|
|
|
|
من هنوز در تعريف دو بعدی زندگی مونده ام چه برسه که بخوام به بعد سوم و چهارم فکر کنم. من در ديدن خطوط ساده زندگی مشکل دارم چه برسه تصوّر جهان خميده متقارن و احيانا نا متقارن! این اصول ناشناخته هاوکينگ چيه که نميذاره به کودکی برگردم! ای کاش پارادوکس های زندگی به سادگی پارادوکس های زنون بود. مثلا می خوای بگی خيلی حاليته!!! حالا اینا که گفتی يعنی چی؟ اینا تلفيقی از يک ذهن پريشان، يک آرزوی محال و کمی فيزيک کوانتم بود. ميميری اگه مثه آدم حرفتو بزنی؟! ميخوام برگردم به کودکی، منو می بری؟ برو بابا ديوانه!!!
من ديگه تحملشو ندارم، ديگه رو من حساب نکن - آخه چرا؟ - تو هنوزم به اون فکر می کنی - نه اینطور نيست! چرا همچين فکری می کنی؟ - چون بعضی شبها تا صبح خيسم ميکنی - اون دليلش يه چيز ديگست!!! بايد تو غربت بمونی تا حرفمو بفهمی - من ديگه طاقت فشار های تورو ندارم - خب قول ميدم ديگه فشارت ندم - نه!!! همچی تموم شده، بهتر به فکر يه بالش ديگه باشی - باشه بابا، نميخواد تو ديگه واسه ما کلاس بذاری، امروز يه بالش نو می خرم -
ميگن حق دادنی نيست و گرفتنيه این عين واقعيته شک نکنيد! واسه همينه هميشه حق با گردن کلفت هاست
ایران که بودم يک سری چراغ های سه رنگ کنار چهارراهها و خطوط عابر پياده بود که گمان من این بوده که کاربردش برای زيبايی شهر و خيابون ها هستش هميشه فکر می کردم در اروپا که شهرها تميز تر و زيباترن این چراغ ها بايد يچيزی مثل چراغ های ديسکو هاشون باشه امّا وقتی اومدم اینجا ديدم که چراغ های اینجا هم مثله چراغ های ایرانه، تنها فرقش اینه که مردم بيشتر بهش نگاه می کنن روزی دلمو به دريا زدم و از يکی همين چشم آبی ها پرسيدم که; چرا اینجا آدم ها به این چراغ نگاه می کنن؟ پرسيد; مگه شما ازينا تو کشورتون ندارين؟ گفتم چرا داريم گفت اونجا واسه چی استفاده می کنن؟ گفتم در جهت زيبا سازی شهر گفت اینجا يه مصرف ديگه هم داره گفتم چی؟ گفت وقتی سبزه مردم بومی همين کشور از خيابان رد ميشن، وقتی زرده يک سری خارجی ها و وقتی قرمزه يک سری خارجی های ديگه که ایران رو هم شامل ميشه ازش تشکر کردم و ازينکه يه چيز جديد ياد گرفتم بسيار خوشحال بودم دفعه بعد که خواستم از خيابون رد بشم، منتظر نوبت خودم شدم تا چراغ قرمز بشه وقتی چراغ قرمز شد، به وسط خيابون اومدم، ناگهان پليسی که اونجا بود سوت کشيد و داد زد آقاااا مگه نمی بينی چراغ قرمزه! گفتم من ایرانيم گفت برو برو برو
هنری ديويد تورو هم از جمله افرادی بود که بعد مرگش مشهور شد. تورو يک فيلسوف آنارشيست بود و شهرتش مديون مقاله ای تحت عنوان نافرمانی مدنی هستش ،تورو در نوشته هاش ياد آور ميشه که تا چه اندازه نفس وجود هر حکومتی با پايين بودن آگاهی شهروندان مطابقت داره و سپس به این نتيجه ميرسه که آن حکومتی بهتره که کمتر حکومت کنه! شخصيت هايی چون گاندی، لوترکينگ و تولستوی تحت تاثير مقاله نافرمانی مدنی وی قرار گرفتن، گاندی زمانی که در آفریقای جنوبی سکونت داشت يک مقاله در مورد نافرمانی مدنی تورو نوشت.البته گاندی و تورو يک وجه مشترک ديگه هم داشتن و اون گياه خوار بودن هردو بود. چيزی عوض نمی شود ماييم که دگرگون می شويم (هنری ديود تورو)
ای کاش زندگی هم مثه رياضی بود معلوم ها، معلوم بود مجهول ها، مجهول ... بگذريم بهتره چايم رو بخورم پيش از اینکه مثه زندگيم سرد بشه
