسان باشد‌. آزادي و ضرورت‌، ديگر دو قطب مخالف يكديگر نيستند‌، بلكه به‌طور مطلق مترادف يكديگر محسوب مي‌شوند‌. معني آزاد بودن براي خداوند اين است كه بر اساس ضرورتش وجود داشته باشد‌ و بدين دليل است كه خداوند هم آزاد است و هم ضرورت آزادي خداوند منطبق با ضرورتش است و به همين طريق‌، آزادي او منطبق با همه ضرورت‌هايي است كه فعليت خود را از او دريافت مي‌كنند‌. اما اگر ما فكر مي‌كنيم كه جبر و اجبار چيزي است كه از طرف خداوند سرازير مي‌شود‌، اين موضوع ضرورتي است مخالف آزادي ما‌، پس ما مي‌توانيم مطمئن باشيم كه در مورد آزادي خود اشتباه مي‌كنيم‌. آزادي واقعي ما فقط مي‌تواند به معناي ضرورت وجود خداوند باشد‌ زيرا در برابر خدا هيچ آزادي واقعي وجود ندارد‌، چون همه چيز خداوند است و اين موضوع خود ما را هم در برميگيرد‌.



نويسنده: ژان هرش
مترجم: شهرام انصاري

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:14 PM نويسنده بيقرار |

 

اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميکنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند. اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. شکنجه در الاهيات به کار ميرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد، اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد. بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛ احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کننده ای نداريد

يک راه مناسب برای اين که خودتان را از انواع خاصی از جزميت خلاص کنيد، اين است که از عقايد مخالفی که دوستان پيرامونتان دارند آگاه شويد. به دنبال کسانی بگرديد که ديدگاههايی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانيد. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان ديوانه، فاسد و بدکار ميآيند، به ياد داشته باشيد که شما هم از نظر آنها همينطور به نظر ميرسيد. با اين وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشيد، اما هر دو نميتوانيد بر خطا باشند. اين طرز فکر زاينده نوعی احتياط است

نسبت به عقايدی که خودستايی شما را ارضاء ميکند، محتاط باشيد. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قوياً معتقدند که جنسيتشان برتری ويژه ای دارد. دلايل زيادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشيد ميتوانيد نشان دهيد که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشيد ميتوانيد پاسخ دهيد که اکثر جنايتها هم کار مردان است. اين پرسش اساساً حل شدنی نيست، اما خودستايی اين واقعيت را از ديد بسياری از مردم پنهان ميکند. همه ما، اهل هر جا که باشيم، متقاعد شده ايم که ملت ما برتر از ساير ملتهاست. ما با وجود دانستن اين که هر ملتی محاسن و معايب خاص خودش را دارد، معيارهای ارزشيمان را به گونه ای تعريف ميکنيم که ثابت کنيم ارزشهايمان مهمترين ارزشهای ممکن هستند و معايبمان تقريباً ناچيزند. دراينجا دوباره انسان معقول ميپذيرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، اين است که بخواهيم مراقب خودستايی بشر به واسطه بشر بودنش باشيم، زيرا ما نميتوانيم با ذهن غيربشری مباحثه کنيم. تنها راهی که من برای برخورد با اين نوع خودبينی بشر سراغ دارم، اين است که به خاطر داشته باشيم بشر جزء ناچيزی از حيات سياره کوچکی در گوشه کوچکی از اين جهان است و همانطور که ميدانيم در ديگر بخشهای کيهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگيشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به يک ستاره دريايی است


برتراند راسل

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:29 AM نويسنده بيقرار |



هميشه شنيدم خوشبختی نسبی هستش نه مطلق! يعنی يکی از راه های تشخيص خوشبختی مقايسه هستش.
با این تعريف ما هميشه نسبت به عدّه ای خوشبخت و نسبت به عده ای بدبخت هستيم.
من فکر می کنم هر کسی تعريف خودشو از خوشبختی داره; يکی خوشبختی رو در ماديات مي بينه يکی در معنويات يکی در خانواده ديگری در سلامتی و الی آخر...
امّا انتهای همه این تعريف ها به يک نقطه نزديک ميشه و اون احساس آرامش و شادمانی درونی هستش, از ديد من خوشبختی می تونه آسوده سر بر بالین گذاشتن و صاحب وجدان آسوده بودن باشه. 


