سقراط به مرگ محکوم ميشود، اسپينوزا تکفير می گردد، برونو در آتش می سوزد، روسو به مرگ تهديد ميشود، نگری زندانی ميشود، تا سرانجام گوسفند به مجلس راه پيدا کند ولی ماهيت قدرت همچنان پوشيده است.
ريشه خيلی از مشکلات جامعه در عدم انتقاد پذيری افراد اون جامعه نهفتست. اکثر ما طاقت شنيدن نظرات مخالف رو نداريم، شايد این ایراد ما برگرده به نحوه بيان انتقاد! متاسفانه خيلی هامون تفاوت انتقاد و تخريب رو نمی دونيم، در انتقاد کردن منصف نيستيم و انتقادهامون با غرض ورزی توام هستش. بنابرين طبيعيه که با واژه ديالکتيک بيگانه باشيم، واژه ای به معنی رسيدن به يک نقطه تعادل که از تلفيق دو نظر مخالف يا متضاد حاصل گشته، تعادلی که محصول انعطاف پذيری دو طرف مناظره در يک مباحثه منطقی هستش.
هگل; ديالکتيک رو با مثال يک آونگ تعريف ميکنه که چطور بعد از مدتی به اینسو و آنسو رفتن کم کم از نوساناتش کاسته ميشه و به يک نقطه تعادل ميرسه. متاسفانه آونگ ما ایرانی ها مدت هاست به اینسو و آنسو ميره و هرگاه به تعادل نزديک ميشه با يک نيروی افراط يا تفريط دوباره به ارتعاش درمياد.
پ ن: ديالکتيک مفاهيم مختلفی داره، آنچه گفته شد يکی از این مفاهيم بود، این واژه به مفهوم رسيدن به کمال و حقيقت هم بکار برده ميشه.