هر آدمی در زمينه ای استعدادی داره و اولين کسی که این استعداد رو کشف می کنه خودشه من که هنوز پی به استعدادم نبردم. در زمينه تحصيلی هم اینقدر از این شاخه به اون شاخه پريدم که خودم خسته شدم خيلی ها هستن که پی به استعدادشون می برن ولی جامعه يا از اون ها غافل ميشه يا قادر به درکشون نيست امثال هنری دارگر کم نبودن! سريداری درشيکاگو که بعد مرگش مردم به استعدادش در نقاشی و نويسندگی پی بردن. نوشته هايی که نشانگر حس لطيف و ديد عميقش به کودکان بود و نقاشی هایی که اکنون حدود هشتاد هزار دلار برای هر کدامشون قيمت گذاشته شده
زندگینامش بيشترشبيه يک افسانه می مونه که به راحتی ميشه ازش يک فيلم هندی پر مخاطب ساخت این آهنگ رو برای دارگر خونده که به نوبه خودش شنيدنيه Natalie Merchant
آدم زرنگی نيستم! چون هميشه تو صف وا ميستم و پا از نوبت خودم فراتر نمی ذارم آدم بی کلاسی هم هستم چون قهوه دوست ندارم و از کافی شاپ نشستن لذت نمی برم، من چايی خودمو ميخوام! منورالفکرهم نيستم، چون به اون که اون بالاست اعتقاد دارم و خودمو مسلمان ميدونم. حالا بماند که کانت و اسپينوزا هم جايی برای معنويات گذاشتند! و راسل با اون منطق محضش هميشه يه شانس برای تفکر مخالف قائل بود! و از همه بد تر! يک لکه ننگه ديگه! يک بچه شهرستانی!
دوباره حس غريبی دارم کاريش هم نميشه کرد ياد گرفتم که این جزئی از غربته و بايد باهاش کنار اومد تارم کجاست؟ حيف که دير وقته! حتی واسه دلتنگيم ديره این آهنگ رو امتحان می کنم شايد تاثير بذاره . نه!!! بد هم نبود! .
امروز در راه برگشت به خونه تو این هوای سرد و بارونی زنی رو ديدم! با دامنی کوتاه و جوراب توری ای که از بين چکمه سياه بلندش و دامن کوتاهش نمايان بود بلوزش اینقدر کوتاه بود که نيمی از شکمش بيرون بود همونطور که خودش ميخواست در جلب نظر نگاه مردان کاملا موفق بود زيبا بود ولی چهره ای سرد و خشن با لب هايی که گويا مدت ها لبخند نزده بود نماد بارز يک زنه ..... قبل اینکه فکر بدی در موردش بکنم ياد اتفاقی که چند مدت پيش برام رخ داده بود افتادم ماشينم خراب شده بود. نميدونم از باطريش بود! از دلکوش بود! چه مرگش بود! که وقتی وا ميستادم ماشين خاموش ميشد و ديگه روشن نميشد از طرفی به ماشينم خيلی نياز داشتم از طرف ديگه وضعيت ماليم طوری بود که پول حمل ماشين به تعميرگاه رو نداشتم تصميم گرفتم هر طوری شده خودم ماشين رو به تعميرگاه ببرم. حدود ساعت دو بعدظهر وقتی خيابانها کمی خلوت تر بود ماشين رو به هر شکلی بود روشن کردم و به سمت تعميرگاه رفتم مشکل اینجا بود که نبايد تا قبل تعميرگاه توقف می کردم و تو مسير راهم چندتا چراغ قرمز و خط کشی عابر پياده بود وقتی قبل خط کشی عابر نمی ایستادم و چراغ هارو رد می کردم مردم به چشم يک احمق و آدمی دور از تمدن بهم نگاه می کردن هيچکسی علت کارهامو نمی دونست ولی بی شک منو فرد بی فرهنگی قلمداد ميکردن البته حق هم داشتن خلاصه به تعمير گاه رسيدم و با اینکه خيلی در طول مسير خجالت کشيده بودم يه نفس راحت کشيدم ازون موقع به بعد هر کسی يه خطايی يا اشتباهی می کنه زود در موردش قضاوت نمی کنم در اینکه کار من اشتباه بود شکی نيست امّا چاره ای نداشتم. این خانوم هم شايد می دونه داره چيکار ميکنه ولی چاره ای نداره همه آدم های خطاکار آدم های بدی نيستن