عدّه ای خوشبختی رو در ماديات مبينن يعنی هرکی پولدار تره خوشبختره!
لرد ريچارد ليارد، اقتصاددان و پژوهشگر انگليسی در کتابی به نام "جامعه خوشبخت" نشون ميده که رفاه مادی نمی تونه خوشبختی آدمی را تضمين کنه. ليارد در رساله خود می کوشه ثابت کنه که رفاه روز افزون در جوامع پيشرفته، الزاما به احساس سعادت نمی انجامه
اقتصاددانان تا کنون بر اساس ميزان درآمد سرانه، خوشبختی را اندازه می گرفتن. اما هرچند درآمد سرانه ملی در جوامع صنعتی پيوسته افزايش يافته، اما بر خوشبختی شهروندان به اين ميزان افزوده نشده. ليارد از اينجا به اين نتيجه می رسه که رشد صنعتی نمی تونه ملاکی برای خوشبختی آدمی باشه.
مردم در جوامع صنعتی به ظاهر سعادتمندتر از مردم جوامع عقب مانده يا در حال توسعه هستن، ولی اين را هم بايد در نظر داشت که در جوامع صنعتی در کنار رفاه مادی، آفت هايی مانند افسردگی نيز رشد می کنه
به نظر ليارد عواملی وجود داره که بيش از رفاه در احساس خوشبختی مؤثره . به نظر اين پژوهشگر رابطه صميمانه با همسر و نزديکانه که آدمی را خوشبخت می سازه. او با آوردن شواهدی نشون می ده آنها که خوشبختی را در موفقيت شغلی و پيشرفت حرفه ای می جويند و از خانواده و دوستان غافل می شن، به رغم رفاه و کاميابی حرفه ای به شدت احساس بدبختی می کنن!
بنابرين ميشه نتيجه گرفت ماديات محور مناسبی برای ارز يابی خوشبختی نيست.

 ابن رشد خوشبختی رو ینگونه تعريف ميکنه;
هدف یک گیاه رشد کردن است و هدف یک اره بریدن، اما هدف یک موجود انسانی چیست؟ یکی از اهداف نهایی ما شاد بودن و خودداری از اقداماتی است که منجر به ناخوشی می شود.
فضیلت اخلاقی منجر به خوشبختی می شود و در صورتی که ما مطابق ماهیتمان رفتار کنیم ، قادر به رسیدن به خوشبختی خواهیم بود. ممکن است برداشتهای زیادی از این خوشبختی صورت گیرد ، چه به عنوان ترکیبی از فعالیتهای دینی و اجتماعی ، چه به عنوان یک ایده آل فکری کامل.

خوشبختی با موفقيت فرق می کنه چه بسا آدم های موفق که احساس خوشبختی نمی کنن.

چون خوشبختی يک حس درونيه بايد طبق ماهيتمون رفتار کنيم تا بتونيم این حس درونی رو ارضا کنيم.

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 6:49 PM نويسنده بيقرار |

 

 
جهان را که ورق می زنی
به سکوتی نظاره کن
که زمان
خستگی صداهاست

و عشق
نگاه معصومانه کودکی ست
که نیازمندانه
به خویشت می خواند

 

مسعود بیزارگیتی
 
 
 
+ تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 4:19 AM نويسنده بيقرار |

 

کوچيک که بودم آرزوهام بزرگ بود

هرچی بزرگتر شدم آرزوهام کوچيکتر شد

يکی ازين آرزوهای بزرگ این بود که وقتی ازدواج کردم

روز جشن عروسيم

مادر بزرگم جولوی ماشين بشينه و عروس خياليم عقب ماشين

نمی دونم! من مادر بزرگمو گذاشتم رفتم! يا اون ما رو ترک کرد!