- همه هستند، همه از تواند، همه در تواند و همه با تو اند. اما تو چیزی نیستی و هیچ چیزی تو نیست از آن روی که تو هستی، بنیاد هر چیزی که هست تویی. تو یگانه بنیادی، هم بنیاد هست ها و هم بنیاد چیست ها...... - بابا يجور حرف بزن که حد اقل خودت بفهمی چی داری ميگی! - باشه ساده می گم، مثل زندگی، اون بالا يکی هست که فراموشش نکن تا فراموشت نکنه
قومی متفکرند در مذهب و دين جمعی متحيرند در شک و يقين ناگاه منادی در آيد زکمين کای بيخبران ره نه آنست و نه این
این رباعی رو من خودم سرودم !خب چرا اینجوری نگاه می کنی شايد هم قديما خيام اینو گفته بود امّا من که نميدونستم سخت نگير بابا, به قول صادق هدايت این همه شعرا شعر گفتن زدن به نام خيام, يبار هم بذار خيام شعر بگه من بزنم بنام خودم
« بالاتراز سياهی رنگی نيست » این چرند ترين و مزخرف ترين ضرب المثلی بود که تا به امروز شنيدم ببخشيد! ببخشيد! زود قضاوت کردم « آب که از سر گذشت چه يک وجب چه صد وجب » این يکی از اون قبلی چرند تر بود.
به معجزه اعتقاد داری؟ - آره - !تو که آدم منطقی ای بودی - گور بابای هرچی منطق کرده, هرکی که ميگه منطقيه مطمئن باش بی منطق ترين آدم رو زمينه - - پس چرا خودت هميشه دنبال جواب های منطقی می گردی؟ !آخه من که زمينی نيستم - پس اینجا چکار می کنی؟ - من اشتباهيم! جام اینجا نبود - حالا چرا معجزه اینقدر برات مهمه؟ - چون اگه باورش نداشته باشم ديگه اميدی به زندگی ندارم -
يکی بود يکی نبود امّا اون که بود کی بود؟ و اون که نبود کی بود؟ من بودم اونی که بوداونی که کلاف های فکرش لباس آرزوش بود ولی حيف که لباس اندازش نبود
در جلسه امتحان يک سوال بيشتر نبود يک سوال دو گزينه ای! ديوانه يا عاقل؟ نمی دونم چی جواب بدم! پرسيدم این ورقه ها رو کی تصحيح ميکنه؟ گفتن افکار عمومی نوشتم ديوانه و اومدم بيرون, نمی دونم قبول می شم يا نه!؟ کنجکاو شدم ببينم اون های که قبل من تو جلسه نشستن چی جواب دادن؟ آيا جوابشون تاييد شد يا نه! نيچه نوشت ديوانه و تاييد شد ورقه سوال رو به ویتگنشتاین ندادند خودشون نوشتن ديوانه و تاييد کردند نيوتن نوشت عاقل, دينگ!!! اشتباه! ديوانه به عنوان جواب تاييد شد انشتين نوشت ديوانه, دينگ!!! اشتباه! جواب عاقل بود اسپينوزا نوشت همه شما ديوانه اید, ابرمرد نيچه من بودم نه مسيح! به خاطر اعتراض از جلسه بيرون شد دکارت نوشت عاقل و جواب تاييد شد کانت نوشت هرچی که دکارت گفته برعکسش, جواب تاييد شد راسل نوشت عاقل, هم عاقل محض, هم عاقل کاربردی, جواب تاييد شد وان گوک نوشت; به لطافت گل آفتابگردان, من از هر روانپزشکی عاقل ترم! جواب غلط تشخيص داده شد, ديوانه تاييد شد هاوکينگ گفت درين سياه چاله چيزی نمی بينم يا يک چراغ قوه بدين يا به هيگز يا کيبل بگين جای من جواب بدن شوپنهاور نوشت ديوانه ولی عاقل تاييد شد گاليله نوشت هرچی شما بگين, ديوانه تاييد شد مولانا و حافظ و عطار نوشتن ديوانه, (تبصره: عرفان تکامل عشقه و عشق عين ديوانگيست) جواب تاييد شد هرودوت رو بخاطر تقلب از جلسه بيرون کردن ولی فاکس نيوز بعدا اعلام کرد که براش پاپوش درست کرده بودن!!! و سال ها بعد مفتخر به دريافت مدال شواليه و برنده جايزه صلح نوبل شد کوروش نوشت اجازه بدين از فرصت استفاده کنم و يک بيانيه بدم; من کوروش کبير شاه شاهان اینجا اعلان می کنم که هيچ خصومتی با اعراب و مسلمانان ندارم و هيچگونه مسوليتی در قبال ادعاهای طرفداران دو آتيشه خود ندارم زليخا!؟ زليخا!؟! زليخا!!!! کسی زليخا رو نديد؟ آهان, هنگام آمدن به جلسه بخاطر مشکلات منکراتی بازداشت شد
يک ليوان چای برای خودم ريختم, پر رنگ و تلخ يک فنجان قهوه برای اون, با شير و شکر خواستم با هم چای و قهوه بخوريم که! سريال مورد علاقه اون شروع شد این شد که به وبگردی رو آوردم فردا شنبه ست می تونم تا ظهر بخوابم و امشب را تا دير وقت بيدار بمونم امّا اون بايد زود بخوابه آخه شنبه ها صبح زود ميره ورزش چقدر از خودم بدم اومده! پس اون بايد منو دوست داشته باشه و این خيلی خوبه
وقتی در یک شب تابستانی، برای دیدن آسمان پر از ستاره روی علفها دراز بکشی و چشم به آسمان بدوزی، اگر چنین حرکتی مثل ترانه یا رقص بخشی از زینت آن شب یا یک شب تابستانی رمانتیک نباشد، آسمان و ستارهها را خواهی دید، آنوقت لنگههایی در آن آسمان به دو سمت باز خواهد شد، یکی به سمت دین و دیگری به سمت فلسفه... دین، آفرینش آن کائنات با شکوه را به خدا نسبت میدهد و به آرامش میرسد، برای همین دین به انسانها آرامش و اعتماد میبخشد، برای آنکه تصور میکند جواب سؤالی را که در جستجویش بود، یافته است؛ در حالیکه فلسفه، برادر ناآرام دین است، هیچ جوابی راضییش نمیکند ، بعد از هر جوابی بلافاصله سراغ سؤال جدیدی میرود
ما برآنيــم كه بر آن كنيـم او را
ما درآنيم كه در آن كنيم خود را ما در آنيــم تا اين شويم ما در اينيــم تا آن شويم بيا در اين و در آن شويم تا بـر اين و بـر آن كنيم هیچ وقت
حسين پناهی رابطه ضرورت و آزادي، قلب فلسفه اسپينوزاست، ما اجازه داريم قبول كنيم كه منشاء طرز تفكر فلسفي وي تعجب او به جهت قرار گرفتن دو مقوله وجود خداوند از يك طرف و آزادي مطلق در «من» از طرف ديگر در كنار يكديگر است. ژان پل سارتر (فيلسوف فرانسوي) در كتاب خود به نام «هستي و نيستي» ادعا ميكند كه اگر خداوند وجود دارد، پس ذهن آزاد اصولا نميتواند وجود داشته باشد، چون خداوند به تنهايي با وجودش امكان آزادي ذهن را تا حدي غيرممكن ميكند. در اينجا نظر اسپينوزا برعكس اوست. او نه خداوند را قرباني ميكند نه آزادي را، بلكه در جستوجوي يك راهحل واقعي براي حل اين نزاع است.
اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميکنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند. اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. شکنجه در الاهيات به کار ميرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد، اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد. بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛ احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کننده ای نداريد
هميشه شنيدم خوشبختی نسبی هستش نه مطلق! يعنی يکی از راه های تشخيص خوشبختی مقايسه هستش. با این تعريف ما هميشه نسبت به عدّه ای خوشبخت و نسبت به عده ای بدبخت هستيم. من فکر می کنم هر کسی تعريف خودشو از خوشبختی داره; يکی خوشبختی رو در ماديات مي بينه يکی در معنويات يکی در خانواده ديگری در سلامتی و الی آخر... امّا انتهای همه این تعريف ها به يک نقطه نزديک ميشه و اون احساس آرامش و شادمانی درونی هستش, از ديد من خوشبختی می تونه آسوده سر بر بالین گذاشتن و صاحب وجدان آسوده بودن باشه.