فقط اینو ميدونم شبی که اون رفت چندين سال پيش از شبی بود که من رفته بودم

این آرزو هم به ليست آرزوهای دست نيافتنی اضافه شد

بين خودمون باشه; حاضرم با منفور ترين دختر دنيا ازدواج کنم

به شرطی که

مادر بزرگم برگرده

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:35 PM نويسنده بيقرار |

 

اگه از من بپرسيد دروغ قرن چيه بدون هيچ مکثی می گم آنچه به عنوان دموکراسی شناخته ميشه
شايد فکر کنيد من خيلی بايد متحجر باشم که در قرن بيستم و يکم با دموکراسی مشکل دارم
امّا من فکر ميکنم تموم اونهايی که سنگ دموکراسی رو به سينه مزنن وقتی همين دموکراسی بر خلاف عقيدشون باشه واکنش نشون ميدن!


اگه به دموکراسی پايبند باشيم هميشه حق با اکثريته! امّا آيا واقعا هميشه اکثريت درست ميگن!
به نظر شما آيا دانشمندان و مردم همدوره گاليله با نظريات ضد ارسطويی و ديناميکی وی موافق بودن!
افکار گاليله در اقليت بود يا اکثريت! حق با کی بود با اکثريت يا اقليت!

 

این کاريکاتور مانا نيستانی تعريف جالبی از دموکراسی داره

 

 انتخابات آزاد فلسطين چند ساله پيش يادتونه! حماس طی يک انتخابات آزاد تحت نظارت سازمان ملل برنده شد! امّا هيچکدام از دولت های به اصطلاح دموکرات دنيا اون هارو به رسميت نشناختن!

 در جوامع بين المللی و سازمان های حامی حقوق بشر هر روز لوايحی رو بر عليه حکومت های ديکتاتوری در دنيا تصويب می کنن

امّا آيا قطعنامه ای عليه خاندان سعودی در عربستان هم تصويب شده!
شما فکر می کنيد حقوق زنان در عربستان رعايت ميشه! آيا خاندان سعودی يه حکومت دموکراتند و با رای مردم بر مسند قدرتند!
 

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 3:26 AM نويسنده بيقرار |

 

از اینجا دانلود کنيد

يا

از اینجا دانلود کنيد

 

روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل می‌شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی
روزی که رفت بر باد
روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
تا باد چنین باد، داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که خط‌کش تصویری شکست میانه‌ی تنبیه
روزی که زنگ خانه‌ها صوراسرافیل بود گویی
روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکه‌ی آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی باد، علی‌آباد

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه‌ی سخنان نوآموخته
روز تعریف پرهیجان فیلم هندی
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که درّید پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود، یک به جنگ می‌رفت، از دو «واتو واتو» آمد
روزی که رفت بر باد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که رهبر، نوجوان تانک‌خورده بود
روزی که آستین کوتاه، لگد میان گرده بود
روزی که ریش
روزی که زیر بغل پاره
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که چمران بر پارک‌وی آرام خسبید
روزی که فوزیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یک‌بانده شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که هشت‌ساله کنار حضرت معصومه خوردم‌اش، مادر خریده بود
سبز بود، سون‌آپ بود
روزی که شهوت هنوز در حومه‌ی شهر بود
روزی که در استعاره‌ی فلک، قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام می‌شد، هر هفته جمعه‌ها غروب
روزی که آخرین لذت، «گزارش هفتگی» بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علی‌آباد باد

روزی که سرد بود
حرام شطرنج و تخت‌نرد بود
تنها حلال باری این رنگ و روی زرد
تنها حلال افیون و گرد بود
روزی که پایان بود، پادگان بود
تهران نبود، خیابان دشت آزادگان بود
طراحی کتکولریتس، قدسی قاضی نور
خشم شدید برف‌روب فقیر، روح جهان کارگری، پله‌ی عبور
انگشت یخ‌زده‌ی پسر روزنامه‌فروش
یخ شکسته با اشاره‌ی انگشت
عقده به تیراژ پنج‌هزار تا
از آسمان میکروفن می‌بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً

«دختر به‌نام نل»
در های و هوی شهر
در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عین چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط، مرسی!