خوشبختی با موفقيت فرق می کنه چه بسا آدم های موفق که احساس خوشبختی نمی کنن. چون خوشبختی يک حس درونيه بايد طبق ماهيتمون رفتار کنيم تا بتونيم این حس درونی رو ارضا کنيم.
جهان را که ورق می زنی
به سکوتی نظاره کن که زمان خستگی صداهاست و عشق نگاه معصومانه کودکی ست که نیازمندانه به خویشت می خواند مسعود بیزارگیتی کوچيک که بودم آرزوهام بزرگ بود هرچی بزرگتر شدم آرزوهام کوچيکتر شد يکی ازين آرزوهای بزرگ این بود که وقتی ازدواج کردم روز جشن عروسيم مادر بزرگم جولوی ماشين بشينه و عروس خياليم عقب ماشين نمی دونم! من مادر بزرگمو گذاشتم رفتم! يا اون ما رو ترک کرد! فقط اینو ميدونم شبی که اون رفت چندين سال پيش از شبی بود که من رفته بودم این آرزو هم به ليست آرزوهای دست نيافتنی اضافه شد بين خودمون باشه; حاضرم با منفور ترين دختر دنيا ازدواج کنم به شرطی که مادر بزرگم برگرده
اگه از من بپرسيد دروغ قرن چيه بدون هيچ مکثی می گم آنچه به عنوان دموکراسی شناخته ميشه
این کاريکاتور مانا نيستانی تعريف جالبی از دموکراسی داره
انتخابات آزاد فلسطين چند ساله پيش يادتونه! حماس طی يک انتخابات آزاد تحت نظارت سازمان ملل برنده شد! امّا هيچکدام از دولت های به اصطلاح دموکرات دنيا اون هارو به رسميت نشناختن! در جوامع بين المللی و سازمان های حامی حقوق بشر هر روز لوايحی رو بر عليه حکومت های ديکتاتوری در دنيا تصويب می کنن امّا آيا قطعنامه ای عليه خاندان سعودی در عربستان هم تصويب شده!
يا
روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید روزی که خطکش تصویری شکست میانهی تنبیه روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو روزی که رهبر، نوجوان تانکخورده بود روزی که چمران بر پارکوی آرام خسبید روزی که سرد بود «دختر بهنام نل» محسن نامجو
به تجربه دریافتم که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر می خوریم ، پوچ وبی فایده است و چیزهایی که من بدانان دلبسته ام یا گریزانم ، به خودی خود نه خوب و نه بد هستند و نیک و بد ها همه نسبی هستند . اگر دلبستگی انسان به چیزهای ناپایدار و زودگذر باشد ، چون از دست بروند ، سبب یأس و اندوه می شوند . بالأخره تصمیم گرفتم که به جستجوی چیزی بپردازم که به خودی خود خوب است و می تواند خوبی خود را به آنان منتقل کند و به وسیله آن از سعادت ابدی برخوردار باشم . آنکه دلبسته به امور پایدار باشد ، خوشی او همیشگی خواهد بود دیدم مردم دنیا همه به دنبال اموری چون لذتهای حسی ، ثروت و شهرت می روند و به خاطر آن خود را متحمل سختیها و رنج و خطر می کنند ؛ اما این قبیل امور هرچه افزونتر شوند ، بیشتر مطلوب می گردند و سبب رضایت و سکون خاطر نمی شوند و موجب رنجها و دشمنیها و فسادها می گردند . این امور نباید مقصد قرار گیرند ؛ بلکه باید وسیله ای برای رسیدن به خیر بالاتر باشند « تنها عشق به یک حقیقت جاودانی و لایتناهی می تواند چنان غذایی برای روح تهیه کند که او را از هر رنج و تعبی آسوده دارد . بنابراین باید با شوق و نیروی هرچه تمامتر به دنبال آن رفت » حال در جستجوی این حقیقت چگونه می توان مطمئن بودکه علم ما صحیح است و به درستیش اعتماد داشت ؟ باروخ ( بندیکت) اسپینوزا