محسن نامجو

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 3:16 AM نويسنده بيقرار |

 

به تجربه دریافتم که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر می خوریم ، پوچ وبی فایده است و چیزهایی که من بدانان دلبسته ام یا گریزانم ، به خودی خود نه خوب و نه بد هستند و نیک و بد ها همه نسبی هستند . اگر دلبستگی انسان به چیزهای ناپایدار و زودگذر باشد ، چون از دست بروند ، سبب یأس و اندوه می شوند . بالأخره تصمیم گرفتم که به جستجوی چیزی بپردازم که به خودی خود خوب است و می تواند خوبی خود را به آنان منتقل کند و به وسیله آن از سعادت ابدی برخوردار باشم . آنکه دلبسته به امور پایدار باشد ، خوشی او همیشگی خواهد بود
دیدم مردم دنیا همه به دنبال اموری چون لذتهای حسی ، ثروت و شهرت می روند و به خاطر آن خود را متحمل سختیها و رنج و خطر می کنند ؛ اما این قبیل امور هرچه افزونتر شوند ، بیشتر مطلوب می گردند و سبب رضایت و سکون خاطر نمی شوند و موجب رنجها و دشمنیها و فسادها می گردند . این امور نباید مقصد قرار گیرند ؛ بلکه باید وسیله ای برای رسیدن به خیر بالاتر باشند
« تنها عشق به یک حقیقت جاودانی و لایتناهی می تواند چنان غذایی برای روح تهیه کند که او را از هر رنج و تعبی آسوده دارد . بنابراین باید با شوق و نیروی هرچه تمامتر به دنبال آن رفت »
حال در جستجوی این حقیقت چگونه می توان مطمئن بودکه علم ما صحیح است و به درستیش اعتماد داشت ؟


باروخ ( بندیکت) اسپینوزا

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 1:21 AM نويسنده بيقرار |


روح‌های بزرگ را از دو جا می‌توان شناخت:
یکی از نیاز بيشترشان و یکی از دردهای بيشترشان که در خود احساس می‌کنند. این نیازها به‌قدری بلند و متعالی است که طبیعت از برآورده کردن آن‌ها عاجز است. من روی این جمله خیلی تکیه می‌کنم، برای این‌که مبنای همه حرف‌هایم است. انسان به‌اندازه‌ئی نیازمند است (هرچه برخوردارتر می‌‌شود، این نیاز به‌صورت تصاعدی بالا می‌رود) که همه هستی و طبیعت از برآوردن نیازش عاجزند.
اگر این نياز بر آوره می شد، بشر هنر را به‌وجود نمی‌‌آورد. چرا به خلق زیبائی می‌پردازد؟ برای این‌که زیبائی‌هائی که در طبیعت است، او را بس نیست. اگر او را بس می‌بود، کسی دنبال اثر پیکاسو یا اثر لئوناردو نمی‌‌رفت. طبیعت به‌اندازه کافی زیبائی و رنگ‌آمیزی همه صحنه‌ها را در اختیار چشم ما گذاشته، اما برای‌مان کافی نیست؛ باید باز بسازیم، باید خلق کنیم. چه را خلق کنیم؟ آن‌چه طبیعت از خلقش دریغ کرده یا عاجز است. بنابراین ما بیش‌ از "آن‌چه هست" می‌خواهیم. هر کس از آن‌چه هست، بیش‌تر دارد، بیش‌تر می‌خواهد. برای همین هم است که هنر در جامعه‌های برخوردار و مرفه بیش‌تر مورد نیاز است تا در جامعه‌‌هائی که از لحاظ اقتصادی محروم هستند. و ممکن است بپرسید چرا این‌همه گفتی، اما آن‌چیزی را که همه علما گفته‌‌اند، نگفتی. من متفکر نگفتم. من نمی‌دانم که فقط انسان متفکر است. (این اندازه که بلدم!) هرگز نمی‌توانم باور بکنم که در حیوانات تفکر نیست. امروز علم به‌طرف هوش گل‌ها می‌‌رود. بنابراین چه‌جور می‌توانیم تفکر را مخصوص انسان بدانیم. من ثابت می‌کنم این صفت‌ها فقط در انسان است، اما مطمئن نیستم تفکر فقط در انسان است.



دکتر علی شريعتی

 

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:0 PM نويسنده بيقرار |

  

 

می دونم مياد اینقدر مطمئنم که هرگز دست به خودکشی نمی زنم

اميدوارم وقتی اومد کاره نيمه تمومی نداشته باشم

 

 

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 4:20 AM نويسنده بيقرار |



دیوانگی خود را منشا تمام لذات میداند و از همان ابتدا به تحقیر دشمن لذات میپردازد. دیوانگی بزرگترین خوشبختی زندگی را فقدان عقل سلیم میداند و مدعی است که او این خوشبختی را به کودکان، جوانان و کهنسالان عرضه داشته است.دیوانگی شیرینی کودکان،حرارت و لطف جوانان و یاوه گویی های کهنسالان را منسوب به خود میکند و اینها را عامل خوشبختی آنها میداند. دیوانگی یگانه چیزی است که جوانی زود گذر را نگاه میدارد و پیری پرصعوبت را به عقب می راند
دیوانگی همراهی زنان با مردان را در راستای دقت طبیعی میداند چرا که هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان میدهد که دیوانه ای مضاعف است. عیننا مثل این است که بخواهند علی رغم فرمایش مینرو خری را به مدرسه بفرستند...زن همواره زن یعنی دیوانه است، حتی اگر ماسکی بر چهره خود بزند
دیوانگی در ادامه صفاتی چون محبت و دوستی را به خود منسوب میکند. همچنین ازدواج و قوام جامعه را از نتایج دیوانگی میداند.او صفاتی مانند خودپسندی و عزت نفس را _که زندگی را تحمل پذیر میکند _به خودش نسبت میدهد. اقدام به جنگ، اهتمام به هنر و حتی نیروی ادراک و تمیز را به جنون منسوب میکند. و در رابطه با ادراک و تمیز و چگونگی انتساب آنها به خودش میگوید:دو مانع بزرگ در راه شناخت مسائل و مشکلات زندگی وجود دارد : یکی حجب است که حجابی در برابر هوش و ذکاوت ایجاد میکند ، و دیگری ترس است که با پیش بینی مخاطرات مانع اقدام میگردد. دیوانگی با استادی کامل این دو مانع را از میان بر میدارد
از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد

بر گرفته از کتاب در ستايش ديوانگی
شاهکار دسیدریوس اراسموس

 

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 0:17 AM نويسنده بيقرار |

 

اگر کسی روزی بر در تو کوبد
و ترا بگوید که از من خبر آورده
مبادا باورش کنی! یا گمان بری که او
خود منم!
آخر به در کوفتن با نازکاری من هموار نیست
حتی اگر آن در ناپیدای آسمان باشد

اما تو اگر ناگاهی
بی آنکه بشنوی بر در بکوند
سوی در آیی ، در بُگشایی
و کسی به انتظار ایستاده ببینی
که انگاری بیم به درکوفتنش هست
کمی درنگ کن
آن  منم
یا آن که از من خبر آورده
و یا خیل همرکابان من

در برای آنی باز کن
که بر در نمی کوبد


فرناندو پسوآ

 

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:57 PM نويسنده بيقرار |