روحهای بزرگ را از دو جا میتوان شناخت: یکی از نیاز بيشترشان و یکی از دردهای بيشترشان که در خود احساس میکنند. این نیازها بهقدری بلند و متعالی است که طبیعت از برآورده کردن آنها عاجز است. من روی این جمله خیلی تکیه میکنم، برای اینکه مبنای همه حرفهایم است. انسان بهاندازهئی نیازمند است (هرچه برخوردارتر میشود، این نیاز بهصورت تصاعدی بالا میرود) که همه هستی و طبیعت از برآوردن نیازش عاجزند. اگر این نياز بر آوره می شد، بشر هنر را بهوجود نمیآورد. چرا به خلق زیبائی میپردازد؟ برای اینکه زیبائیهائی که در طبیعت است، او را بس نیست. اگر او را بس میبود، کسی دنبال اثر پیکاسو یا اثر لئوناردو نمیرفت. طبیعت بهاندازه کافی زیبائی و رنگآمیزی همه صحنهها را در اختیار چشم ما گذاشته، اما برایمان کافی نیست؛ باید باز بسازیم، باید خلق کنیم. چه را خلق کنیم؟ آنچه طبیعت از خلقش دریغ کرده یا عاجز است. بنابراین ما بیش از "آنچه هست" میخواهیم. هر کس از آنچه هست، بیشتر دارد، بیشتر میخواهد. برای همین هم است که هنر در جامعههای برخوردار و مرفه بیشتر مورد نیاز است تا در جامعههائی که از لحاظ اقتصادی محروم هستند. و ممکن است بپرسید چرا اینهمه گفتی، اما آنچیزی را که همه علما گفتهاند، نگفتی. من متفکر نگفتم. من نمیدانم که فقط انسان متفکر است. (این اندازه که بلدم!) هرگز نمیتوانم باور بکنم که در حیوانات تفکر نیست. امروز علم بهطرف هوش گلها میرود. بنابراین چهجور میتوانیم تفکر را مخصوص انسان بدانیم. من ثابت میکنم این صفتها فقط در انسان است، اما مطمئن نیستم تفکر فقط در انسان است. دکتر علی شريعتی
می دونم مياد اینقدر مطمئنم که هرگز دست به خودکشی نمی زنم اميدوارم وقتی اومد کاره نيمه تمومی نداشته باشم
دیوانگی همراهی زنان با مردان را در راستای دقت طبیعی میداند چرا که هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان میدهد که دیوانه ای مضاعف است. عیننا مثل این است که بخواهند علی رغم فرمایش مینرو خری را به مدرسه بفرستند...زن همواره زن یعنی دیوانه است، حتی اگر ماسکی بر چهره خود بزند دیوانگی در ادامه صفاتی چون محبت و دوستی را به خود منسوب میکند. همچنین ازدواج و قوام جامعه را از نتایج دیوانگی میداند.او صفاتی مانند خودپسندی و عزت نفس را _که زندگی را تحمل پذیر میکند _به خودش نسبت میدهد. اقدام به جنگ، اهتمام به هنر و حتی نیروی ادراک و تمیز را به جنون منسوب میکند. و در رابطه با ادراک و تمیز و چگونگی انتساب آنها به خودش میگوید:دو مانع بزرگ در راه شناخت مسائل و مشکلات زندگی وجود دارد : یکی حجب است که حجابی در برابر هوش و ذکاوت ایجاد میکند ، و دیگری ترس است که با پیش بینی مخاطرات مانع اقدام میگردد. دیوانگی با استادی کامل این دو مانع را از میان بر میدارد از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی میدارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه میکنند، آیا عقل و درایت که هیچکس نمیخواهد آنرا مخفی سازد کمتر از دیوانگی، که همواره باید از نظر خلایق محفوظ نگاه داشته شود دارای ارزش نیست...کسی که دیوانگی خود را مخفی سازد ارزشمند تر از آن کس است که عقل خود را پنهان می دارد بر گرفته از کتاب در ستايش ديوانگی شاهکار دسیدریوس اراسموس
اگر کسی روزی بر در تو کوبد
|